I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴⁵
و کله ی هوسوک نمایان شد
هوسوک:مزاحم که نشدم؟
+بیا داخل
کمی بعد،همشون وارد شدن..نگاهشون بین چشمای اشکی من و لبخند تهیونگ ثابت موند
اینبار جیمین شروع به صحبت کرد:
جیمین:اینجا چه اتفاقی افتاده؟
روبه تهیونگ شدم
-ایناهم مافیان؟
چشماشون گرد شد..قیافه هاشون واقعا دیدنی بود
یونگی:بهش گفتی؟
+بله
یونگی:و نیلسو قبول کرده؟
-بله
+دیگه مطمئن شدم دارک رومنس میخونی(خنده)
زدیم زیر خنده...
پسرا درمورد وضعیت تهیونگ حرف میزدن،و نقشهاشون درمورد مایلو
با دقت گوش میدادم..زندگی مافیایی زیادم بد نیست!ولی خطرناکه
بعد از دوساعت،جونگکوک رفت تا کارهای ترخیص تهیونگ رو انجام بده
خیلی خوابم میومد،اونقدر که میتونستم در کسری از ثانیه بیهوش بشم..چندباری پلک هام بسته میشد،ولی تا خونه صبر کردم
به تهیونگ کمک کردم تا ماشین بیاد..صندلی جلو نشوندمش و خودم رانندگی کردم
تا خونهاش حرفی نزدیم..با ورودمون به خونه،پسرا هم پشت سر ما اومدن
دست تهیونگ رو گرفتم و روی مبل پرتش کردم
-بگیر بشین..هنوز از کارِت ناراحتم
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک:فکر کنم این عشق دو طرفس
+ساکت لطفا
جونگکوک شونه هاشو بالا انداخت و لبخند زد
رفتم توی اشپزخونه..اجوما بیدار بود و داشت قهوه میخورد..من یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم..اجوما میگفت که خودش برام درست کنه،اما اجازه ندادم..از توی آشپزخونه داد زدم:
-چیزی میخورید؟
جین:یه لیوان اب میاری؟
یه سینی برداشتم..و ۷تا لیوان داخلش چیندم
ابمیوه رو برداشتم و توی لیوان ها ریختم..کنارش ۷تا تیکه کیک گذاشتم
سینی رو برداشتم و بردم توی هال..روی میز واسط مبل ها گذاشتم تا دسترسی بهش اسون باشه
خودم روی یکی از مبل ها نشستم و قهوهام رو خوردم
قهوه برخلاف همیشه،تلخ نبود..چون توش یکم وانیل بود و خیلییییی خوشمزهاش کرده بود
بعد لیوانمو توی سینک گذاشتم و رفتم توی اتاق تهیونگ
سویشرت در اوردم..زیرش فقط لباس زیرم رو پوشیده بودم..و البته شلواااار
یهو در اتاق باز شد..تهیونگ اومد توی اتاق
چند دقیقا باهم چشم تو چشم شدیم..بعد سویشرت رو جلوم گرفتم
-نمیخوای بری بیرون؟
+باشه ببخشید رفتم
دستشو روی چشماش گذاشت و در رو بست..سریع تیشرت رو پوشیدم
لباس های اجوما رو تا کردم و گذاشتم روی صندلی کنار تخت..موهامو دورم باز گزاشتم و رفتم پیش بقیه
تهیونگ کنار پسرا نشسته بود و دستش رو پیشونیش بود..جونگکوک هم دستش روی شونه ی تهیونگ بود و میخندید
فکر کنم به خاطر اتفاق چند دقیقه پیشه
نمیدونم چرا اما روم نمیشد توی چشمای تهیونگ نگاه کنم
کمی بعد،پسرا رفتن..و من و اون تنها شدیم
سینی رو برداشتم و دادم به اجوما
رفتم توی اتاق..بدون اینکه به تهیونگ نگاه کنم،روی تخت خوابیدم و سرمو توی بالشت فرو کردم
صدای قهقهه ی تهیونگ،از چهارچوب در شنیده شد..و بعد صدای قدم هاش سمت تخت
روی تخت نشست
با شیطنت و کمی خنده گفت:
+لازم نیست خجالت بکشی..به هر حال من همه چیز رو دیدم
خدایاااا کمک!خدایاااا توبه!
بالشت کوچیک کنارم رو برداشتم و توی سرش زدم
از خجالت داشتم اب میشدم...
*ادامه دارد...
پارت هدیه ی ۳۰۰ تاییمون نشه؟😂
Part⁴⁵
و کله ی هوسوک نمایان شد
هوسوک:مزاحم که نشدم؟
+بیا داخل
کمی بعد،همشون وارد شدن..نگاهشون بین چشمای اشکی من و لبخند تهیونگ ثابت موند
اینبار جیمین شروع به صحبت کرد:
جیمین:اینجا چه اتفاقی افتاده؟
روبه تهیونگ شدم
-ایناهم مافیان؟
چشماشون گرد شد..قیافه هاشون واقعا دیدنی بود
یونگی:بهش گفتی؟
+بله
یونگی:و نیلسو قبول کرده؟
-بله
+دیگه مطمئن شدم دارک رومنس میخونی(خنده)
زدیم زیر خنده...
پسرا درمورد وضعیت تهیونگ حرف میزدن،و نقشهاشون درمورد مایلو
با دقت گوش میدادم..زندگی مافیایی زیادم بد نیست!ولی خطرناکه
بعد از دوساعت،جونگکوک رفت تا کارهای ترخیص تهیونگ رو انجام بده
خیلی خوابم میومد،اونقدر که میتونستم در کسری از ثانیه بیهوش بشم..چندباری پلک هام بسته میشد،ولی تا خونه صبر کردم
به تهیونگ کمک کردم تا ماشین بیاد..صندلی جلو نشوندمش و خودم رانندگی کردم
تا خونهاش حرفی نزدیم..با ورودمون به خونه،پسرا هم پشت سر ما اومدن
دست تهیونگ رو گرفتم و روی مبل پرتش کردم
-بگیر بشین..هنوز از کارِت ناراحتم
جونگکوک زیر لب گفت:
جونگکوک:فکر کنم این عشق دو طرفس
+ساکت لطفا
جونگکوک شونه هاشو بالا انداخت و لبخند زد
رفتم توی اشپزخونه..اجوما بیدار بود و داشت قهوه میخورد..من یه لیوان قهوه برای خودم درست کردم..اجوما میگفت که خودش برام درست کنه،اما اجازه ندادم..از توی آشپزخونه داد زدم:
-چیزی میخورید؟
جین:یه لیوان اب میاری؟
یه سینی برداشتم..و ۷تا لیوان داخلش چیندم
ابمیوه رو برداشتم و توی لیوان ها ریختم..کنارش ۷تا تیکه کیک گذاشتم
سینی رو برداشتم و بردم توی هال..روی میز واسط مبل ها گذاشتم تا دسترسی بهش اسون باشه
خودم روی یکی از مبل ها نشستم و قهوهام رو خوردم
قهوه برخلاف همیشه،تلخ نبود..چون توش یکم وانیل بود و خیلییییی خوشمزهاش کرده بود
بعد لیوانمو توی سینک گذاشتم و رفتم توی اتاق تهیونگ
سویشرت در اوردم..زیرش فقط لباس زیرم رو پوشیده بودم..و البته شلواااار
یهو در اتاق باز شد..تهیونگ اومد توی اتاق
چند دقیقا باهم چشم تو چشم شدیم..بعد سویشرت رو جلوم گرفتم
-نمیخوای بری بیرون؟
+باشه ببخشید رفتم
دستشو روی چشماش گذاشت و در رو بست..سریع تیشرت رو پوشیدم
لباس های اجوما رو تا کردم و گذاشتم روی صندلی کنار تخت..موهامو دورم باز گزاشتم و رفتم پیش بقیه
تهیونگ کنار پسرا نشسته بود و دستش رو پیشونیش بود..جونگکوک هم دستش روی شونه ی تهیونگ بود و میخندید
فکر کنم به خاطر اتفاق چند دقیقه پیشه
نمیدونم چرا اما روم نمیشد توی چشمای تهیونگ نگاه کنم
کمی بعد،پسرا رفتن..و من و اون تنها شدیم
سینی رو برداشتم و دادم به اجوما
رفتم توی اتاق..بدون اینکه به تهیونگ نگاه کنم،روی تخت خوابیدم و سرمو توی بالشت فرو کردم
صدای قهقهه ی تهیونگ،از چهارچوب در شنیده شد..و بعد صدای قدم هاش سمت تخت
روی تخت نشست
با شیطنت و کمی خنده گفت:
+لازم نیست خجالت بکشی..به هر حال من همه چیز رو دیدم
خدایاااا کمک!خدایاااا توبه!
بالشت کوچیک کنارم رو برداشتم و توی سرش زدم
از خجالت داشتم اب میشدم...
*ادامه دارد...
پارت هدیه ی ۳۰۰ تاییمون نشه؟😂
- ۲۳۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط