{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« تقاص عشق »

« تقاص عشق »
پارت ۵۹

یونگی به سمته ات آمد و کنارش رویه تخت نشست
یونگی : چی آنقدر فکرت رو مشغول کرده
ات : هیچی
یونگی : میدونی که هرکسیو میتونی گول بزنی اما منو نه
ات : یکم امروز بچه ها زیاد اذیتم کردن
یونگی : تحت فشار نمیزارم بریم پایین پیشه پدر و مادر
ات : باشه بریم
ات همراه یونگی به سالن رفت پدر و مادر اش رویه مبل نشسته بودن اون دوتا هم رفتن نشستن
ات نگران بود چون وقتی رفتن دینا بی حال بود گوشی اش را برداشت و به جیمین پیام داد
ــــــــــــــــــــــ
جیمی رویه مبل نشسته بود و با پدر اش حرف میزد به گوشی اش پیام اومد پیام را باز کرد از طرف ات بود
٫٫ دینا حالش چطوره وقتی رفتین بی حال بود ٫٫
جیمین : اونجی میشه یه سر به دینا بزنی از وقتی اومدیم خوابه
اونجی : باشه حتما
جیمین به ات پیام نوشت و گفت : الان میبینه
اونجی از رویه مبل بلند شد و سمته اتاق دینا رفت
وارده اتاق شد دینا هنوز هم بیدار نشده بود سمت اش رفت پتو رو از رویه صورت اش کنار زد نگران بهش نگاه کرد عرق کرده بود خیلی هم قرمز بود سریع دست اش را گذاشت رویه پیشانیش
از تب داشت می‌سوخت با نگرانی صداش زد
اونجی : دینا چشم هاتو باز کن عمه جون
وقتی دید که چشم هاشو باز نمیکنه با عجله از اتاق خارج شد و سمته سالن رفت
اونجی : هیونگ
جیمین وقتی این حال آشفته اونجی رو دید نگران گفت
جیمین : چی شده
اونجی: دینا یه چیزیش شده
جیمین بدون اینکه به ات پیام بده با عجله از رویه مبل بلند شد و با بدو به اتاق دینا رفت
وقتی دینا رو دید سریع سمت اش رفت و دست اش را گذاشت رویه پیشانیش
جیمین : دینا
پتو رو از دینا برداشت و بغل اش کرد با عجله از اتاق خارج شد
همه نگران تو سالن بودن
جیمین با عجله به حیاط می‌رفت مادر جیمین با صدای بلند گفت
م/ج : پسرم هوا سرده پالتو تو بپوش
جیمین بدون هیچ توجهی به اونا از سالن خارج شد
سوار ماشین اش شد و حرکت کرد
جیمین: کوچولوم نگران نباش الان میریم بیمارستان
تماسی به گوشی جیمین اومد جیمین سریع وصلش کرد
ات : جیمین نگران شدم دینا
جیمین : دینا رو میبرم بیمارستان
ات نگران گفت
ات : چی شده جیمین
جیمین : الان میرم بیمارستان سئول نمیتونم حرف بزنم
جیمین گوشی رو قطع کرد
ات از رویه مبل بلند شد و با عجله رفت کافشن اش را برداشت یونگی با نگرانی بلند شد
یونگی : ات کجا داری میری
ات : دینا حالش خوب نیست میرم پیشش
یونگی : منم میام
پ/ت: بزار باهات بیاد
ات : نه نه نمیخواهد هیونگ تو همینجا باش بهت خبر میدم
یونگی : باشه بی خبر نزار منو
ات با عجله رفت سوار ماشین اش شد و سمته بیمارستان سئول حرکت کرد
دیدگاه ها (۰)

« تقاص عشق »پارت ۶۰جیمین خیلی سریع به بیمارستان سئول رسید دی...

« تقاص عشق »پارت ۶۱ات دست اش را برد سمته موهای دینا و نوازشش...

« تقاص عشق »پارت ۵۸هوا تاریک شده بود جیمین جیمین رسید به عم...

« تقاص عشق »پارت ۵۷یه چیز دیگه هم هست در این درخت ها سنجاب ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط