{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسه در جنگل

پرسه در جنگل

ات از روی مبل بلند شد.

نگاهش هنوز روی درِ بسته‌ی کتابخانه بود.

زیر لب گفت:

ات: مافیا...

باورم نمی‌شه...

همان لحظه...

صدای ماشین از بیرون آمد.

ات از پنجره نگاه کرد.

سه ماشین مشکی وارد محوطه شدند.

درها باز شد.

چند مرد کت‌وشلواری پیاده شدند.

همین که کوک از عمارت بیرون آمد...

همه صاف ایستادند.

همه: رئیس.

کوک فقط سرش را تکان داد.

کوک: گزارش.

یکی از مردها جلو آمد و پوشه‌ای به او داد.

مرد: همه‌چیز طبق دستور انجام شد.

کوک نگاهی به پوشه انداخت.

کوک: خوبه.

همین یک کلمه کافی بود.

هیچ‌کس حرف اضافه‌ای نزد.

چند دقیقه بعد همه سوار ماشین‌هایشان شدند و رفتند.

...

ات هنوز از پشت پنجره نگاه می‌کرد.

با خودش گفت:

ات: حتی وقتی حرف می‌زنه...

همه ساکت میشن...

چطور ممکنه یه نفر اینقدر نفوذ داشته باشه؟

در همین فکر بود که صدای کوک از پشت سرش آمد.

کوک: از کی اینجایی؟

ات جا خورد.

ات: وای!

تو همیشه بی‌صدا میای؟

کوک جواب نداد.

کنار پنجره ایستاد.

چند لحظه هر دو به جنگل خیره شدند.

ات آرام گفت:

ات: یه سؤال.

کوک: بپرس.

ات: هیچ‌وقت از این زندگی خسته نشدی؟

کوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: انتخابش کردم.

ات: اگه یه روز بخوای همه‌چیزو ول کنی چی؟

کوک نگاهش را از جنگل گرفت و به ات دوخت.

کوک: اون روز...

وجود نداره.

ات نفس آرامی کشید.

دیگر آن ترس روز اول را نداشت.

کنار کوک ایستادن، برایش عجیب بود...

اما حس امنیت می‌داد.

خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.

چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد.

کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

کوک: هنوز ازم می‌ترسی؟

ات کمی فکر کرد.

بعد آرام لبخند زد.

ات: نه...

دیگه نه.

کوک فقط سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

نه لبخندی زد...

نه حرف دیگری.

اما برای اولین بار...

نگاهش، چند ثانیه بیشتر از همیشه روی صورت ات ماند.

بعد آرام گفت:

کوک: بیا.

ات: کجا؟

کوک: می‌خوام یه جای عمارت رو نشونت بدم...

جایی که تا حالا، هیچ مهمونی اجازه‌ی دیدنش رو نداشته.

...
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگلدرِ کتابخانه آرام باز شد.کوک وارد شد.کت مشکی‌اش ...

پرسه در جنگل...صبح...نور خورشید از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط