خسته و بی رمقم بی سر و پایم نکنید
خسته و بی رمقم بی سر و پایم نکنید
به خودم باخته ام، شک به وفایم نکنید
چند روزیست دلم سخت پریشان شده است
شرط انصاف نباشد که دعایم نکنید
قصد کوچ از دل این شهر ندارم هرگز
کفشِ رفتن به تنِ خسته ی پایم نکنید
او خدای من و اشعار من است ای مردم
اینقدر سر به سرِ من... وَ خدایم نکنید
من و او مثل کلافی به هم آویخته ایم
مثل تار از بدن پود، جدایم نکنید
تن یخ کرده ی من با تن او گرم شود
بیخودی با نفس سوخته، هایم نکنید
کودکی های مرا سوخته اید این بس نیست
دیگر آتش نکشانید، فنایم نکنید
به خودم باخته ام، شک به وفایم نکنید
چند روزیست دلم سخت پریشان شده است
شرط انصاف نباشد که دعایم نکنید
قصد کوچ از دل این شهر ندارم هرگز
کفشِ رفتن به تنِ خسته ی پایم نکنید
او خدای من و اشعار من است ای مردم
اینقدر سر به سرِ من... وَ خدایم نکنید
من و او مثل کلافی به هم آویخته ایم
مثل تار از بدن پود، جدایم نکنید
تن یخ کرده ی من با تن او گرم شود
بیخودی با نفس سوخته، هایم نکنید
کودکی های مرا سوخته اید این بس نیست
دیگر آتش نکشانید، فنایم نکنید
- ۱۱.۷k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط