[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۱۶
درحالی که روی مبل توی خونه خودشون که در آن روستا قرار داشت نشسته بودند حرف میزدند کی سوک با ملایمت حرف هایش را بیان کرد که مبادا رفیقش اشتباه متوجه بشه کی سوک : به نظرت نباید یکم روی زندگی و کار فکر کنی ..
جونگ کوک که منظورش را نگرفته بود شکاک لب زد : منظورت چیه
کی سوک : میدونم مرگ هانول روت تاثیر گذاشته اما به را یون هم فکر کن لطفاً زندگیت رو بخاطر این انتقام بهم نریز
جونگ کوک که در دلش غوغایی به پا بود دستش را مشت کرده اما خونسرد نجوا کرد جونگ کوک : تو بیشتر از هرکسی میدونی جئون جی یون چه بلایی سرش آورد یادت رفته
کی سوک خشکش زد اون چیزی نگفت که دوست اش آنقدر عصبی شده بود ولی باز هم با ملایمت لب زد : داداش ذهنت خیلی بهم ریخته خیلی به چیز های الکی فکر نکن
جونگ کوک کلافه نفسی بیرون داد و به مبل تکیه داد کی سوک بلنده شده سمتش آمد دستی بر روی شونه اش گذاشت و با لحن آرومی نجوا نمود
کی سوک : من میرم شهر توهم خیلی فکر نکن
قدم برداشته و از سالن را ترک گفت بازدم عمیق اش را بیرون فرستاد بلافاصله روی مبل دراز کشید حال آن سالن در سکوت کامل فروع رفته بود ساعد دستش را روی چشم هایش گذاشت لحظه ای حرف های اون مرد در ذهنش حضور پیدا کردند ( اونا خیلی بهت نزدیکن.. خیلی فقط دور برت رو نگاه کن .. کرکس ..) لعنتی به افکار منفی ذهنش فرستاد کی سوک دوست بچه گی هایش بود چطور میتونست به اون شک کنه این مشکلات به کل ذهنش را بهم ریخته بود
*******
با حس کردن چیزی،که روی صورتش پخش بودن پلک هایش را از هم برداشت اون به خواب رفته بود حتا نمیدونست کی خوابیده بود چند دفعه ای پلک زد تا دیدش درست تر بشه نگاه نگاهی به کنارش انداخت، را یون به آرامی خواب بود خودش را در آغوش پدرش جا کرده بود دستی به موهایش کشید خیلی آروم سرش را روی مبل گذاشت
بلافاصله دستی به موهایش کشید و بلند شد خم شد و بوسه ای روی پیشانی دخترش گذاشت،
درحالیکه آستین های پالتو بلند مشکی اش را می پوشید به طرف ماشین که دو یون آورده بود قدم بر میداشت همینکه میخواست سوار بشه سورا پرستار را یون که به شدت جونگ کوک بهش اعتماد داشت به طرفش آمد همیشه میخواست نظر جونگ کوک رو جلب کنه اما هیچ وقت هم موفق نمیشد پس با لبخند مهربانی گفت سورا : کاش نمیرفتی را یون باز ناراحت میشه
جونگ کوک با همان جدیت کامل نجوا نمود : تو برای چی اینجا هستی که نزاری ناراحت بشه
لحظه ای سورا خشک اش زد حتا نمیدونست چی جواب بده جونگ کوک بدون جواب گرفتن از اون سوار ماشین شد با نگاهش به دو یون فهماند که حرکت کند
پارت ۱۶
درحالی که روی مبل توی خونه خودشون که در آن روستا قرار داشت نشسته بودند حرف میزدند کی سوک با ملایمت حرف هایش را بیان کرد که مبادا رفیقش اشتباه متوجه بشه کی سوک : به نظرت نباید یکم روی زندگی و کار فکر کنی ..
جونگ کوک که منظورش را نگرفته بود شکاک لب زد : منظورت چیه
کی سوک : میدونم مرگ هانول روت تاثیر گذاشته اما به را یون هم فکر کن لطفاً زندگیت رو بخاطر این انتقام بهم نریز
جونگ کوک که در دلش غوغایی به پا بود دستش را مشت کرده اما خونسرد نجوا کرد جونگ کوک : تو بیشتر از هرکسی میدونی جئون جی یون چه بلایی سرش آورد یادت رفته
کی سوک خشکش زد اون چیزی نگفت که دوست اش آنقدر عصبی شده بود ولی باز هم با ملایمت لب زد : داداش ذهنت خیلی بهم ریخته خیلی به چیز های الکی فکر نکن
جونگ کوک کلافه نفسی بیرون داد و به مبل تکیه داد کی سوک بلنده شده سمتش آمد دستی بر روی شونه اش گذاشت و با لحن آرومی نجوا نمود
کی سوک : من میرم شهر توهم خیلی فکر نکن
قدم برداشته و از سالن را ترک گفت بازدم عمیق اش را بیرون فرستاد بلافاصله روی مبل دراز کشید حال آن سالن در سکوت کامل فروع رفته بود ساعد دستش را روی چشم هایش گذاشت لحظه ای حرف های اون مرد در ذهنش حضور پیدا کردند ( اونا خیلی بهت نزدیکن.. خیلی فقط دور برت رو نگاه کن .. کرکس ..) لعنتی به افکار منفی ذهنش فرستاد کی سوک دوست بچه گی هایش بود چطور میتونست به اون شک کنه این مشکلات به کل ذهنش را بهم ریخته بود
*******
با حس کردن چیزی،که روی صورتش پخش بودن پلک هایش را از هم برداشت اون به خواب رفته بود حتا نمیدونست کی خوابیده بود چند دفعه ای پلک زد تا دیدش درست تر بشه نگاه نگاهی به کنارش انداخت، را یون به آرامی خواب بود خودش را در آغوش پدرش جا کرده بود دستی به موهایش کشید خیلی آروم سرش را روی مبل گذاشت
بلافاصله دستی به موهایش کشید و بلند شد خم شد و بوسه ای روی پیشانی دخترش گذاشت،
درحالیکه آستین های پالتو بلند مشکی اش را می پوشید به طرف ماشین که دو یون آورده بود قدم بر میداشت همینکه میخواست سوار بشه سورا پرستار را یون که به شدت جونگ کوک بهش اعتماد داشت به طرفش آمد همیشه میخواست نظر جونگ کوک رو جلب کنه اما هیچ وقت هم موفق نمیشد پس با لبخند مهربانی گفت سورا : کاش نمیرفتی را یون باز ناراحت میشه
جونگ کوک با همان جدیت کامل نجوا نمود : تو برای چی اینجا هستی که نزاری ناراحت بشه
لحظه ای سورا خشک اش زد حتا نمیدونست چی جواب بده جونگ کوک بدون جواب گرفتن از اون سوار ماشین شد با نگاهش به دو یون فهماند که حرکت کند
- ۱۶.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط