قلب های مرده پارت
قلب های مُرده پارت ۲۴
سرمو به نشونه تایید بالا پایین کردم ولی من شیطون تر از اینا بودم
جونگکوک همونجور که کمرمو گرفته بود منم دست هامو روی شونه هاش گذاشتم...وقتی رقص شروع شد بدنمو تکون میدادم و با ناز و عشوه میرقصیدم...سرمو برگردوندم که تهیونگ رو عصبی دیدم ، توی چشمام زل زده بود و انگار فهمیده بود که من...ا.تم!!
به رقص ادامه دادم ولی نباید تسلیم میشدم و پا به فرار میزاشتم فقط به خاطر اینکه کیم تهیونگ فهمیده من خواهر ناتنی کوچولوشم که دارم با برادر ناتنیش میرقصه و دقیقا چند سانتی متر باهاش فاصله داره.
یهویی وسط رقص یکی منو از بغل جونگکوک کشید روبه سمت خودش
با شدت به سمتش کشیده شدم و سرم به سینهش خورد...به سرجای تهیونگ نگاه کردم که دیدم سرجاش نیست...!!
سریع سرمو بالا گرفتم اون...اون تهیونگ بود!
ترسیدم و خواستم ازش جدا بشم که در گوشم یجوری زمزمه کرد که مور مورم شد
تهیونگ : میدونم خودتی لازم نیست فرار کنی
ترسیده بودم و استرس داشتم...وایسا ببینم اصلا من چرا باید از این بترسم؟
مثل خودش در گوشش زمزمه کردم؛
-برام هیچ مهم نیست
منو نزدیکتر خودش کرد و با حرصلب زد:
تهیونگ : مواظب باش از این به بعد برات مهم باشه وگرنه...
ا.ت : وگرنه چی؟؟؟
تهیونگ : وگرنه بد برات تموم میشه
جونگکوک دستمو گرفت و جلوی تهیونگ ایستاد :
جونگکوک : که اینطور؟
تهیونگ: اره...که اینطور.
جونگکوک: تنها کسی که حق داره ا.ت رو تحدید کنه منم
وسط حرفشون پریدم و روبه جونگکوک گفتم:
ا.ت: شما کی باشی؟
بدون یهذره اهمیت ادامه داد
جونگکوک : مراقب حرف زدنت باش برادر بزرگه
کیم یکم اومد جلو
تهیونگ : حواسم هست اگه تو خواهرمون رو که مادرش بدون نگرانی به ما سپُرده چون ما برادرهاشیم نه اینکه مثل یه هر.زه خیابونی بیاریش اینجا
جونگکوک : ببین تهیون-
وسط حرفش درحالی که چشمام پر از اشک شده بود داد زدم:
ا.ت: چه جوابی داری جئون؟ واقعا جوابی داری که بدی ؟؟
نباید بزارم اشک بریزه...حداقل نه جلوی اینا
پارت بعدی رو الان میزارم ولی شرط داره ها🤧
سرمو به نشونه تایید بالا پایین کردم ولی من شیطون تر از اینا بودم
جونگکوک همونجور که کمرمو گرفته بود منم دست هامو روی شونه هاش گذاشتم...وقتی رقص شروع شد بدنمو تکون میدادم و با ناز و عشوه میرقصیدم...سرمو برگردوندم که تهیونگ رو عصبی دیدم ، توی چشمام زل زده بود و انگار فهمیده بود که من...ا.تم!!
به رقص ادامه دادم ولی نباید تسلیم میشدم و پا به فرار میزاشتم فقط به خاطر اینکه کیم تهیونگ فهمیده من خواهر ناتنی کوچولوشم که دارم با برادر ناتنیش میرقصه و دقیقا چند سانتی متر باهاش فاصله داره.
یهویی وسط رقص یکی منو از بغل جونگکوک کشید روبه سمت خودش
با شدت به سمتش کشیده شدم و سرم به سینهش خورد...به سرجای تهیونگ نگاه کردم که دیدم سرجاش نیست...!!
سریع سرمو بالا گرفتم اون...اون تهیونگ بود!
ترسیدم و خواستم ازش جدا بشم که در گوشم یجوری زمزمه کرد که مور مورم شد
تهیونگ : میدونم خودتی لازم نیست فرار کنی
ترسیده بودم و استرس داشتم...وایسا ببینم اصلا من چرا باید از این بترسم؟
مثل خودش در گوشش زمزمه کردم؛
-برام هیچ مهم نیست
منو نزدیکتر خودش کرد و با حرصلب زد:
تهیونگ : مواظب باش از این به بعد برات مهم باشه وگرنه...
ا.ت : وگرنه چی؟؟؟
تهیونگ : وگرنه بد برات تموم میشه
جونگکوک دستمو گرفت و جلوی تهیونگ ایستاد :
جونگکوک : که اینطور؟
تهیونگ: اره...که اینطور.
جونگکوک: تنها کسی که حق داره ا.ت رو تحدید کنه منم
وسط حرفشون پریدم و روبه جونگکوک گفتم:
ا.ت: شما کی باشی؟
بدون یهذره اهمیت ادامه داد
جونگکوک : مراقب حرف زدنت باش برادر بزرگه
کیم یکم اومد جلو
تهیونگ : حواسم هست اگه تو خواهرمون رو که مادرش بدون نگرانی به ما سپُرده چون ما برادرهاشیم نه اینکه مثل یه هر.زه خیابونی بیاریش اینجا
جونگکوک : ببین تهیون-
وسط حرفش درحالی که چشمام پر از اشک شده بود داد زدم:
ا.ت: چه جوابی داری جئون؟ واقعا جوابی داری که بدی ؟؟
نباید بزارم اشک بریزه...حداقل نه جلوی اینا
پارت بعدی رو الان میزارم ولی شرط داره ها🤧
- ۴.۹k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط