{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های مرده پارت

قلب های مرده پارت ۲۶

یهو یکی از دستاشو گذاشت زیر زانو هام و اونیکی رو گذاشت روی پشتم و بلندم کرد...دستمو دور گردنش حلقه کردم تا نیوفتم و داد زدم :
ا.ت: دیوونه شدی؟؟بزارم زمینن!
جونگکوک : مجبورم اینجور باهات راه بیام
و بعد به اون ون مشکی که باهاش اومدیم رفت
وقتی چند قدم بین ما و ماشین رو طی کرد منو گذاشت تو ماشین و روبه راننده که یه ساعته تو ماشین منتظره گفت
جونگکوک: ا.ت رو ببر عمارت
سریع لباس جونگکوک رو گرفتم و نگران گفتم
ا.ت : نمیتونم اینجوری برم خونه!
یه نگاهی به سرتا پام انداخت
جونگکوک : اوم درست میگی
با همون نگرانی حرفی رو زدم که بعدا واسم دردسر ساخت
ا.ت : منم با خودت ببر...!!
جونگکوک : مطمئنی؟
ا.ت : اوهوممم
پوزخندی زد
جونگکوک : پس مطمئنی...اوکی
نمیدونم چرا خوشحال شدم ولی دردسر ساز بود
از ماشین پیاده شدم و دنبال جونگکوک رفتم که سمت یه بنز رفت و رفت در سمت راننده رو باز کرد ، منتظر به من نگاه کرد
جونگکوک : منتظر چیه هستی؟زودباش بشین دیگه
سریع از سرجام تکون خوردم و رفتم جلو نشستم که جونگکوک هم سوار شد
جونگکوک : خوبه...لازم نبو  نازتو بکشم و بگم بیا جلو بشین
چشم غره ای بهش کردم و گفتم:
ا.ت : قراره کجا بریم؟!
جونگکوک : جایی که میفهمی
ا.ت : لباسام مناسب هیچ جا نیست!
جونگکوک : خیلی هم لباست قشنگه...اونجایی هم که قراره بریم این لباس واسش مناسبه
نکنه میخواد دوباره منو ببره یه خراب شده‌ی دیگه؟
ا.ت : میخوای منو دوباره ببری بار؟؟
جونگکوک: مغز فندوقی اگه میخواستم ببرمت بار اینجا رو انتخاب میکردم تا یه جای دیگه
مکثی کرد و ادامه داد
جونگکوک : تا نیم ساعت دیگه میفهمی
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...هوا تقریبا تاریک شده بود که پرسیدم
ا.ت : نرسیدیم؟
بهم نگاهی انداخت و دوباره به جاده نگاه کرد
جونگکوک : هنوز نه
به پنجره نگاه کردم که چند دقیقه بعد دوباره پرسیدم
ا.ت : نرسیدیم؟؟؟
جونگکوک : نه
اروم و قرار نداشتم انگار یه استرس نمیزاشت اروم بشینم یه جا
تقریبا ۵ دقیقه گذشت
ا.ت: کی میرسیم؟
جونگکوک: گفته بودم نیم ساعت دیگه هنوز ۲۰ دقیقه هم نشده خانوم ا.ت پس اگه دوباره بپرسی که رسیدیم یا نه همین جا ، توی همین ماشین کاری میکنم که حتی نتونی درست بشینی سرجات چه برسه به اینکه راه بری
اب دهنمو  قورت دادم و ساکت نشستم تا برسیم ولی هرچی روبه تاریکی میرفتیم انگار جاده طولانی تر میشد
دیدگاه ها (۲۶)

قلب های مرده پارت ۲۷بالاخره بعد از نیم ساعت رسیدیم. جلوی یه ...

قلب های مرده پارت ۲۸داشتم نگاه میکردم که تهیونگ رو روی یکی ا...

قلب های مُرده پارت ۲۴سرمو به نشونه تایید بالا پایین کردم ولی...

قلب های مُرده پارت ۲۳درحالی که داشتم میرقصیدم یه دور چرخیدم ...

1 : 45 a clook

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط