{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸

پارت ۸


قرار بود از جنگ جلوگیری شود، چون به طرز بدی میناتو و فوگاکو دعوا کردند. ولی بعد از مرگشان، حتی بدتر شد و این مثل اتشی که روی نفت پخش شود، کل سرزمین ها را فرا گرفت. ساسکه و ناروتو، راه پدر هایشان را رفتند و دقیقا جنگ راه انداختند.
ایتاچی به عنوان خیانتکار، با ناگاتو از دهکده فرار کرد. رفت به جایی دور دست، جایی که دست افتاب و مهتاب هم به او نرسد. ساسکه بعد از شنیدن این خبر، به شدت کفری شد:"تو چه زری زدی؟ بعد از این همه بدبختی فرار کرده؟!"
مشتش را کوبید به دسته ی مبل زینتی، جواهر ها لرزیدند:"پیداش کنین. اگه این دو کلمه رو جدی نگیرین زیر پام لهتون میکنم. پیداش کنین و تا نکردین ریختتونو نیارین جلو چشام."
ساسکه بعد از ناروتو، کلا ادم دیگری شد. بعد از اینکه پسر موردعلاقه اش، کسی که دوستش داشت، از یک قبیله ی خیانتکار قاتل بیرون امد...ساسکه رویش عوض شد. در قلبش را روی همه بست و یک حکومت تعصبی و به شدت خفه کننده درست کرد. همه چیز دو برابر زوری بود. ساسکه پادشاه شد و جانشین پدرش.
از روی لج و لجبازی و ادامه ی نسلش با ساکورا ازدواج کرد. مراسم بلند و بالایی گرفتند ولی نصف جمعیت امدند. همه میترسیدند فاجعه دوباره رخ دهد. ولی ساسکه کل مراسم اخم روی صورتش داشت.
فرد روبرویش ناروتو نبود.
دلش هم پیش فرد روبرویش نبود.
از ناروتو هم ناامید بود.
ولی هرکاری کرد نتوانست خودش را راضی کند، او هرگز ساکورا را نبوسید. هیچوقت.

Sa:"ما ازدواج کردیم ولی فقط برای قانون و ادامه ی نسل. من دوستت ندارم."
S.k:"پس چرا باهام ازدواج کردی؟"
Sa:"چون زوریه، تو هم زوری زنم میشی حالا دیگه خفه شو."
S.k:"همه با عشق ازدواج میکنن، اگه اینو نداری باید بذاری برم."
Sa:"داشتن یه باغ بزرگ به چه دردی میخوره وقتی گل مورد علاقه م توش نیست؟ تو گل من نیستی، ولی مجبوری که جاشو پر کنی."
و ساسکه، به بدترین حالت ممکن ساکورا را توی قصر زندانی کرد. به پدر و مادرش هرروز نامه های خوش میفرستاد، ولی در واقع اجازه نمیداد ساکورا دست از پا خطا کند. شده بود یک شوهر سخت و سرد و سمی. زمین تا اسمان با ساسکه ی قبل فرق میکرد.

همین قضیه در مورد ناروتو هم صدق میکرد. پسری که همه را دوست داشت و همیشه شاداب و شاد بود و همه دوستش داشتند، ناگهانی خیلی زود جوش و عصبانی شده بود. به همه چیز شدید واکنش نشان میداد، ولی هنوز هم ان ته ته کمی از روحیه اش باقی مانده بود. او هم تاجگذاری کرد و شد جانشین میناتو. داد پدر و مادرش را توی بهترین جای ممکن و یکی از باغ های قصر دفن کنند. هیچوقت به مردم کشور زور نگفت، به خاطر پدر و مادرش. او نامه های ساسکه را که توی کشویش نگه میداشت از وسط جر داد (منم عکساتو پاره کردم، نامه هاتو پاره کردم~-🗣)
همه چیز را ریخت دور و با ساسکه سر جنگ افتاد، که از اوچیها انتقام پدر و مادرش را بگیرد.

N:"همیشه بزرگترا یچیزی میدونن. حالا میفهمم چرا پادشاه دوم انقدر از اوچیها بدش میومد."
ندیمه که داشت شنل ناروتو را مرتب میکرد گفت:"منظورتون توبیراما ساماست؟ اون داستانش جداست."
N:"میدونم، فقط خیلی حس میکنم حق باهاشه. از اولشم نوادگان سنجو باید اوچیها رو زیر پاشون خورد میکردن."
او گفت، لحنش دیگر شادابی قبل را نداشت. انگار بی رحمانه شده بود. چشم های ابی اش با تیرگی خاصی از توی اینه به ندیمه زل زدند:"یه جنگی راه بندازم که تو خوابشم ندیده باشه. مامان بابامو میکشی؟ میشم کابوست ساسکه."
و اینطوری شد که مقدمه ی جنگ چیده شد، همه ی اینها فقط یک سو تفاهم قابل حل بود. اگر از اول، کسی به گرایش کسی کاری نداشت، اگر از اول کسی بابت یک طومار دیگری را قضاوت نمیکرد، اگر هیچدام همدیگر را قضاوت نمیکردند...هیچوقت این اتفاق نمی افتاد. حالا سرنوشت ناروتو و ساسکه و عشقشان بوی خون گرفته بود.

I:"تو که گفتی جنگ بهتر میشه، چرا بدتر شد؟! چرا ازم سو استفاده کردی؟"
?:"صداتو بیار پایین پسره ی نجس. تو از همون اولشم قاتل بودی. من بهت گفتم و تو مثل اب خوردن کشتیشون."
I:"من تمام وجودمو باهاش کشتم، تو ازم سو استفاده کردی."
?:"نگهبانا، ازینجا ببریدش."
ایتاچی شروع کرد تقلا کردن، چند تا از نگهبان ها را زد ولی فایده نداشت زیاد بودند. به زور از توی قلعه ی قدیمی کشیدنش بیرون. اشک روی گونه های ایتاچی جاری شد وقتی فریادش تا اسمان شب رسید:"من از زور تو مامان بابامو کشتم!"
دیدگاه ها (۹)

پارت ۸(ویسگون صگ تا ناموستو فوش دادمممم)

پارت ۸از ان روز، جرقه ای خورد. کم کم شروع شد و بعد اتش بینشا...

پارت ۷ناروتو و ساسکه توی حال و هوای خودشان بودند، توی لذت ان...

پارت ۳۷ (هشدار: خاک تو سری سگی. نمیخوای بخونی نخون)مرض ساسکه...

پارت اول: مدرسه راهنمایی، مرکز شهرSa:"حتی نمیتونی از خودت دف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط