رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۲
-همینطوري.
آهانی گفت.
-خودم پختم امیدوارم خوشتون بیاد.
لبخندي زد.
-چرا واسه من آوردید؟
-همینطوري.
خندید و آهانی گفت.
مکث کرد و گفت: از بقیه چه خبر؟
میدونستم غیر مستقیم داره سراغ مطهره رو میگه.
-محدثه که چند وقت دیگه میره سر خونه و زندگیش، مطهره هم داره عدهش سر میاد و مسلمه که با استاد ازدواج میکنه.
نگاهش رنگ غم گرفت.
-که اینطور، مطهره خوشحاله؟
-مطهره عاشق استاده، معلومه که خوشحاله.
لبخند تلخی زد.
_همین مهمه.
میدونستم حرفهامو با بیرحمی زدم اما اون باید بفهمه که مطهره جز مهرداد به فرد دیگهاي فکر نمی کنه.
-آم... آقا ایمان؟
_بله؟
-تو اون پروژه که استاد عظیمی بهمون داده میشه بهم کمک کنید؟ یعنی اینکه من و شما یه گروه بشیم.
-منم داشتم دنبال یه هم گروهی میگشتم، شما با اینکه یه پسر هم گروهیتون باشه مشکلی ندارید؟
-مشکل که دارم اما چون به شما اعتماد دارم و می دونم آدم خوبی هستید بهتون میگم.
_آهان، باشه منم مشکلی ندارم.
از خوشحالی نزدیک بود جیغ بکشم اما به زدن یه لبخند اکتفا کردم.
ایول! این مرحله رو رد کردم.
#مطهره
با اخم به اطرافم نگاه کردم.
چرا کسی اینجا نیست؟
یعنی اینقدر زود رفتند خونه؟
با آسانسور به طبقهی بعدي رفتم.
بند کیفمو توي مشتم گرفتم و با کمی مکث در زدم که صداش بلند شد.
-بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم.
از جاش بلند شد.
-سلام، خوش اومدي.
وارد شدم و در رو بستم.
-سلام، ممنون.
به صندلیهاي جلوي میزش اشاره کرد.
-بشین.
نگاه دقیقی به چهرهاي که حتی یه ذره هم سرماخوردگی توش مشخص نمیشد انداختم و بعد نشستم.
نشست و گفت: چی میخوري؟
-هیچی، حرفتو بگو.
-نمیشه که چیزي نخوري، چی میخوري؟
براي اینکه بیخیال بشه گفتم: چاي.
گوشی تلفنو برداشت و شمارهاي گرفت.
چند ثانیه بعد گفت: یه چاي بیار اتاقم.
گوشیو سرجاش گذاشت و انگشتهاشو توي هم قفل کرد.
-خوبی؟
پوزخندي زدم.
-اومدم که حالمو بپرسی؟
لبخندي زد.
-میدونی، تو شجاعی.
-ولی من اینطور فکر نمیکنم.
ابروهاش بالا پریدند.
-به خودت مطمئن نیستی؟
مکث کردم و درآخر آرومتر گفتم: نه، دیگه نه.
با لبخند گفت: نگران نباش، به زودي تبدیل به کسی میشی که همه ازت حساب میبرند، مثل یه ملکه.
گیج گفتم: یعنی چی؟
خندید.
-هیچی.
مشکوك بهش نگاه کردم.
رفتارش یه جوریه.
در به صدا دراومد که با بیا تو نیما در باز شد و یه مرد تقربیا چهل ساله با یه سینی دستش وارد شد.
سینیو روي میز گذاشت که نیما گفت: میتونی بري.
مرده با اجازهاي گفت و از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
به نیما نگاه کردم.
-خب؟
دستهاشو زیر چونهش زد.
-قراره با مهرداد ازدواج کنی؟
-آره.
-دوسش داري؟
جدي گفتم: برو سر اصل مطلب نیما، واقعا حوصلهی
مقدمه چینی ندارم.
-میخواي بدونی جاسوس من کی بوده؟
#پارت_۲۹۲
-همینطوري.
آهانی گفت.
-خودم پختم امیدوارم خوشتون بیاد.
لبخندي زد.
-چرا واسه من آوردید؟
-همینطوري.
خندید و آهانی گفت.
مکث کرد و گفت: از بقیه چه خبر؟
میدونستم غیر مستقیم داره سراغ مطهره رو میگه.
-محدثه که چند وقت دیگه میره سر خونه و زندگیش، مطهره هم داره عدهش سر میاد و مسلمه که با استاد ازدواج میکنه.
نگاهش رنگ غم گرفت.
-که اینطور، مطهره خوشحاله؟
-مطهره عاشق استاده، معلومه که خوشحاله.
لبخند تلخی زد.
_همین مهمه.
میدونستم حرفهامو با بیرحمی زدم اما اون باید بفهمه که مطهره جز مهرداد به فرد دیگهاي فکر نمی کنه.
-آم... آقا ایمان؟
_بله؟
-تو اون پروژه که استاد عظیمی بهمون داده میشه بهم کمک کنید؟ یعنی اینکه من و شما یه گروه بشیم.
-منم داشتم دنبال یه هم گروهی میگشتم، شما با اینکه یه پسر هم گروهیتون باشه مشکلی ندارید؟
-مشکل که دارم اما چون به شما اعتماد دارم و می دونم آدم خوبی هستید بهتون میگم.
_آهان، باشه منم مشکلی ندارم.
از خوشحالی نزدیک بود جیغ بکشم اما به زدن یه لبخند اکتفا کردم.
ایول! این مرحله رو رد کردم.
#مطهره
با اخم به اطرافم نگاه کردم.
چرا کسی اینجا نیست؟
یعنی اینقدر زود رفتند خونه؟
با آسانسور به طبقهی بعدي رفتم.
بند کیفمو توي مشتم گرفتم و با کمی مکث در زدم که صداش بلند شد.
-بیا تو.
در رو باز کردم و وارد شدم.
از جاش بلند شد.
-سلام، خوش اومدي.
وارد شدم و در رو بستم.
-سلام، ممنون.
به صندلیهاي جلوي میزش اشاره کرد.
-بشین.
نگاه دقیقی به چهرهاي که حتی یه ذره هم سرماخوردگی توش مشخص نمیشد انداختم و بعد نشستم.
نشست و گفت: چی میخوري؟
-هیچی، حرفتو بگو.
-نمیشه که چیزي نخوري، چی میخوري؟
براي اینکه بیخیال بشه گفتم: چاي.
گوشی تلفنو برداشت و شمارهاي گرفت.
چند ثانیه بعد گفت: یه چاي بیار اتاقم.
گوشیو سرجاش گذاشت و انگشتهاشو توي هم قفل کرد.
-خوبی؟
پوزخندي زدم.
-اومدم که حالمو بپرسی؟
لبخندي زد.
-میدونی، تو شجاعی.
-ولی من اینطور فکر نمیکنم.
ابروهاش بالا پریدند.
-به خودت مطمئن نیستی؟
مکث کردم و درآخر آرومتر گفتم: نه، دیگه نه.
با لبخند گفت: نگران نباش، به زودي تبدیل به کسی میشی که همه ازت حساب میبرند، مثل یه ملکه.
گیج گفتم: یعنی چی؟
خندید.
-هیچی.
مشکوك بهش نگاه کردم.
رفتارش یه جوریه.
در به صدا دراومد که با بیا تو نیما در باز شد و یه مرد تقربیا چهل ساله با یه سینی دستش وارد شد.
سینیو روي میز گذاشت که نیما گفت: میتونی بري.
مرده با اجازهاي گفت و از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
به نیما نگاه کردم.
-خب؟
دستهاشو زیر چونهش زد.
-قراره با مهرداد ازدواج کنی؟
-آره.
-دوسش داري؟
جدي گفتم: برو سر اصل مطلب نیما، واقعا حوصلهی
مقدمه چینی ندارم.
-میخواي بدونی جاسوس من کی بوده؟
- ۳.۰k
- ۲۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط