فصل ۱ قسمت ۶۷ ﴾
فصل ۱ قسمت ۶۷ ﴾
نیکی به سختی و با کمک دیوارهی سنگیِ یک قبر، کمی جابهجا شد. خون هنوز از زخم گردنش جاری بود، اما انگار دردی حس نمیکرد. او به آنیا که در آغوش باربد بود اشاره کرد و با صدایی خشدار گفت: چیزی که دیدید، سایهای از قدرت واقعی بود. الهه مادر قرنهاست که از نسل ما محافظت میکنه.
نیما که هنوز در شوک بود، با ناباوری گفت:اما چطور ممکنه؟ من یادمه... بچه بودم که خبرش اومد. همه گفتن خالهام و دختر اولش توی یه تصادف رانندگی وحشتناک جونشون رو از دست دادن. کل خانواده براشون عزاداری کردن!
نیکی پوزخند تلخی زد و چشمانش را به زمین دوخت و گفت :تصادف؟ این چیزیه که آدمهای معمولی برای توجیه اتفاقاتِ ماورایی میسازن. نیما، گوش کن! هیچوقت، تاکید میکنم، هیچوقت الهه مادر و فرزند اولش توی یک تصادف ساده نمیمیرن. جادوی اونها اجازه نمیده یک حادثه فیزیکی نابودشون کنه.
نیکی مکثی کرد، نگاهش را به آسمانِ ابری دوخت و با صدایی که از ترس میلرزید ادامه داد: اونها به دست شیطان کشته شدن. شیطان همیشه در کمینه تا الهه و وارثش رو از بین ببرد. اون تصادف، فقط یک پوشش برای مخفی کردنِ یه قتلِ شوم بود. شیطان از همون موقع میخواست این زنجیره رو قطع کنه.
آراد با شنیدن اسم "شیطان" ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت. باربد که آنیا را محکمتر در آغوش گرفته بود، با وحشت به موهای نارنجی آنیا نگاه کرد و گفت :یعنی حالا که آنیا بیدار شده بود، شیطان به سراغ او هم میآمد؟
..................
بدون لایک و کامنت حلال نیست
نیکی به سختی و با کمک دیوارهی سنگیِ یک قبر، کمی جابهجا شد. خون هنوز از زخم گردنش جاری بود، اما انگار دردی حس نمیکرد. او به آنیا که در آغوش باربد بود اشاره کرد و با صدایی خشدار گفت: چیزی که دیدید، سایهای از قدرت واقعی بود. الهه مادر قرنهاست که از نسل ما محافظت میکنه.
نیما که هنوز در شوک بود، با ناباوری گفت:اما چطور ممکنه؟ من یادمه... بچه بودم که خبرش اومد. همه گفتن خالهام و دختر اولش توی یه تصادف رانندگی وحشتناک جونشون رو از دست دادن. کل خانواده براشون عزاداری کردن!
نیکی پوزخند تلخی زد و چشمانش را به زمین دوخت و گفت :تصادف؟ این چیزیه که آدمهای معمولی برای توجیه اتفاقاتِ ماورایی میسازن. نیما، گوش کن! هیچوقت، تاکید میکنم، هیچوقت الهه مادر و فرزند اولش توی یک تصادف ساده نمیمیرن. جادوی اونها اجازه نمیده یک حادثه فیزیکی نابودشون کنه.
نیکی مکثی کرد، نگاهش را به آسمانِ ابری دوخت و با صدایی که از ترس میلرزید ادامه داد: اونها به دست شیطان کشته شدن. شیطان همیشه در کمینه تا الهه و وارثش رو از بین ببرد. اون تصادف، فقط یک پوشش برای مخفی کردنِ یه قتلِ شوم بود. شیطان از همون موقع میخواست این زنجیره رو قطع کنه.
آراد با شنیدن اسم "شیطان" ناخودآگاه قدمی به عقب برداشت. باربد که آنیا را محکمتر در آغوش گرفته بود، با وحشت به موهای نارنجی آنیا نگاه کرد و گفت :یعنی حالا که آنیا بیدار شده بود، شیطان به سراغ او هم میآمد؟
..................
بدون لایک و کامنت حلال نیست
- ۱.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط