{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز در راهرو دیدمش که با یکی از بچههای تیم فوتبال صحبت

امروز در راهرو دیدمش که با یکی از بچه‌های تیم فوتبال صحبت می‌کرد. آن پسر خوش‌تیپ و ورزشکار بود، کسی که همه فکر می‌کنند باید با او باشد. در آن لحظه، حسادت مثل یک قطره جوهر در آب، تمام روزم را سیاه کرد. سعی کردم لبخند بزنم و رد شوم، اما قلبم آنقدر محکم به دنده‌هایم می‌کوبید که می‌ترسیدم صدای آن را بشنوند.

این دفتر تنها پناهگاه من است. تنها جایی که می‌توانم نامش را ببرم، آرزو کنم، و زجر بکشم بدون اینکه نیاز باشد وانمود کنم که همه چیز عادی است. تمام این صفحات پر از طرح‌های نامفهوم از حرف "A" و قلب‌های نیمه‌کاره است که سعی دارم به شکلی شبیه به او در بیاورم.

بعد از مدرسه، روی نیمکت خالی پارک قدم زدم. هوا بوی خاک باران‌خورده می‌داد. این بو همیشه مرا یاد لحظه‌ای می‌اندازد که آنیا با عجله از کنارم رد شد و چترش به شانه‌ام خورد. آن برخورد کوتاهِ ناخواسته، بزرگ‌ترین لحظه تماس فیزیکی ما بود. آن تماس ناخواسته، برای من صد برابر یک گفتگوی طولانی ارزش داشت.

فردا هم همین خواهد بود. فردا دوباره او را خواهم دید، از دور تحسینش خواهم کرد، و شب دوباره اینجا خواهم نوشت. این دایره‌ی بسته، تنها جایی است که می‌توانم او را داشته باشم، هرچند خیالی.

آنیا تو همیشه در ذهن منی ولی من نمی‌توانم به دستت بیاورم....

خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو می‌تونه خیلی خوشحالم کنه:)))
دیدگاه ها (۱۵)

من اومدممممم

بچه ها من دیگه اسمات نمیزارمتموم

یه دوپارتی از تهیونگ به مناسبت تولد عشقم" آنیا"🎀💋تاریخ: ۱۸ ...

ادیتمممم:)))) فیک چی بزارممم؟؟

رمان حسم به تو....

#حسم_به_توp2:انیا: آره راست میگی اینم نخشه خوبی نیست. شاید ب...

#حسم_به_توp3:فردا صبح تو مدرسهبکی دوید و اومد به انیا بقیه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط