بارها در غم اوتی

بارها در غمِ اوتڪیہ
بہ دیوار زدم
بارها خندهٌ خود را
بہ لبم دار زدم
آخرش یارِجفا
ڪار زِرَه آمدوگفت:
"بیخود" این زخم وضرر
بر دل "بیڪار" زدم!
دیدگاه ها (۱۷)

ســـ❄ ️ــرد شـــــده انقـــدر ســــرد که پاییــز پیشش کم می ...

نفس چشمـــاڹ خمارت چه کشیــدڹ دارد سایه سـاراڹ دو زلفتچه لمی...

کاش زنگ میزدی ...و منو از این حال نجات میدادی....

اوج غم این قصہ ...در این شعر ...همین جاست...😔 😔 😔 من بے تو.....

سالها در غزلِ خویش دم از یار زدمرفتم و نامِ تو را در همه جا ...

حالِ دلت را دست آدم‌ها نسپارنگذار افسار به دست به هرکجا بِکش...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۴۳ فصل ۳ ) اگه تو خودت رو نسازي، اگه رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط