{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#کوچولو

رمان:#کوچولو
#پارت_۱۰
در شاگردو باز کرد اروم با صدایی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت: بشین داخل.
بهش نگاه کردم با صدایی که ته چاه درمیومد گفتم:کجا میخواییم بریم؟
_بشین میفهمی.
-اخه...
حرفم کامل نشده بود که گفت:گفتم که میفهمی کوچولو، همه چی تو داشپورت هست یجیزی بخور الان برمیگردم.
نذاشت حرفی بزنم به داخل هدایتم کرد و بلافاصله درو بستو رفت.
به رفتنش چشم دوختم.
#مریم
داد زد: همش تقصیر توعه دختر من انقد خراب شده.
سعی کردم با ملایمت رفتار کنم.
_اقای محترم لطفا برید بیرون.
یه دفعه اویزه لباس هارو گرفت و کشید که با صدای بعدی زمین ریختن.
با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم.
-میکشم....
حرفش با صدای یک نفر قطع شد.
-مگه نمیگه برو بیرون؟!
بهش نگاه کردم اونموقع از ترس زیاد به فیسش توجه نکردم ولی الان...
یه مرد قد بلند هیکلی و بسیار جذاب.
نگاهش به من افتاد که سریع نگاهمو گرفتم.
این فرد کیه سحا بود؟
سرمو بالا گرفتم که دیدم داره به سمت رضا به با حرص نگاهش میکرد میره.
-یه بار دیگه بهت میگم گنده تر از دهنت گه خوری نکن.
لبخند گیرایی زد.
رضا با حرص به سمتش هجوم برد که فضا رو خالی کرد و رضا یه‌که خورد.
خندید و استین پیرهن مشکیش که به خوبی بازوها و هیکلشو به نمایش میزاشت بالا زد.
-خوب بود دیگه چی داری؟
بعد به من نگاه کرد و با لحن دستوری گفت.
-مغازه رو ببند.
انقدر محکم و جدی این حرفو زده بود که ناخواسته به سمت در رفتم و درو بستم.
به سمت اون دوتا برگشتم.
رضا نیشخندی زد.
-چیه نکنه عاشق شدی خریت نکن پسر!
کاوه لبخندی زد و دست به جیب به سمت رضا رفت.
-شاید هنوز راجبش فکر نکردم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
رضا خنده مصلحتی کرد.
-من دخترمو خوب میشناسم به درد تو نمیخوره اون باید با یکی مثل خودش بره.
الان یادم امد اسم مرد کاوه بود اسمی که میون دعوا این دو سحا داد میزد.
کاوه قدم های محکمشو برداشت و به رضا نزدیک شد دستشو پشت گردن رضا گذاشت و به جلو اورد.
-اون دیگه دختر تو نیست.
حرص نگاه رضا رو پر کرد امد گردنشو ازاد کنه ولی تقلا هاش در برار این مرد هیچ بود.
دست از تقلا برداشت و تک خنده ای کرد.
-چی داری میگی مگه به همین راحتیه؟
کاوه با لحن خشن و جدی غرید: برای من کشتنتم کار راحتیه چه برسه به این که اسم سحا رو از شناسنامت در بیارم!
کم کم داشتم میترسیدم این مرد خیلی مرموز بود.
-تو کی؟ سحا رو از کجا میشناسی؟
صدای رضا بود که سعی میکرد خونسرد باشه.
ولی کاوه با شندین این حرف لبخندی زد.
-سحا بچمه جواب سوالتو گرفتی؟
فشار دستشو پشت گردن رضا بیشتر کرد که رضا با درد چشماشو بست.
-تو..تو..کی با سحا اشنا شدی؟
جوابی نداد به جاش رضا رو پرت کرد زمین.
و لگدی تو شکمش زد که داد رضا بلند شد.
میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۳ابروهام بالا پریدند.-واقعا میخواي...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۴-میگم ولم کن.رو به نیما داد زدم: ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۲-همینطوري.آهانی گفت.-خودم پختم ام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۱عقب گرد کردم و به سمت آسانسور رفت...

#عشقی.که.هرگز.پذیرفته.نشد. #پارت7---------------------------...

ماه_تیره🌑Part: 100واسه خودمم باوش سخت بود که چی میگمچشمای ار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط