{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طبق معمول، در پستویِ پشتِ خانه مان

طبق معمول، در پستویِ پشتِ خانه مان
در تاریکی بودم.
که مادرم گفت:
«دل من میگیرد وقتی تنهایی آنجا میبینمت»
پدرم که حرف هایمان را میشنید، گفت:
«آخر اگر افسردگی نگرفت این بچه»:)
لبخندی زدم و در دلم گفتم:
به فدای دلتنگیت مادر؛
به قربان سادگیت پدر...
🙂
دیدگاه ها (۹)

ما به کسی که نیست وفاداریم بعد شما به کسی که هست خیانت میک...

قابل ترحم ترین آدما، اونایین که بلد نیستن کسایی که دوستشون د...

‍ ‍ ‍ آنقدر ما انسان ها روز به روز بد و بدتر می شویم که هر ز...

دیر زمانی است که با خود می اندیشم تا به کی چنین سرگردانیدیر ...

وقتی ازش متنفر بودی ولی اون عاشقت بود . ...نزدیکم شد قدمی عق...

ازدواج اجبارب part 7

پسر ترد شده 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط