یک ماه میگذره و ات به فلج بودنش عادت میکنه و هر روز به
(یک ماه میگذره و ا/ت به فلج بودنش عادت میکنه و هر روز به امید اینکه پاش خوب شده بیدار میشه)
ویو جونگ کوک
رفتم طرف اتاق ا/ت درو که باز کردم دیدم خوابه رفتم داخل و نشستم رو مبل کنار تخت خوابش و همش چشمم به پای فلج ا/ت بود و بازم همون فکرای همیشگی تا که همون پایی که فلج بود تکون خورد شوکه ا/ت رو از خواب بیدار کردم
_ا/ت ا/ت
+چیه
_پای راستتو تکون بده
+چرا
_تکون بده
(پاظو تکون داد)(حالا هر دوتا شون شوکه بهم نگاه کردن)
+آ.. آ.. پام تکون خورد (رو به جونگ کوک و با ذوق)
+دارم پامو حس میکنم(ذوووووق)
(ا/ت وایساد و بپر بپر میکرد و ناخواسته جونگ کوک و بغل کرد)(تا اینکه به خودش اومد که کیو بغل کرده)
+آ.. آممم ببخشید ناخواسته بود
_اشکال نداره(لبخند)( میخواست بره که..)
+آمم.. میگم حالا میذاری برم؟!
ویو جونگ کوک
اینو که گفت زبونم بند اومد یعنی چی، بزارم بره؟!)
_خب اگه از اینجا بری میخوای کجا بری؟! یکمی فکر کن باشه!( و رفت )
+(ا/ت تو ذهنش)
ندای درون ا/ت: کوک راست میگه اگه از اینجا بری میخواب کجا بری
ا/ت: خببب..
ندای درون ا/ت: اون تو رو از اون جهنمی که بابات درست کرده بود نجات داد
ا/ت: خب کوک هم منو تا حدی کتک زد که فلج شدم
قلب ا/ت: اما بنظر میاد که پشیمونه ببین الان هم چقدر باهات خوب رفتار میکنه! فکر کنم عاشقت شده
ا/ت: هه. عاشق من؟! دیوونه شدی
ندای درون ا/ت: بهتره همینجا بمونی
ا/ت: هوووف
ویو جونگ کوک
همش به فکر ا/ت بودم نکنه بره من بدون اون چطور زندگی کنم اون زندگیمو بعد از سالها رنگی کرد اااه
(وقت شام)
رفتم نشستم سر میز تا غذا رو بیارن
یهو دیدم ا/ت از توی آشپزخونه با غذا میاد بیرون نزدیک میز که شد گفتم
_داری چیکار میکنی؟!
+دارم کارمو انجام میدم دیگه
_لازم نکرده دیگه نمیخواد کار کنی
+چراا
_بشین سر میز
+چراا
_میگم بشین
_فکراتو کردی؟!
+آممم.. اهووم
_خب.. میخوای بری (با استرس)
+نه (لبخند)
_واقعا (خوشحاله ولی نشون نمیده)
_خوبه
و....
ویو جونگ کوک
رفتم طرف اتاق ا/ت درو که باز کردم دیدم خوابه رفتم داخل و نشستم رو مبل کنار تخت خوابش و همش چشمم به پای فلج ا/ت بود و بازم همون فکرای همیشگی تا که همون پایی که فلج بود تکون خورد شوکه ا/ت رو از خواب بیدار کردم
_ا/ت ا/ت
+چیه
_پای راستتو تکون بده
+چرا
_تکون بده
(پاظو تکون داد)(حالا هر دوتا شون شوکه بهم نگاه کردن)
+آ.. آ.. پام تکون خورد (رو به جونگ کوک و با ذوق)
+دارم پامو حس میکنم(ذوووووق)
(ا/ت وایساد و بپر بپر میکرد و ناخواسته جونگ کوک و بغل کرد)(تا اینکه به خودش اومد که کیو بغل کرده)
+آ.. آممم ببخشید ناخواسته بود
_اشکال نداره(لبخند)( میخواست بره که..)
+آمم.. میگم حالا میذاری برم؟!
ویو جونگ کوک
اینو که گفت زبونم بند اومد یعنی چی، بزارم بره؟!)
_خب اگه از اینجا بری میخوای کجا بری؟! یکمی فکر کن باشه!( و رفت )
+(ا/ت تو ذهنش)
ندای درون ا/ت: کوک راست میگه اگه از اینجا بری میخواب کجا بری
ا/ت: خببب..
ندای درون ا/ت: اون تو رو از اون جهنمی که بابات درست کرده بود نجات داد
ا/ت: خب کوک هم منو تا حدی کتک زد که فلج شدم
قلب ا/ت: اما بنظر میاد که پشیمونه ببین الان هم چقدر باهات خوب رفتار میکنه! فکر کنم عاشقت شده
ا/ت: هه. عاشق من؟! دیوونه شدی
ندای درون ا/ت: بهتره همینجا بمونی
ا/ت: هوووف
ویو جونگ کوک
همش به فکر ا/ت بودم نکنه بره من بدون اون چطور زندگی کنم اون زندگیمو بعد از سالها رنگی کرد اااه
(وقت شام)
رفتم نشستم سر میز تا غذا رو بیارن
یهو دیدم ا/ت از توی آشپزخونه با غذا میاد بیرون نزدیک میز که شد گفتم
_داری چیکار میکنی؟!
+دارم کارمو انجام میدم دیگه
_لازم نکرده دیگه نمیخواد کار کنی
+چراا
_بشین سر میز
+چراا
_میگم بشین
_فکراتو کردی؟!
+آممم.. اهووم
_خب.. میخوای بری (با استرس)
+نه (لبخند)
_واقعا (خوشحاله ولی نشون نمیده)
_خوبه
و....
- ۱۶.۰k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط