{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایستاده ام

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!
دیدگاه ها (۲)

آدمهایی که شما را بارها و بارها می آزارندمانند کاغذ سمباده ه...

دستــــــــانم را گرفتی و گفتی دستانت عوض شده...سری تکان دا...

مگر ...قرار نبود...دستم را بگیری..چرا دلم را ...گرفتی...

یاد بگیریم...از محبت دیشب پدر نگوییم درحضور کسی که پدرش در آ...

ستاره پوش مخملی حس گناه از زبان آنتونی part45

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

*تلخ‌ترین دیدار*نماز عید را که خواندیم، آقا توی جایگاه مخصوص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط