{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۳

ابروهام بالا پریدند.
-واقعا میخواي بهم بگی؟
-آره.
-اونوقت درعوضش چی میخواي؟
به صندلیش تکیه داد.
-هیچی.
پوزخندي زدم.
-خودتو دست بنداز، بگو.
یه دفعه صداي زنگ گوشی توي اتاق پیچید.
نیما گوشیشو از روي میز برداشت و بهش نگاه کرد.
بلند شد و گفت: الان برمیگردم.
بعد به سمت در رفت.
از اتاق خارج شد و در رو بست.
با اخم به بخار چایی نگاه کردم.
باید احتیاط کنم، معلومه این نیما یه چیزي توي
فکرشه.
چند دقیقه گذشت اما خبري ازش نشد.
پوفی کشیدم و به ساعتم نگاه کردم.
ساعت دو بود.
دستهی لیوانو گرفتم و یه قند توي دهنم گذاشتم.
لیوانو به لبم نزدیک کردم و به جلوم خیره شدم.
قطعا این نیما نقشهاي داره.
داغی چاییو روي لبم حس کردم اما لیوانو پایین
آوردم و به اتاقش نگاه کردم.
بلند بشم اتاقشو بگردم؟
نه ولش اگه بفهمه بدبختم میکنه.
لیوانو بالا بردم.
خواستم بخورم ولی یه دفعه گوشیم به صدا دراومد.
از جیبم بیرونش آوردم که با دیدن "مهرداد" هل
کرده لیوانو روي میز گذاشتم که نمیدونم چی شد
تموم محتواش روي میز ریخت.
سریع بلند شدم.
تا خواستم جواب بدم در باز شد و نیما به داخل
اومد.
تماس قطع شد.
نیما با اخم ریزي در رو بست و گفت: چرا...
نگاهش به لیوان روي میز افتاد که لبمو گزیدم.
اخمهاش چنان درهم رفت که واقعا ترسیدم.
-چرا چاییتو ریختی؟
با صداي پیامک گوشیم بهش نگاه کردم.
بازش کردم که دیدن مهرداد فرستاده: کجایی؟
اومدم آپارتمان اما کسی در رو باز نمیکنه.
نیما به کنارم اومد.
-بشین.
بهش نگاه کردم که دیدم عصبانیت شدیدي توي
نگاهشه.
گوشیمو توي جیبم گذاشتم و کیفمو برداشتم.
با اخم گفتم: یه روز دیگه حرف میزنیم.
خواستم برم ولی جلومو گرفت.
-گفتم بشین.
اخمهام بیشتر درهم رفت.
-برو کنار میخوام برم.
به تندي گفت: میگم بشین.
خونم به جوش اومد.
-حق نداري با من اینطور صحبت کنی، فهمیدي؟
بعدم از کنارش رد شدم اما یه دفعه بازومو گرفت.
تقلا کردم که بازومو آزاد کنم.
با عصبانیت گفتم: دستتو بکش.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم سابید.
یه دفعه دستشو گاز گرفتم که با داد ولم کرد.
سریع به سمت در رفتم که فریاد زد: جرئت داري
برو.
زود از اتاق بیرون زدم و به سمت پله دویدم.
صداي فریاد نیما رو شنیدم.
-فرید بگیر این دختره رو.
ترس وجودمو پر کرد.
تندتر دویدم.
حس کردم که یکی داره بهم نزدیک میشه.
سریع از پلهها پایین اومدم اما یه دفعه یکی بازومو
گرفت که با وحشت به عقب چرخیدم.
یه مرد هیکلی و کاملا سیاه پوش سعی داشت به زور
بالا ببرتم.
نرده رو گرفتم و داد زدم: ولم کن عوضی.
نیما بالاي پلهها دست به جیب وایساد.
نگاهش رعشه به تنم مینداخت.
از دوتا پله بالام آورد که بیشتر تقلا کردم.
مرده با صداي خشنی گفت: همرام بیا نذار قاطی کنم
دخترجون.
بغض گلومو فشرد.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۴-میگم ولم کن.رو به نیما داد زدم: ...

2۰ لایک❤۴۰ تا کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۵-آروم باش، پی...

رمان:#کوچولو#پارت_۱۰در شاگردو باز کرد اروم با صدایی که تا حا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۲-همینطوري.آهانی گفت.-خودم پختم ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط