{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part"38"

اون...اون قرارداد نبود
بلکه برگه ای بود که تهیونگ از اینکه اموالش به چوی ببخشه امضا کرده

آقای چوی: اوو...دیر رسیدی هرzه کوچولو ...ببین برگه رو ..خوب ببین اون الان یه آدم بی ارزش بیش نیست
الان رئیس منم
متاسفم نباید به بهونه دسشویی می‌رفتی دنبال هر....زه گری
وگرنه الان شاااید می‌تونستی کاری کنی

از حرفش عصبی شدم و یه مشت مهمون صورتش کردم که ناگفته نماند تعجب کردم

وقتی روش رو اون طرف کرد از فرصت استفاده کردم و برگه رو توی دستش قاپیدم و تیکه تیکه اش کردم و ریختم جلو پاش

هانا: متاسفم ، دو دقیقه پیش رئیس بودی
الان همون آدم بی ارزشی

چوی: تو چیکار کردی ؟

روم رو برگردوندم دیدم تهیونگ نیست
خدایا کجا رفت این آخه ؟
این الان اینجا بودا

چوی: آهای اون خراب رو بگیرید

سریع فرار کردم ، رفتم پایین دیدم تهیونگ اون وسط کلاب روی مبل نشسته و دخترا با لباس باز
دورش نشستن
سریع رفتم پیشش

هانا : تهیونگ....تهیونگ
لطفا باید بریم( استرس، بقض )

یکی از دخترا روی پای تهیونگ بلند شد

دختر : هی تو کی هسی؟

افراد چوی تا منو دیدن فریاد زدن

/: هی اونجاست بگیریدش

دست تهیونگ رو گرفتم و بدو بدو فرار کردیم و یجایی توی حیاط قایم شدیم
ته اصلا هوشیار نبود و معلوم بود حالش بده

هانا : آقای کیم ( آروم)
لطفا هیچی نگو باشه ؟ نباید افراد چوی مارو پیدا کنن

تهیونگ: هیییی بیا خوشبگذرونیم ( بلند , خنده)

سریع دستم رو روی دهنش گذاشتم ، کف دستم بوسید و گفت

ته: چششم ، من خفه میشم( مستی ، خنده)

وااای این چشه ؟ واقعا حالش بده ها

گوشیش رو توی جیبش برداشتم و با اثر انگشت خودش بازش کردم
با کی تماس بگیرم؟
آها کانگ دستیار تهیونگ

هانا : الو....الو آقای کانگ؟ ...منم خدمتکار تهیونگ هانا ....لطفا کمک کنید بهمون ، ته حالش خوب نیست و به مشت آدم دنبالمون هستن ( بقض)

آره کلاب..... ( خودتون اسم دلخواه بزارید)
دنبال ته هستن و میخوان منو بکشن

گوشی رو قطع کردم ، از ترس نمی‌دونستم چیکار کنم زیر دلم بدجوری تیر میکشید

چوی امد بیرون

چوی : هرجا هستی پیدات میکنم دختره اشغال
این فرصت خوب رو ازم گرفتی ( بلند، عصبی)

طولی نکشید که افراد تهیونگ ریختن داخل و شروع به تیراندازی کردن و با افراد چوی درگیر شدن
کانگ به طرف من امد و ته رو روی کولش انداخت و دزدکی بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم
اما چوی چشمش به ما افتاد

چوی: هی هی اون ها رفتند بگیریدیشون ( داد)

من و ته عقب نشستیم تا امدن افراد چوی ما فرار کردیم
یه نفس سر آسودگی کشیدم
چشمم به تهیونگ خورد که سرش روی شونه من گذاشته بود و توی حالت خواب و بیداری بود، آروم موهاش رو نوازش کردم
بلاخره خونه رسیدیم ...آقای کانگ ته رو پیاده کرد و روی مبل خوابوندش

کانگ : امر دیگه ای دارید خانم؟

هانا : وای ممنونم ازت آقای کانگ مارو نجات دادی

کانگ : انجام وظیفه بود

هانا : ممنونم ، میتونی بری

کانگ رفت و منم لباس هامو عوض کردم و صورتم رو شستم رفتم پایین
دیدم تهیونگ نیست!

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۶)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"37"‌☆ویو تهیونگ☆وقتی هانا از پله ها پایین امد ، ده...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"36"....«پرش مانی بعد از ظهر ‍۱۴:۲۸»‌☆ویو هانا☆حوصل...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "30" هانا :کیک رو میارم تا بخوری ، منم تا شما کیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط