« شیطون کوچولوی من »
« شیطون کوچولوی من »
فصل سوم
ویو آنا::
«نه» صدایش مانند نجوایی در سرم تکرار میشود،
چند بار،
«نه» ,«نه», «نه»...
این بار به زبان می آورم، زمزمه وار ، ونفسم که حبس شده بود را، همراه با آن به بیرون میفرستم: ...نه..
پلک هایم را میبندم و محکم روی هم می فشارم،
سرم را به چپ و راست تکان میدهم..
و دیگر هیچ نمیگویم..
به هیچ کس نگاه نمیکنم ..
و هیچ نمیشنوم..
از تالار خارج میشوم، به ندیمه هایی که پشت سرم با فاصله راه می آیند توجه نمیکنم،
به باغ میروم، نسیم سردی میوزد و تنم را به لرزه می اندازد،
اشک میریزم؟ مسلما نیازی نیست ..
زیر قسمی که خورده ام نمیزنم!..
فقط به روبه رو خیره میشوم..
خدمتکار ها در رفت و آمدند ،
مهمان ها هنوز هم حرف میزنند و میخندند
گویا هیاهوی چند لحظه پیش به باغ نرسیده،
حتی مطمعن نیستم چند نفر صدایمان را شنیدند؟
آنقدر بلند بود که خبرش بپیچد؟
به هر حال ...
آن ماجرا تمام شد..
برای چند لحظه پیش بود.
زمان برای من صبر نمیکند! صبر نمیکند تا خودم را پیدا کنم،
برای زمان مهم نیست چه اتفاقی درحال وقوع است، فقط می گذرد، میرود،
و با خود درد و غم بجا میگذارد،
میرود، و برخلاف چیزی که دیگران میگویند ،همه ی زخم ها را التیام نمیدهد،
زخم های روح خوب نمیشود،
با زخم های جسمی تفاوت دارند!
شمشیر، چاقو ، شیشه، همه این ها زخم میزنند،
آما زخم هایشان ماندنی نیستند، ممکن است بکشند، اما از بین میروند،
برای زخم های ماندنی نیاز به چیزی
تیز تر از شمشیر است، چیزی مانند: «کلمات»
آنقدر تیز، که گاهی سوزشش همان لحظه حس نمیشود،
به خودت می آیی و میبینی در جریان خون روحت غرق شده ای،
همانقدر دردناک، همانقدر ماندگار،
هیچگاه با خود فکر نمیکردم، یک کلمه متشکل از دو حرف، بتواند سال های زیادی از زندگی ام را پوچ کند و به کل از یاد ببرد،
کلمه ای ساده، «نه»
خنده دار است،
به قدری خنده دار است که
بلند میخندم،
خیلی بلند،
و کنترلش دست من نیست،
دستی را بر شانه ام حس میکنم،
فلور شالی پشمی را دور شانه هایم می اندازد،
حرفی نمیزند،. من هم نمیزنم، بجایش دست های سرد و استخوانی اش را میگیرم،
همان دست هایی که پسشان زدم،
با بند انگشتانش بازی میکنم،
گوشه ای از ایوان مینشینیم،
سرم را روی شانه اش میگذارم،
و او، بدون اکراه دستانش را دورم حلقه میکند، گونه ام را نوازش میکند،
و هیچ چیزی نمیگوید،
او به من محبتی خواهرانه میورزد،
«محبت» چیزی که از اطرافیانم زیاد ندیدم،
چقدر عجیب است که من در بغل ندیمه ای هستم که در قصر فرانسه
با او آشنا شدم،
....
چقدر عجیب است که حالا،
قصر فرانسه، رویایی دور و مبهم با خاطراتی زیبا و محو بنظر میرسد،
چقدر عجیب است، من، آنا ،
روزی نائب السطنه انگلستان بودم،
من را به اجبار همسر ولیعهد فرانسه کردند، من عاشق همان ولیعهد
از خود راضی شدم که از او تنفر داشتم، همان ولیعهدی که الان پادشاه است! پادشاهی که آوازه ،
هوش و قدرتش در منطقه پیچیده،
من پسری بدنیا آوردم ، که از همه چیز بیشتر دوستش داشتم، پسری که فرزند پادشاه و بانویش نبود!!
او فقط پسر من و هیون جین بود...
«پسر من»...
چه کسی فکرش را میکرد،
حدود چهار سال بعد من، اینجا به عنوان ملکه انگلستان بشینم،؟
ملکه ای که قدرتش حالا از همان پادشاه از خود راضی هم بیشتر است؟..
سرنوشت چقدر جالب است!
زیبا نیست ، اما جالب است ...
(فکر کنم بیشترین پارتی که نوشتم این بود😔👍💔😭 🫠 بله بله یه بانویی از امتحانات عذاب آور رنج میبرد این پارت رو تقدیم به ایشون و بقیتون میکنم☺️😔🎀🐥😭👍
حمایت بشه دیگه زحمت کشیدم🍓)
#کتاب #رمان #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #کیپاپ #بنگتن #استری_کیدز #پادشاه_سرزمین #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #زیبا #کره_جنوبی #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #فیکشن #فیک
فصل سوم
ویو آنا::
«نه» صدایش مانند نجوایی در سرم تکرار میشود،
چند بار،
«نه» ,«نه», «نه»...
این بار به زبان می آورم، زمزمه وار ، ونفسم که حبس شده بود را، همراه با آن به بیرون میفرستم: ...نه..
پلک هایم را میبندم و محکم روی هم می فشارم،
سرم را به چپ و راست تکان میدهم..
و دیگر هیچ نمیگویم..
به هیچ کس نگاه نمیکنم ..
و هیچ نمیشنوم..
از تالار خارج میشوم، به ندیمه هایی که پشت سرم با فاصله راه می آیند توجه نمیکنم،
به باغ میروم، نسیم سردی میوزد و تنم را به لرزه می اندازد،
اشک میریزم؟ مسلما نیازی نیست ..
زیر قسمی که خورده ام نمیزنم!..
فقط به روبه رو خیره میشوم..
خدمتکار ها در رفت و آمدند ،
مهمان ها هنوز هم حرف میزنند و میخندند
گویا هیاهوی چند لحظه پیش به باغ نرسیده،
حتی مطمعن نیستم چند نفر صدایمان را شنیدند؟
آنقدر بلند بود که خبرش بپیچد؟
به هر حال ...
آن ماجرا تمام شد..
برای چند لحظه پیش بود.
زمان برای من صبر نمیکند! صبر نمیکند تا خودم را پیدا کنم،
برای زمان مهم نیست چه اتفاقی درحال وقوع است، فقط می گذرد، میرود،
و با خود درد و غم بجا میگذارد،
میرود، و برخلاف چیزی که دیگران میگویند ،همه ی زخم ها را التیام نمیدهد،
زخم های روح خوب نمیشود،
با زخم های جسمی تفاوت دارند!
شمشیر، چاقو ، شیشه، همه این ها زخم میزنند،
آما زخم هایشان ماندنی نیستند، ممکن است بکشند، اما از بین میروند،
برای زخم های ماندنی نیاز به چیزی
تیز تر از شمشیر است، چیزی مانند: «کلمات»
آنقدر تیز، که گاهی سوزشش همان لحظه حس نمیشود،
به خودت می آیی و میبینی در جریان خون روحت غرق شده ای،
همانقدر دردناک، همانقدر ماندگار،
هیچگاه با خود فکر نمیکردم، یک کلمه متشکل از دو حرف، بتواند سال های زیادی از زندگی ام را پوچ کند و به کل از یاد ببرد،
کلمه ای ساده، «نه»
خنده دار است،
به قدری خنده دار است که
بلند میخندم،
خیلی بلند،
و کنترلش دست من نیست،
دستی را بر شانه ام حس میکنم،
فلور شالی پشمی را دور شانه هایم می اندازد،
حرفی نمیزند،. من هم نمیزنم، بجایش دست های سرد و استخوانی اش را میگیرم،
همان دست هایی که پسشان زدم،
با بند انگشتانش بازی میکنم،
گوشه ای از ایوان مینشینیم،
سرم را روی شانه اش میگذارم،
و او، بدون اکراه دستانش را دورم حلقه میکند، گونه ام را نوازش میکند،
و هیچ چیزی نمیگوید،
او به من محبتی خواهرانه میورزد،
«محبت» چیزی که از اطرافیانم زیاد ندیدم،
چقدر عجیب است که من در بغل ندیمه ای هستم که در قصر فرانسه
با او آشنا شدم،
....
چقدر عجیب است که حالا،
قصر فرانسه، رویایی دور و مبهم با خاطراتی زیبا و محو بنظر میرسد،
چقدر عجیب است، من، آنا ،
روزی نائب السطنه انگلستان بودم،
من را به اجبار همسر ولیعهد فرانسه کردند، من عاشق همان ولیعهد
از خود راضی شدم که از او تنفر داشتم، همان ولیعهدی که الان پادشاه است! پادشاهی که آوازه ،
هوش و قدرتش در منطقه پیچیده،
من پسری بدنیا آوردم ، که از همه چیز بیشتر دوستش داشتم، پسری که فرزند پادشاه و بانویش نبود!!
او فقط پسر من و هیون جین بود...
«پسر من»...
چه کسی فکرش را میکرد،
حدود چهار سال بعد من، اینجا به عنوان ملکه انگلستان بشینم،؟
ملکه ای که قدرتش حالا از همان پادشاه از خود راضی هم بیشتر است؟..
سرنوشت چقدر جالب است!
زیبا نیست ، اما جالب است ...
(فکر کنم بیشترین پارتی که نوشتم این بود😔👍💔😭 🫠 بله بله یه بانویی از امتحانات عذاب آور رنج میبرد این پارت رو تقدیم به ایشون و بقیتون میکنم☺️😔🎀🐥😭👍
حمایت بشه دیگه زحمت کشیدم🍓)
#کتاب #رمان #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #کیپاپ #بنگتن #استری_کیدز #پادشاه_سرزمین #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #زیبا #کره_جنوبی #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #فیکشن #فیک
- ۱.۱k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط