{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طبق معمول، در پستویِ پشتِ خانه مان

طبق معمول، در پستویِ پشتِ خانه مان
در تاریکی بودم.
که مادرم گفت:
«دل من میگیرد وقتی تنهایی آنجا میبینمت»
پدرم که حرف هایمان را میشنید، گفت:
«آخر اگر افسردگی نگرفت این بچه»:)
لبخندی زدم و در دلم گفتم:
به فدای دلتنگیت مادر؛
به قربان سادگیت پدر...
🙂
دیدگاه ها (۹)

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

Twenty four

Part ⁹اسلاید 2 : استایل جونگکوک اسلاید 3 : استایل تهیونگ ویو...

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

پارت هفتم《زندگی جونگ کوک پسر خان》《Custom kiss》ویو جونگ کوک ا...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط