پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرهی اتاق داخل میتابید.
ات با کش و قوسی از خواب بیدار شد.
ات: آخیش...
بالاخره یه خواب درست حسابی.
لباسش را عوض کرد و پایین رفت.
مثل همیشه...
کوک سر میز صبحانه نشسته بود.
فنجان قهوه در دستش بود.
ات روی صندلی روبهرویش نشست.
ات: صبح بخیر.
کوک نگاه کوتاهی به او کرد.
کوک: صبح بخیر.
ات لبخند زد.
ات: امروز اخلاقِت بهتره.
کوک جرعهای از قهوهاش نوشید.
کوک: از کجا فهمیدی؟
ات: جوابم رو کامل دادی.
کوک چیزی نگفت.
ات خندهاش گرفت.
...
چند دقیقه بعد صبحانه تمام شد.
کوک از جایش بلند شد.
ات: امروزم جلسه داری؟
کوک کتش را برداشت.
کوک: نه.
ات: پس کجا میری؟
کوک: بیرون.
ات: منم میام.
کوک مکث کرد.
کوک: نه.
ات اخم کرد.
ات: چرا؟
کوک: بیرون جای امنی نیست.
ات: ولی من از وقتی اومدم اینجا فقط این چهار تا دیوارو دیدم.
کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
کوک: ده دقیقه دیگه آماده شو.
ات با تعجب چشمهایش گرد شد.
ات: یعنی... میایم بیرون؟
کوک: آره.
ات با ذوق خندید.
ات: وای جدی؟!
کوک فقط سرش را تکان داد.
...
ده دقیقه بعد...
ات با عجله از پلهها پایین آمد.
ات: آمادهم!
کوک به او نگاه کرد.
کوک: کفش راحت پوشیدی؟
ات: آره.
کوک: خوبه.
هر دو از عمارت بیرون رفتند.
هوای جنگل خنک بود.
پرندهها روی شاخهها آواز میخواندند.
ات با ذوق اطراف را نگاه میکرد.
ات: وای...
اینجا از نزدیک خیلی قشنگتره.
کوک آرام کنار او راه میرفت.
دستهایش داخل جیبش بود.
سکوت بینشان برقرار بود.
اما این بار...
آن سکوت، سنگین نبود.
ات ناگهان ایستاد.
ات: کوک...
کوک نگاهش کرد.
کوک: هوم؟
ات: میدونی...
روز اول ازت خیلی میترسیدم.
کوک چیزی نگفت.
ات لبخند کوچکی زد.
ات: ولی الان...
وقتی کنارتم، اون حس از بین رفته.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: خوبه.
ات خندید.
ات: فقط "خوبه"؟
کوک گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
کوک: انتظار بیشتری داشتی؟
ات با شیطنت گفت:
ات: یکم.
کوک چند قدم جلوتر رفت.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: کمکم.
ات همانجا ایستاد.
لبخندش عمیقتر شد.
زیر لب زمزمه کرد:
ات: کمکم...؟
پس شاید...
این مرد یخی، داره آروم آروم درِ دلش رو باز میکنه...
...
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرهی اتاق داخل میتابید.
ات با کش و قوسی از خواب بیدار شد.
ات: آخیش...
بالاخره یه خواب درست حسابی.
لباسش را عوض کرد و پایین رفت.
مثل همیشه...
کوک سر میز صبحانه نشسته بود.
فنجان قهوه در دستش بود.
ات روی صندلی روبهرویش نشست.
ات: صبح بخیر.
کوک نگاه کوتاهی به او کرد.
کوک: صبح بخیر.
ات لبخند زد.
ات: امروز اخلاقِت بهتره.
کوک جرعهای از قهوهاش نوشید.
کوک: از کجا فهمیدی؟
ات: جوابم رو کامل دادی.
کوک چیزی نگفت.
ات خندهاش گرفت.
...
چند دقیقه بعد صبحانه تمام شد.
کوک از جایش بلند شد.
ات: امروزم جلسه داری؟
کوک کتش را برداشت.
کوک: نه.
ات: پس کجا میری؟
کوک: بیرون.
ات: منم میام.
کوک مکث کرد.
کوک: نه.
ات اخم کرد.
ات: چرا؟
کوک: بیرون جای امنی نیست.
ات: ولی من از وقتی اومدم اینجا فقط این چهار تا دیوارو دیدم.
کوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
کوک: ده دقیقه دیگه آماده شو.
ات با تعجب چشمهایش گرد شد.
ات: یعنی... میایم بیرون؟
کوک: آره.
ات با ذوق خندید.
ات: وای جدی؟!
کوک فقط سرش را تکان داد.
...
ده دقیقه بعد...
ات با عجله از پلهها پایین آمد.
ات: آمادهم!
کوک به او نگاه کرد.
کوک: کفش راحت پوشیدی؟
ات: آره.
کوک: خوبه.
هر دو از عمارت بیرون رفتند.
هوای جنگل خنک بود.
پرندهها روی شاخهها آواز میخواندند.
ات با ذوق اطراف را نگاه میکرد.
ات: وای...
اینجا از نزدیک خیلی قشنگتره.
کوک آرام کنار او راه میرفت.
دستهایش داخل جیبش بود.
سکوت بینشان برقرار بود.
اما این بار...
آن سکوت، سنگین نبود.
ات ناگهان ایستاد.
ات: کوک...
کوک نگاهش کرد.
کوک: هوم؟
ات: میدونی...
روز اول ازت خیلی میترسیدم.
کوک چیزی نگفت.
ات لبخند کوچکی زد.
ات: ولی الان...
وقتی کنارتم، اون حس از بین رفته.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: خوبه.
ات خندید.
ات: فقط "خوبه"؟
کوک گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
کوک: انتظار بیشتری داشتی؟
ات با شیطنت گفت:
ات: یکم.
کوک چند قدم جلوتر رفت.
بعد بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: کمکم.
ات همانجا ایستاد.
لبخندش عمیقتر شد.
زیر لب زمزمه کرد:
ات: کمکم...؟
پس شاید...
این مرد یخی، داره آروم آروم درِ دلش رو باز میکنه...
...
- ۲۲۷
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط