#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۴
( * سه روز بعد * )
هنوز نتونسته بودن خبری از جیمین بگیرن و کلافه بودن . همونجوری نشسته بودن . جین و ته دیگه طاقت نیاوردن و رفتن بیرون . پشت سرشون نامجون و کوک هم رفتن . فقط یونگی و هوسوک مونده بودن .
یه پیامک به گوشی یونگی اومد .
_ اگر میخوایش بیا به این ادرس ...( مثلا یه ادرسی )
یونگی نمیدونست هوسوک داره قایمکی نگاه میکنه و فهمیده جیمین کجاست .
از گوشه ی چشم جوری که هوسوک نفهمه بهش نگاه کرد بعدم بلند شد سریع به بیرون اتاق رفت و درو بست و قفل کرد .
( هوسوک ) : درو باز کن یونگی ، دستم بهت برسه میکشمت .
( یونگی ) : برو بابا .
( هوسوک ) : من باید داروم رو بخورم . اون بیرونه . درو باز کن .
( یونگی ) : واقعا ؟ منم عمل گوش دارم چیزی نمیشنوم .
( هوسوک ) : لطفا . دارم جدی میگم . ( سرفه ) کاریت ندارم فقط بزار داروم رو بخورم
. واگرنه میمیرم .
یونگی شاید از هوسوک بدش میومد ولی نمیخواست بمیره .
رفت و در رو باز کرد . هوسوک رو زمین نشسته بود و سرش پایین بود . اروم سرش و بلند کرد .
یونگی دست هوسوکو گرفت و بلندش کرد . هوسوک از اتاق بیرون رفت و داروشو برداشت و خورد .
یکم گذشت . اون دو تا به مقصدی که برای یونگی ارسال شده بود رفتن . یونگی سریع درو باز کرد و رفت تو . ولی در روی هوسوک بسته شد . یونگی متوجه این نشد و سریع رفت . دید جیمین به دیوار بسته شده .
( جیمین ) : ی-... یونگی .
یونگی خواست بره سمتش که یکی هلش داد . اونجا یه صخره بود و یونگی داشت میوفتاد که دستشو گرفت .
هوسوک اومد و جیمینو باز کرد .
( جیمین ) : هوسوک ... یونگیییییی ...
اون پسره بالا سرش بود و پاش رو ، روی دست یونگی گرفت .
_ دیگه تمومه .
و خواست با پاش بزنه که هوسوک با چوب زد تو سر پسره .
یونگی داشت میوفتاد که هوسوک دستشو گرفت .
( هوسوک ) : دستمو بگیر .
( یونگی ) : چرا اینکارو میکنی ؟
( هوسوک ) : چون ... تو منو نجات دادی .
و یونگیو کشید بالا .
End part 💥
آنچه خواهید خواند ....
اون دارو ها مال آسمه ...
اگر این رو پیدا کنیم آسمش خوب میشه ....
چه اتفاقی افتاد ...
و تو همه چیز رو از دست میدی ...
#پارت_۲۴
( * سه روز بعد * )
هنوز نتونسته بودن خبری از جیمین بگیرن و کلافه بودن . همونجوری نشسته بودن . جین و ته دیگه طاقت نیاوردن و رفتن بیرون . پشت سرشون نامجون و کوک هم رفتن . فقط یونگی و هوسوک مونده بودن .
یه پیامک به گوشی یونگی اومد .
_ اگر میخوایش بیا به این ادرس ...( مثلا یه ادرسی )
یونگی نمیدونست هوسوک داره قایمکی نگاه میکنه و فهمیده جیمین کجاست .
از گوشه ی چشم جوری که هوسوک نفهمه بهش نگاه کرد بعدم بلند شد سریع به بیرون اتاق رفت و درو بست و قفل کرد .
( هوسوک ) : درو باز کن یونگی ، دستم بهت برسه میکشمت .
( یونگی ) : برو بابا .
( هوسوک ) : من باید داروم رو بخورم . اون بیرونه . درو باز کن .
( یونگی ) : واقعا ؟ منم عمل گوش دارم چیزی نمیشنوم .
( هوسوک ) : لطفا . دارم جدی میگم . ( سرفه ) کاریت ندارم فقط بزار داروم رو بخورم
. واگرنه میمیرم .
یونگی شاید از هوسوک بدش میومد ولی نمیخواست بمیره .
رفت و در رو باز کرد . هوسوک رو زمین نشسته بود و سرش پایین بود . اروم سرش و بلند کرد .
یونگی دست هوسوکو گرفت و بلندش کرد . هوسوک از اتاق بیرون رفت و داروشو برداشت و خورد .
یکم گذشت . اون دو تا به مقصدی که برای یونگی ارسال شده بود رفتن . یونگی سریع درو باز کرد و رفت تو . ولی در روی هوسوک بسته شد . یونگی متوجه این نشد و سریع رفت . دید جیمین به دیوار بسته شده .
( جیمین ) : ی-... یونگی .
یونگی خواست بره سمتش که یکی هلش داد . اونجا یه صخره بود و یونگی داشت میوفتاد که دستشو گرفت .
هوسوک اومد و جیمینو باز کرد .
( جیمین ) : هوسوک ... یونگیییییی ...
اون پسره بالا سرش بود و پاش رو ، روی دست یونگی گرفت .
_ دیگه تمومه .
و خواست با پاش بزنه که هوسوک با چوب زد تو سر پسره .
یونگی داشت میوفتاد که هوسوک دستشو گرفت .
( هوسوک ) : دستمو بگیر .
( یونگی ) : چرا اینکارو میکنی ؟
( هوسوک ) : چون ... تو منو نجات دادی .
و یونگیو کشید بالا .
End part 💥
آنچه خواهید خواند ....
اون دارو ها مال آسمه ...
اگر این رو پیدا کنیم آسمش خوب میشه ....
چه اتفاقی افتاد ...
و تو همه چیز رو از دست میدی ...
- ۴۷۸
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط