یه دوپارتی از تهیونگ به مناسبت تولد عشقم آنیا
یه دوپارتی از تهیونگ به مناسبت تولد عشقم" آنیا"🎀💋
تاریخ: ۱۸ نوامبر، سال اول دبیرستان بود...
امروز دوباره زنگ ورزش، آن صحنهای بود که مغزم را از کار انداخت.... آنیا با آن پیراهن سفید مدرسه و موهای مشکی که زیر نور خورشید برق میزد، داشت با دخترها والیبال بازی میکرد:) او مثل یک نقاشی بود که ناگهان در وسط یک کلاس هندسه به وجود آمده است. ساده، اما خیرهکننده....
من، کیم تهیونگ، آن گوشه از زمین، پشت به دیوار کاهگلی مدرسه، وانمود میکردم که سخت مشغول بستن بند کفشم هستم. در حالی که تمام حواس و تمرکزم روی او متمرکز بود. صدای خندههای او، حتی از آن فاصله دور، برایم مثل یک موسیقی آرامشبخش بود؛ موسیقیای که فقط من میتوانم بشنوم.
مسئله اینجاست. من نمیتوانم به او بگویم. نمیتوانم. هر وقت سعی میکنم لب باز کنم، انگار گلویم با نخ نامرئی دوخته میشود. کلماتی که در دفترم با این سرعت جریان پیدا میکنند، در دنیای واقعی به غبار تبدیل میشوند. او در کلاس درست کنار پنجره مینشیند، جایی که نور بهترین سایه را روی گونههایش میاندازد. معلم ریاضی، آقای پارک، امروز همان سوالی را که هفته پیش از او پرسید، دوباره از آنیا پرسید. و او همان جواب دقیق و شیرین را داد. من از حفظ بودم چون هر کلمهای که از دهانش خارج میشود را حفظ میکنم.
تاریخ: ۱۸ نوامبر، سال اول دبیرستان بود...
امروز دوباره زنگ ورزش، آن صحنهای بود که مغزم را از کار انداخت.... آنیا با آن پیراهن سفید مدرسه و موهای مشکی که زیر نور خورشید برق میزد، داشت با دخترها والیبال بازی میکرد:) او مثل یک نقاشی بود که ناگهان در وسط یک کلاس هندسه به وجود آمده است. ساده، اما خیرهکننده....
من، کیم تهیونگ، آن گوشه از زمین، پشت به دیوار کاهگلی مدرسه، وانمود میکردم که سخت مشغول بستن بند کفشم هستم. در حالی که تمام حواس و تمرکزم روی او متمرکز بود. صدای خندههای او، حتی از آن فاصله دور، برایم مثل یک موسیقی آرامشبخش بود؛ موسیقیای که فقط من میتوانم بشنوم.
مسئله اینجاست. من نمیتوانم به او بگویم. نمیتوانم. هر وقت سعی میکنم لب باز کنم، انگار گلویم با نخ نامرئی دوخته میشود. کلماتی که در دفترم با این سرعت جریان پیدا میکنند، در دنیای واقعی به غبار تبدیل میشوند. او در کلاس درست کنار پنجره مینشیند، جایی که نور بهترین سایه را روی گونههایش میاندازد. معلم ریاضی، آقای پارک، امروز همان سوالی را که هفته پیش از او پرسید، دوباره از آنیا پرسید. و او همان جواب دقیق و شیرین را داد. من از حفظ بودم چون هر کلمهای که از دهانش خارج میشود را حفظ میکنم.
- ۴۱۲
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط