ص ۴۶
ص ۴۶
بعد از دانشگاه به دنبال پریسا البته با فاصله و خیلی سر به زیر رفتم و ترانه میخواندم پیاده رو ا شلوغ بود که اگر کسی میدید به چیزی شک نمی کرد البته که بعضی از اقایان میدانستند من بر روی پریسا غیرت دارم .ولی با شناختی که از پریسا داشتند باورشان نمیشد که پریسا از میان این همه نگاه مشتاق مرا قبول کرده باشد
وقتی به خاطرخواه های پریسا نگاه میکردم به خودم افتخار میکردم که خدا اینقدر به من نعمت داده است . و برایم ارزش قائل شده ...
یادم هست این ترانه را میخواندم
به دنبال توئم منزل به منزل
پریشان میروم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها میشناسم
تو را هر جای دنیا میشناسم
در به در دربه در تو بی تو و هم سفر تو
هر چه گفتم تا به امروز از تصدق سر تو
از همین روز تا به فردا حتی تا آخر دنیا
هر چه هستم یا که باشم از تو ام تنهای تنها
خاکم و خاک در تو سایه پشت سر تو
همه زندگی من یک غزل از دفتر تو
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها میشناسم
تو را هر جای دنیا میشناسم
وقتی صدایم به گوش پریسا رسید ایستاد نزدکش که شدم اشاره کرد که جلو برو و بخون . .. تعجب نکن انقدر با زبان اشاره با هم حرف زده بودیم در کلاس و دانشگاه که به اشاره ای تمام انچه باید می فهمیدیم .
میخواندم و می رفتم نگاه رهگذر ها برایم جالب بود بعضی
لبخند و بعضی اخم میکردند یکی گفت بابا ابی ! یک گفت پدر عاشقی بسوزه یکی گفت خوش به خال اونا که مردن و صدای تو را نشنیدن ولی من از همه این جنون فقط به لبخند پریسا فکر میکردم میدانستم لذت می برد ...
هر از چند گاهی به پشت سرم نگاه میکردم تا جایی که پریسا گفت تاکسی بگیریم . سوار تاکسی شدیم .پریسا مبخندید و میگفت ی روزی برای نکیسا میگم بابات برای اینکه دل منو بدست بیاره ترانه میخوند و بلند خندید این حمله را که گفت تمام ناراحتیم از محجوبی تمام شد . پریسا حتی اسم فرزندمان را هم انتخاب کرده بود گفت نکیسا را انتخاب کردم تا به پریسا و سیاوش نزدیک باشد چه قوت قلبی بیشتر ازین احساس میکردم به دماوند تکیه کرده ام . دیگر دلیلی ندیدم در مورد مخجوبی و کلاس و تدریس پریسا چیزی بگویم ....
بعد از دانشگاه به دنبال پریسا البته با فاصله و خیلی سر به زیر رفتم و ترانه میخواندم پیاده رو ا شلوغ بود که اگر کسی میدید به چیزی شک نمی کرد البته که بعضی از اقایان میدانستند من بر روی پریسا غیرت دارم .ولی با شناختی که از پریسا داشتند باورشان نمیشد که پریسا از میان این همه نگاه مشتاق مرا قبول کرده باشد
وقتی به خاطرخواه های پریسا نگاه میکردم به خودم افتخار میکردم که خدا اینقدر به من نعمت داده است . و برایم ارزش قائل شده ...
یادم هست این ترانه را میخواندم
به دنبال توئم منزل به منزل
پریشان میروم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها میشناسم
تو را هر جای دنیا میشناسم
در به در دربه در تو بی تو و هم سفر تو
هر چه گفتم تا به امروز از تصدق سر تو
از همین روز تا به فردا حتی تا آخر دنیا
هر چه هستم یا که باشم از تو ام تنهای تنها
خاکم و خاک در تو سایه پشت سر تو
همه زندگی من یک غزل از دفتر تو
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها میشناسم
تو را هر جای دنیا میشناسم
وقتی صدایم به گوش پریسا رسید ایستاد نزدکش که شدم اشاره کرد که جلو برو و بخون . .. تعجب نکن انقدر با زبان اشاره با هم حرف زده بودیم در کلاس و دانشگاه که به اشاره ای تمام انچه باید می فهمیدیم .
میخواندم و می رفتم نگاه رهگذر ها برایم جالب بود بعضی
لبخند و بعضی اخم میکردند یکی گفت بابا ابی ! یک گفت پدر عاشقی بسوزه یکی گفت خوش به خال اونا که مردن و صدای تو را نشنیدن ولی من از همه این جنون فقط به لبخند پریسا فکر میکردم میدانستم لذت می برد ...
هر از چند گاهی به پشت سرم نگاه میکردم تا جایی که پریسا گفت تاکسی بگیریم . سوار تاکسی شدیم .پریسا مبخندید و میگفت ی روزی برای نکیسا میگم بابات برای اینکه دل منو بدست بیاره ترانه میخوند و بلند خندید این حمله را که گفت تمام ناراحتیم از محجوبی تمام شد . پریسا حتی اسم فرزندمان را هم انتخاب کرده بود گفت نکیسا را انتخاب کردم تا به پریسا و سیاوش نزدیک باشد چه قوت قلبی بیشتر ازین احساس میکردم به دماوند تکیه کرده ام . دیگر دلیلی ندیدم در مورد مخجوبی و کلاس و تدریس پریسا چیزی بگویم ....
- ۳۴۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط