پارت*۱*
پارت*۱*
به نام خدا
اسمم مهتاب هست 17سالمه و یزد زندگی میکنم پدرم مهندس است و هر چند وقت به شهر های مختلف سفر میکند و مادرم پرستار است و یک برادر بزرگ تر از خودم دارم که اسمش مهدی هست 25سالشه و تازه ازدواج کرده امروز صبح وقتی پدرم به سفر رفت و مادرم به بیمارستان به همراه مهدی و مریم همسرش به خانه پدر بزرگم رفتیم دوسال از مرگ مادر بزرگم میگذره و پدر بزرگم تنهاس خانه او خیلی قدیمی است و از بچگی یادمه یک انباری گوشه حیاط خانه پدر بزرگ بود که هیچ کس سمتش نمیرفت و همیشه درش قفل بود خب از خونه ما تا خونه پدر بزرگ راه زیادی بود و پس از گذشت زمان زیادی رسیدیم استرس زیادی داشتم اما نمیدونستم برای چیه وقتی به خانه رفتیم احساس کردم پدر بزرگم ناراحت است اما نمیدونستیم چرا و همراه مریم به اشپز خانه داخل حیاط رفتیم تا غذا درست کنیم حس میکردم کسی هم زمان که دارم کار هارو میکنم همراهم است اما کسی رو نمیدیدم ناگفته نماند موقع جمع کردن ظرف ها حس کردم کسی در انباری رو تکون داد و صدای عجیبی داشت
از زبان مریم
حال و هوای عجیبی توی خونه بود مهتاب به طرز عجیبی رنگش پریده بود و هرچی میپرسیدم چیزی نمیگفت با کلی درد سر ناهار رو درست کردیم و همراه مهتاب میز غذا را اماده کردیم و غذا رو خوردیم موقع جمع کردن سفره کل حواسم به مهتاب و اقاجون بود حال شون مثل هم بود و انگار از چیزی میترسیدن اما حرفی نمیزدن و با همه ی اینها روز تموم شد من همیشه از شب میترسیدم خونه اقاجون هم ترسم رو کامل کرده بود
داشتم با خودم فکر میکردم که مهدی صدام کرد و گفت شام میریم بیرون تدارک نبینید باشه ای گفتم و همراه مهتاب رفتیم تا حاضر شویم
به نام خدا
اسمم مهتاب هست 17سالمه و یزد زندگی میکنم پدرم مهندس است و هر چند وقت به شهر های مختلف سفر میکند و مادرم پرستار است و یک برادر بزرگ تر از خودم دارم که اسمش مهدی هست 25سالشه و تازه ازدواج کرده امروز صبح وقتی پدرم به سفر رفت و مادرم به بیمارستان به همراه مهدی و مریم همسرش به خانه پدر بزرگم رفتیم دوسال از مرگ مادر بزرگم میگذره و پدر بزرگم تنهاس خانه او خیلی قدیمی است و از بچگی یادمه یک انباری گوشه حیاط خانه پدر بزرگ بود که هیچ کس سمتش نمیرفت و همیشه درش قفل بود خب از خونه ما تا خونه پدر بزرگ راه زیادی بود و پس از گذشت زمان زیادی رسیدیم استرس زیادی داشتم اما نمیدونستم برای چیه وقتی به خانه رفتیم احساس کردم پدر بزرگم ناراحت است اما نمیدونستیم چرا و همراه مریم به اشپز خانه داخل حیاط رفتیم تا غذا درست کنیم حس میکردم کسی هم زمان که دارم کار هارو میکنم همراهم است اما کسی رو نمیدیدم ناگفته نماند موقع جمع کردن ظرف ها حس کردم کسی در انباری رو تکون داد و صدای عجیبی داشت
از زبان مریم
حال و هوای عجیبی توی خونه بود مهتاب به طرز عجیبی رنگش پریده بود و هرچی میپرسیدم چیزی نمیگفت با کلی درد سر ناهار رو درست کردیم و همراه مهتاب میز غذا را اماده کردیم و غذا رو خوردیم موقع جمع کردن سفره کل حواسم به مهتاب و اقاجون بود حال شون مثل هم بود و انگار از چیزی میترسیدن اما حرفی نمیزدن و با همه ی اینها روز تموم شد من همیشه از شب میترسیدم خونه اقاجون هم ترسم رو کامل کرده بود
داشتم با خودم فکر میکردم که مهدی صدام کرد و گفت شام میریم بیرون تدارک نبینید باشه ای گفتم و همراه مهتاب رفتیم تا حاضر شویم
- ۲.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط