یک شب معمولی
یک شب معمولی
باران آرامی پشت پنجره میبارید.
جونگکوک روی مبل دراز کشیده بود و هر چند ثانیه یکبار به ساعت نگاه میکرد.
تهیونگ هنوز نیامده بود.
گوشیاش را برداشت و پیام داد:
«کجایی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«دارم میام، کوکی. گرسنهای؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره. خیلی.»
«پس صبر کن. برات یه چیزی گرفتم.»
جونگکوک گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
— «باز چی خریده؟»
نیم ساعت بعد، صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد؛ موهایش کمی خیس شده بود و یک کیسهی غذا در دست داشت.
جونگکوک سریع از جا بلند شد.
— «بالاخره اومدی!»
تهیونگ خندید.
— «دلم برات تنگ شده بود، بذار اول بیام داخل.»
جونگکوک جلو رفت و بدون هیچ حرفی او را در آغوش گرفت.
تهیونگ چند لحظه جا خورد، بعد دستهایش را دور کمر جونگکوک حلقه کرد.
— «خیلی دلتنگ بودی؟»
جونگکوک صورتش را روی شانهی او گذاشت.
— «خیلی.»
تهیونگ موهایش را نوازش کرد.
— «منم.»
بعد کمی عقب رفت و صورت جونگکوک را نگاه کرد.
— «غذا سرد میشه.»
جونگکوک با خنده گفت:
— «غذا مهم نیست.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «پس چی مهمه؟»
جونگکوک لبخند زد و آرام لبهایش را به لبهای تهیونگ رساند.
بوسهای کوتاه و شیرین.
وقتی جدا شدند، تهیونگ خندید.
— «خب... حالا غذا؟»
— «حالا غذا.»
هر دو خندیدند.
---
بعد از شام، روی مبل کنار هم نشستند.
تهیونگ سرش را روی شانهی جونگکوک گذاشته بود و جونگکوک آرام موهایش را نوازش میکرد.
تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام واقعاً حواسشان به فیلم نبود.
تهیونگ آرام گفت:
— «کوکی؟»
— «هوم؟»
— «اگه یه روز خیلی پیر بشیم، هنوزم همینطوری کنار هم میشینیم؟»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد دست تهیونگ را گرفت و انگشتهایشان را در هم قفل کرد.
— «حتی اگه موهات سفید بشه.»
تهیونگ خندید.
— «موهای تو هم سفید میشه.»
— «اشکال نداره.»
— «چرا؟»
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— «چون هنوز دوستت دارم.»
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد جلو آمد و این بار خودش جونگکوک را بوسید.
آرام و طولانی، آنقدر که وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند روی لب داشتند.
تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی جونگکوک تکیه داد.
— «پس قول بده.»
— «چی رو؟»
— «هرچقدر هم زندگی سخت شد، دستمو ول نکنی.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— «قول میدم.»
بیرون هنوز باران میبارید.
اما داخل خانه، همهچیز گرم و آرام بود.
دو فنجان چای روی میز.
یک پتو روی پاهایشان.
دستهایی که هنوز در هم قفل بودند.
و دو قلبی که برای یکدیگر آرام گرفته بودند.
آن شب اتفاق خاصی نیفتاد.
هیچ سفر بزرگی، هیچ هدیهی گرانقیمتی و هیچ اتفاق عجیب و بزرگی وجود نداشت.
فقط یک شب معمولی بود.
اما برای جونگکوک و تهیونگ، همین شبهای معمولی، زیباترین قسمت عشقشان بودند.
چون عشق گاهی همین است؛
اینکه بعد از یک روز طولانی، به خانه برگردی و کسی منتظرت باشد.
کسی که بتوانی در آغوشش بگیری.
کسی که بتوانی آرام کنارش بنشینی و مطمئن باشی:
«اینجا خانهی من است.»
و تهیونگ همانطور که سرش روی شانهی جونگکوک بود، چشمهایش را بست.
— «شب بخیر، کوکی.»
جونگکوک لبخند زد و مو هایش را بوسید.
— «شب بخیر، تهیونگ.»
و دستهایشان تا صبح از هم جدا نشد.
امیدوارم لذت برده باشید و حتما نظرتون رو تو کامنتا بهم بگین🖤⛓️
باران آرامی پشت پنجره میبارید.
جونگکوک روی مبل دراز کشیده بود و هر چند ثانیه یکبار به ساعت نگاه میکرد.
تهیونگ هنوز نیامده بود.
گوشیاش را برداشت و پیام داد:
«کجایی؟»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«دارم میام، کوکی. گرسنهای؟»
جونگکوک لبخند زد.
«آره. خیلی.»
«پس صبر کن. برات یه چیزی گرفتم.»
جونگکوک گوشی را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
— «باز چی خریده؟»
نیم ساعت بعد، صدای باز شدن در آمد.
تهیونگ وارد شد؛ موهایش کمی خیس شده بود و یک کیسهی غذا در دست داشت.
جونگکوک سریع از جا بلند شد.
— «بالاخره اومدی!»
تهیونگ خندید.
— «دلم برات تنگ شده بود، بذار اول بیام داخل.»
جونگکوک جلو رفت و بدون هیچ حرفی او را در آغوش گرفت.
تهیونگ چند لحظه جا خورد، بعد دستهایش را دور کمر جونگکوک حلقه کرد.
— «خیلی دلتنگ بودی؟»
جونگکوک صورتش را روی شانهی او گذاشت.
— «خیلی.»
تهیونگ موهایش را نوازش کرد.
— «منم.»
بعد کمی عقب رفت و صورت جونگکوک را نگاه کرد.
— «غذا سرد میشه.»
جونگکوک با خنده گفت:
— «غذا مهم نیست.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «پس چی مهمه؟»
جونگکوک لبخند زد و آرام لبهایش را به لبهای تهیونگ رساند.
بوسهای کوتاه و شیرین.
وقتی جدا شدند، تهیونگ خندید.
— «خب... حالا غذا؟»
— «حالا غذا.»
هر دو خندیدند.
---
بعد از شام، روی مبل کنار هم نشستند.
تهیونگ سرش را روی شانهی جونگکوک گذاشته بود و جونگکوک آرام موهایش را نوازش میکرد.
تلویزیون روشن بود، اما هیچکدام واقعاً حواسشان به فیلم نبود.
تهیونگ آرام گفت:
— «کوکی؟»
— «هوم؟»
— «اگه یه روز خیلی پیر بشیم، هنوزم همینطوری کنار هم میشینیم؟»
جونگکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد دست تهیونگ را گرفت و انگشتهایشان را در هم قفل کرد.
— «حتی اگه موهات سفید بشه.»
تهیونگ خندید.
— «موهای تو هم سفید میشه.»
— «اشکال نداره.»
— «چرا؟»
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— «چون هنوز دوستت دارم.»
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد جلو آمد و این بار خودش جونگکوک را بوسید.
آرام و طولانی، آنقدر که وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو لبخند روی لب داشتند.
تهیونگ پیشانیاش را به پیشانی جونگکوک تکیه داد.
— «پس قول بده.»
— «چی رو؟»
— «هرچقدر هم زندگی سخت شد، دستمو ول نکنی.»
جونگکوک دستش را محکمتر گرفت.
— «قول میدم.»
بیرون هنوز باران میبارید.
اما داخل خانه، همهچیز گرم و آرام بود.
دو فنجان چای روی میز.
یک پتو روی پاهایشان.
دستهایی که هنوز در هم قفل بودند.
و دو قلبی که برای یکدیگر آرام گرفته بودند.
آن شب اتفاق خاصی نیفتاد.
هیچ سفر بزرگی، هیچ هدیهی گرانقیمتی و هیچ اتفاق عجیب و بزرگی وجود نداشت.
فقط یک شب معمولی بود.
اما برای جونگکوک و تهیونگ، همین شبهای معمولی، زیباترین قسمت عشقشان بودند.
چون عشق گاهی همین است؛
اینکه بعد از یک روز طولانی، به خانه برگردی و کسی منتظرت باشد.
کسی که بتوانی در آغوشش بگیری.
کسی که بتوانی آرام کنارش بنشینی و مطمئن باشی:
«اینجا خانهی من است.»
و تهیونگ همانطور که سرش روی شانهی جونگکوک بود، چشمهایش را بست.
— «شب بخیر، کوکی.»
جونگکوک لبخند زد و مو هایش را بوسید.
— «شب بخیر، تهیونگ.»
و دستهایشان تا صبح از هم جدا نشد.
امیدوارم لذت برده باشید و حتما نظرتون رو تو کامنتا بهم بگین🖤⛓️
- ۱۹۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط