{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگیه فروخته شده پارت

زندگیه فروخته شده پارت 3
ات : بهم گفت دفعه ی دیگه بخشش در کارنیست
با خودم میگفتم من کلاس کاراته میرم چرا اون موقع
کارشو نساختم یاد بادیگارداش افتادم که گنده و مسلح
بودن گفتم باید جای خلوت گیرش بیارم ولی نه خونه بیرون چون این جوری
فرار کردن اسون تر اااا میتونم پس فردا وقتی خوابه فرار کنم
اسون ترم هست شب بود خسته بود انگار روز خوبی نداشته
دستمو گرفت من و برد تو اتاقش گفت من رو تخت تو رو
زمین گفتم باش جام و انداختم خوابیدم صبح بیدار شدم
دیدم بالا سرمه ترسیدم چون یه هویی دیدمش و از روی غریضه
بالشت و سمتش پرد کردم و گارد گرفتم بعد دیدم اونه
نامجون : دیونه چی کارمیکنی مگه جن دیدی
بودو بریم پایین میخوام تورو به مامان بابام معرفی کنم
رفتیم پایین من مو هام و شونه نکرده بودم دونه داشتم میشدم دیونه میشدم
به خاطر همین مو هام و باز کردم و دوباره
مامانش خیلی اخمالو بود ولی باباش لبخنده شیرینی داشت
و من زیاد اهل دامن نبودم بخاطر همین همیشه شروار با لباس بلند میپوشم
باهاشون صحبت کردیم و مامانش گفت میخوایم بریم سفر تو رم میبریم
نامجون : نه ممکنه فرار کنه من نیزارم ببیرینش
بابا ی نامجون : باشه پسرم باشه
مامان نامجون : پس من نمیزارم با این لباس بگردی تو خونه

اگه اشتباه تایپی داشتم ببخشید 🙏🏻🙏🏻
دیدگاه ها (۲)

بریم برای صد تاییی

بچه ها صدای خودمه

بچه ها پورف عوضع شود

پارت 6 صبح عروسیمون بود برای نامجون بهترین روز زندگیش ولی بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط