{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "

" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟒𝟑




نمیتونن مانع تهیونگ بشن ولی میتونن که مراقبش باشن چون میخواستن تا جای ممکن حواسشون به تهیونگ باشه از حرفش پیروی کردن و به انبار رفتن


* رسیدن *


@رسی....
÷...
@آخه چطور میتونه تو این وضعیت بخوابه...جیمین..ههی پاشو...میگم پاشو*آخرش داد*
÷هااااا.چیه‌..چیشده
@*چشم غره*
÷چته تو نمیبینی خوابم*عصبی*
@احمق چطور میتونی الان بخوابی
÷چته خوب دیشب به خاطر تهیونگ نتونستم بخوابم
@منم پلک رو هم نذاشتم ولی مثل تو تو این موقعیت گرفتم خوابیدم؟
÷به من چه توهم میخوابیدی
@پشت فرمون؟
÷مشکل خودته میخواستی راننده بگیری
@ د..بگیرم بزن...اهه..ولش..پیاده شو * کلافه*
÷*خنده*


......


@هوی تو
بادیگارد : با منید؟
@آره تهیونگ کجاست
بادیگارد: آه ارباب رفتن داخل اون اتاق
@باشه میتونی بری
بادیگارد : .....

که جیمین رسید و

÷صبر کن
÷وقتی که اومد قشقرق به پا کرد؟منظورم اینه وقتی رسید اینجا چیکار کرد
بادیگارد : ایشون فقط یه نگاه به محموله ها انداختن و بعدش بدون حرفی رفتن داخل اتاق و هنوز بیرون نیومدن
÷ممنون میتونی بری به کارت برسی*لبخند*
بادیگارد: با اجازه * تعظیم *

و رفت

@این رفتار از تهیونگ بعیده فکر میکردم اینجارو رو سرمون خراب کنه
÷دقیقا..خیلی عجیب رفتار میکنه....

که یهو دید جونکوک بدون توجه به حرفاش داره میره

÷ هوی دارم حرف میزنم الاغ وایساااااا
@* خنده *


......


*تق تق *

÷ چرا صدایی ازش درنمیاد.....

که جونکوک در رو باز کرد و رفت داخل

÷ احمق الان تهیونگ پارت میکنه
@اههه بیا دیگه

@به به جناب کیم چه میکنی
–خفه شو
@ یاااا یه بار هم که شده درست حرف بزن
–در زدن بلد نیستی
@اوه خوب در زدم ولی بعضی ها زورشون اومد بگن بیام داخل خودم تشریف فرما شدم
–تو آدم بشو نیستی نه* داد*
@اوخ ببخشید آلیجناب من تسلیمم* نیشخند حرص درآر *

جونکوک با گفتن اون حرف دست هاشو به نشانه تسلیم برد بالا که......



ادامه دارد ‌‌‌‌‌.....‌‌‌


با اینکه شرط ها نرسیده بود گذاشتم میخواستم ۵ پارت بزارم ولی فعلا همین رو میزارم شرط ها که رسید ۵ پارت شایدم بیشتر میزارم

کامنت : ۳۰
لایک : ۳۰
دیدگاه ها (۱۰)

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

پارت ۱۱داشتیم حرف می‌زدیم که ...داشتیم حرف می‌زدیم که دیدم ل...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

همسر غیره منتظره

پارت ۵۳ سال بعد_ساعت ۵ و ۱۶ دقیقه عصر_نویسنده "کارن":۳ سال ا...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

ادامه پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط