{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨REGRET✨

✨REGRET✨
PART : 8
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[ویو لارا]

استاد اومد رفتم نشستم رو جام..
استاد داشت مسئله توضیح میداد هرچی گفت رو نوشتم..
غرق در نوشتن بودم که صدای استاد اومد..

استاد لی: لارا بیا این بخش رو توضیح بده

لارا: چشم استاد..

همین که خواستم بلند شم صدای کسی متوقفم کرد..

جونگکوک: ببینم چه میکنی بچه(پوزخند)

لارا: خفه شو عوضـ....

استاد لی: لارا نمیخوای بیا؟!

با حرف استاد به خودم اومدم و از جام بلند شدم..

به سمت استاد لی قدم برمیداشتم.....

رسیدم بهش به روبه روم نگاهی انداختم..

استاد لی: بلدی حلش کنی لارا؟

لارا: بله استاد

......................

ویو چند دقیقه بعد...

لارا: تموم شد استاد..

استاد لی: آفرین، دخترم عالی بود

لارا: ممنونم استاد...

به سمت میزم رفتم جونگکوک داشت دوباره با اون پوزخند

احماقانش نگام میکرد....

چشم غره ای بهش رفتم و نشستم...

............

نمیدونم چی شد که چشمام گرم شد... و سیاهی

[ویو جونگکوک]

داشتم به استاد گوش میدادم که احساس کرد سر کسی

رو شونمه به شونم نگاه کردم دیدم لارا مثل یه بچه خوابش برده...

یه لحظه غرق دیدنش شدم....

همین جوری داشتم بهش نگاه میکردم که زنگ به صدا در اومد...

با صدای زنگ کلاس به خودم اومدم و سریع سرم رو چرخوندم

من چم شده؟

دیونه شدم؟

کلاس داشت خالی میشد چون زنگ آخر بود...

همین که خواستم لارا رو بغل کنم...

دستی مانع کارم شد به مخاطبش نگاهی انداختم که با

تهیونگ مواجه شدم دستش رو پس زدم و پوزخندی زدم که

صداش در اومد....

تهیونگ: ولش کن.. جونگکوک

جونگکوک: هه و اگه نکنم؟

تهیونگ: اگه نکنی اونموقع یه جور دیگه باهات برخورد میشه

نگاهی به لارا انداختم بعد دوباره به تهیونگ نگاه کردم..

جونگکوک: هه تهیونگ ولی من دلم میخواد خودم این بچه رو

بغلش کنم...

تهیونگ: هه نه جونگکوک دیگه اجازه نمیدم، اجازه نمیدم لارا هم مثل خواهرم کنی پس دستت رو بکش

با یاد آوری میسا دستم رو از شونه های لارا کشیدم

و با این کارم تهیونگ لارا رو براید استایل بغل کرد...

و از کلاس خارج شدن....

[ویو لارا]

همچی رو شنیدم...

میسا کیه؟

جونگکوک چه بلایی سر خواهر تهیونگ آورده؟

مگه تهیونگ اصلا خواهر داشت؟

سوال های زیادی بودن که اصلا جوابشون رو نمیدونستم

داخل بغل تهیونگ بودم...

گوشه ای از چشمام رو باز کردم از در دانشگاه خارج شدیم

ماشین تهیونگ رو دیدم...

تهیونگ به سمت ماشینش رفت و منو گذاشت داخل ماشین

برام کمربندم رو بست...

و خودش هم سوار شد..

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویو رسیدن به خونه

تهیونگ: لارا بیدار شو رسیدیم

با صدای تهیونگ چشمام رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم

که یهو با صدای تهیونگ متوقف شدم......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب پارت جدید رو میزارم...

خودتون رو آماده کنید داستان داره هیجان انگیز میشه

مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘 بای بای 👋🏻👋🏻
دیدگاه ها (۱)

✨REGRET✨PART: 7ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

✨REGRET✨PART: 6ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو با ...

✨REGRET✨PART: 3ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط