I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴⁷
ولی قبلش از اینکه حرکتی کنه به جین که با قیافه ی ناراحت میره پیش نامجون نگاه کرد:
جین:نامجونی سویشرتت رو میدی بهم؟(کیوت)
نامجون خندهای کرد و سویشرتش رو داد به جین
تهیونگ جلوی خندهاش رو گرفت و دوباره برگشت سمت من
دستاشو مثل حصار،دو طرف صندلیم گذاشت..مظلوم نگاهم کرد..انگار منتظر یه وقت مناسب بود
لیا وارد کلاس شد..و همون لحظه تهیونگ شروع به صحبت کرد:
+تو که میدونی چقدر از لیا بدم میاد..چرا به خاطرش خودتو ناراحت میکنی؟
اروم گفت،اما واضح!طوری که لیا بشنوه
لیا یکی از پاهاش رو روی زمین کوبید..بعد یه چشم غره بهم رفت و سرجاش نشست
تهیونگ ازم فاصله گرفت و روی صندلیش نشست..جیمین اومد بین من و تهیونگ:
جیمین:بچه ها..رسما دارید اعلام جنگ میکنید!
-باهامون هستی یا نه؟
جیمین:معلومه که هستم
استاد لی،اینبار خیلی ساکت و بدون هیچ صدایی وارد کلاس شد
کیفش رو روی میز گذاشت و چند دقیقه بهش نگاه کرد..وقتی سرش رو بالا اورد،یه لبخند بزرگ روی صورتش بود:
استاد لی:سلام بچه ها..امروز به مناسبت به دنیا اومدن دخترم،امتحان کنسله
صدای جیغ و تبریک گفتن بچه ها باهم قاطی شد
و من فقط خدا رو شکر میکردم،چون نمیدونستم امتحان داریم
دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم
کتابامون رو باز کردیم..با دقت به تدریس گوش میدادم
یه قسمت رو متوجه نشدم..پرسیدم:
-ببخشید..میشه اینجارو یه بار دیگه توضیح بدید
لیا:نفهمی؟
-نه به اندازه ی تو
سکوت..
و بعد صدای همهمه و خنده های ریز تهیونگ شنیده شد
پسرا دستشون رو جلوی دهنشون گذاشتن تا نخندن
استاد که دید اوضاع داره از کنترلش خارج میشه،چندبار محکم به میز زد..و دوباره اون قسمت رو توضیح داد
درسته که بازم نفهمیدم،ولی دیگه کاریش نمیشه کرد
کلاس سه ساعته با موفقیت به اتمام رسید!
کیفم رو جمع کردم و روی کولم گذاشتم
روبهروی تهیونگ وایسادم و دستمو روی پاش گذاشتم..هیچ صدایی از خودش در نیاورد
-بهتری؟
+اوهوم..این زخما برای من چیزی نیست
زدم پشت کلش و با لحن عصبی گفتم:
-دیگه غلط میکنی زخمی برگردی خونه
+باشه باشه عصبی نشووو(خنده*)
از کلاس خارج شدم..از کافهتریا هشت تا قهوه گرفتم..و دوباره به کلاس برگشتم
قهوه هارو به پسرا دادم و ازشون خداحافظی کردم
وقتی پام رو از دانشگاه بیرون گذاشتم،یه ون مشکی دیدم
یکم نزدیک شدم تا ببینم چرا اینجاست..اما پلاک نداشت!
یهو یه نفر از پشت دهنم رو گرفت و منو کشوند توی ماشین..
دوست و پا میزدم تا ولم کنن،ولی تاثیری نداشت
۲۰ دقیقه ووی راه بودیم و بعدش به یه عمارت،وسط یه خرابه رسیدم
عمارت با شکوه بود اما اطرافش اصلا نمای خوبی نداشت
چندتا ماشین مشکی هم سمت چپ و راست چیده شده بودن
میدونستم باید یه کاری بکنم..هرچی نباشه مطمئنم تهیونگ نمیفهمه اینجام...
[ویو تهیونگ]
وقتی با پسرا از دانشگاه خارج شدیم،کیف و قهوه ی نیلسو روی دیدیم که روی زمین افتاده بود
مطمئنم کار اون مایلوی عوضیه
به پسرا نگاه کردن..انگار اونا هم میدونستن کار کی میتونه باشه
سریع با پسرا سوار ماشین شدیم
وقتی پامونو داخل عمارت گذاشتیم،سریع رفتیم توی اتاق کار
جانگسون هم داشت کمکمون میکرد
نامجون داشت موقعیت رو پیدا میکرد
من داشتم باند رو اماده میکردم
یونگی داشت اسلحه هارو اماده میکرد
و هرکسی یه کاری انجام میداد...
*ادامه دارد...
Part⁴⁷
ولی قبلش از اینکه حرکتی کنه به جین که با قیافه ی ناراحت میره پیش نامجون نگاه کرد:
جین:نامجونی سویشرتت رو میدی بهم؟(کیوت)
نامجون خندهای کرد و سویشرتش رو داد به جین
تهیونگ جلوی خندهاش رو گرفت و دوباره برگشت سمت من
دستاشو مثل حصار،دو طرف صندلیم گذاشت..مظلوم نگاهم کرد..انگار منتظر یه وقت مناسب بود
لیا وارد کلاس شد..و همون لحظه تهیونگ شروع به صحبت کرد:
+تو که میدونی چقدر از لیا بدم میاد..چرا به خاطرش خودتو ناراحت میکنی؟
اروم گفت،اما واضح!طوری که لیا بشنوه
لیا یکی از پاهاش رو روی زمین کوبید..بعد یه چشم غره بهم رفت و سرجاش نشست
تهیونگ ازم فاصله گرفت و روی صندلیش نشست..جیمین اومد بین من و تهیونگ:
جیمین:بچه ها..رسما دارید اعلام جنگ میکنید!
-باهامون هستی یا نه؟
جیمین:معلومه که هستم
استاد لی،اینبار خیلی ساکت و بدون هیچ صدایی وارد کلاس شد
کیفش رو روی میز گذاشت و چند دقیقه بهش نگاه کرد..وقتی سرش رو بالا اورد،یه لبخند بزرگ روی صورتش بود:
استاد لی:سلام بچه ها..امروز به مناسبت به دنیا اومدن دخترم،امتحان کنسله
صدای جیغ و تبریک گفتن بچه ها باهم قاطی شد
و من فقط خدا رو شکر میکردم،چون نمیدونستم امتحان داریم
دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم
کتابامون رو باز کردیم..با دقت به تدریس گوش میدادم
یه قسمت رو متوجه نشدم..پرسیدم:
-ببخشید..میشه اینجارو یه بار دیگه توضیح بدید
لیا:نفهمی؟
-نه به اندازه ی تو
سکوت..
و بعد صدای همهمه و خنده های ریز تهیونگ شنیده شد
پسرا دستشون رو جلوی دهنشون گذاشتن تا نخندن
استاد که دید اوضاع داره از کنترلش خارج میشه،چندبار محکم به میز زد..و دوباره اون قسمت رو توضیح داد
درسته که بازم نفهمیدم،ولی دیگه کاریش نمیشه کرد
کلاس سه ساعته با موفقیت به اتمام رسید!
کیفم رو جمع کردم و روی کولم گذاشتم
روبهروی تهیونگ وایسادم و دستمو روی پاش گذاشتم..هیچ صدایی از خودش در نیاورد
-بهتری؟
+اوهوم..این زخما برای من چیزی نیست
زدم پشت کلش و با لحن عصبی گفتم:
-دیگه غلط میکنی زخمی برگردی خونه
+باشه باشه عصبی نشووو(خنده*)
از کلاس خارج شدم..از کافهتریا هشت تا قهوه گرفتم..و دوباره به کلاس برگشتم
قهوه هارو به پسرا دادم و ازشون خداحافظی کردم
وقتی پام رو از دانشگاه بیرون گذاشتم،یه ون مشکی دیدم
یکم نزدیک شدم تا ببینم چرا اینجاست..اما پلاک نداشت!
یهو یه نفر از پشت دهنم رو گرفت و منو کشوند توی ماشین..
دوست و پا میزدم تا ولم کنن،ولی تاثیری نداشت
۲۰ دقیقه ووی راه بودیم و بعدش به یه عمارت،وسط یه خرابه رسیدم
عمارت با شکوه بود اما اطرافش اصلا نمای خوبی نداشت
چندتا ماشین مشکی هم سمت چپ و راست چیده شده بودن
میدونستم باید یه کاری بکنم..هرچی نباشه مطمئنم تهیونگ نمیفهمه اینجام...
[ویو تهیونگ]
وقتی با پسرا از دانشگاه خارج شدیم،کیف و قهوه ی نیلسو روی دیدیم که روی زمین افتاده بود
مطمئنم کار اون مایلوی عوضیه
به پسرا نگاه کردن..انگار اونا هم میدونستن کار کی میتونه باشه
سریع با پسرا سوار ماشین شدیم
وقتی پامونو داخل عمارت گذاشتیم،سریع رفتیم توی اتاق کار
جانگسون هم داشت کمکمون میکرد
نامجون داشت موقعیت رو پیدا میکرد
من داشتم باند رو اماده میکردم
یونگی داشت اسلحه هارو اماده میکرد
و هرکسی یه کاری انجام میداد...
*ادامه دارد...
- ۲۱۱
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط