رمان تهیونگ : { عشق در نگاه اول } Part 5
رمان تهیونگ : { عشق در نگاه اول } Part 5
ویو ات:
نسکافه رو درست کردم و خواستم برم بعدم به تهیونگ که دیدم اعضا از سر میزشون بلند شدند
ات: ببخشید نسکافتون( رو به تهیونگ )
تهیونگ: آها بله ممنونم
ات: خواهش میکنم
ویو ات: داشت نسکافه رو از دستم میگرفت دستش به دستم خورد وای چه دستایی داره این عرررر وای چی میگی ات دیونه شدی ات تو فکر بود که با صدای جنی از فکر میاد بیرون
جنی : ات کجایی دوساعته دارم صدات میکنم
ات: هیچ جا بله چیکار داشتی
جنی : بیا برو کلی مشتری داریم
ات: باشه باش
ویو$ خودم رو میگم:( روز ها به سرعت میگذشت و از اون روزی که مغازه رو باز کردند ۳ هفته هست که میگذره و مامان جولی کارمند جدیدی استخدام کرد چون میدونست که ات و جنی به تنهایی اذیت میشند )
روز دوشنبه در کره :
جنی : ات بیا این سفارش رو ببر
لایلا: بده من میبرم
جنی: لازم نکرده تو ببری پرو( عصبی )
ات : جنی چرا باهاش اینجوری حرف میزنی
جنی: حقشه دختره پرو
لایلا( گریه)
ات : جنی تمومش کن بیا الان داره گریه میکنه
جنی : بدرک ( عصبی)
ات: لایلا ببخشید جنی اعصابش خورده یک چیزی همینجوری گفت؟
جنی : نه خیر من حقیقت رو گفتم
لایلا: مگه من چیکارت کردم
ات: راست میگه ج( جنی ات رو میبره انباری )
ات : چرا منو آوردی اینجا ..
جنی : بزار برات بگم چرا از لایلا خوشم نمیاد چون وقت هایی که نیستی اون تمام وسایل اشپز خونه صحن رو بهم میریزه مشتری هارو میزنه با خودش حرف میزنه اون اون اون
ات؛ اون چی
جنی: اون از تيمارستان فرار کرده
ات: چی واقعا من میترسم ازش
جنی: منم همینطور باید به مامان جولی بگیم تا راه کار بده
ات : آره بدو بیا بریم بهش بگیم
ویو $: تمام قضیه هارو به مامان جولی میگند
مامان جولی: واقعا باورم نمیشه راستش من یک نوه دارم که مسئول توی تيمارستان هست میتونم اونو بگم بیاد تا لایلا رو ببره
ات و جنی: بهترین کاره
مامان جولی: باشه پس بهش میگم
ات و جنی باشه ممنون
مامان جولی :( بعد از زنگ) گفت تا دوساعت دیگه میاد
ات : باشه
جنی : ممنون ات بیا بریم بدو
ات: باشه مامان جولی فعلا
مامان جولی: فعلا دخترا
ویو جنی : داشتیم با ات کار های مشتری هارو انجام میداد که متوجه اعضا شدم
جنی: ات نگاه کن اعضا اومدند
ات : آره ولی چرا سه نفرشون امدند( جونکوک و تهیونگ و شوگا)
جنی : نمی دونم ولی نگاه کن چقدر جذابه شوگا عررررررر
ات : کو ببینم ( ات در حال نگاه کردند بود که با تهیونگ چشم تو چشم شد )
جنی : ات نگاه تهیونگ میکنی کلک
ات: نه بابا یک دفعه آی شد
جنی : اره جون خودت
یک دفعه زنگ به صدا در آمد
جنی: من میرم ببینم کیه
ویو جنی : وقتی رفتم با قیافه هات شوگا مواجه شدم عرررررررر خدا این بشر چقدر کیوته
جنی: بله بفرماید
شوگا : سلام خوبی
جنی: سلام ممنونم من خوبم شما چطور خوبید
شوگا : ممنون
جنی : کاری داشتید
شوگا : راستش گفتم یکم باهم حرف بزنیم
جنی : چه عالی( در درون ایشون عروسی دارند😂🤣)
ویو ات: جنی و شوگا داشند باهم حرف میزدند که گفتم پس بزار برم و برای تهیونگ نسکافه درست کنم و برای جونکوک هم شیر موز ( درست کرد و برد سر میز)
ات: بفرماید
جونکوک و تهیونگ: ممنون
ات: خواهش میکنم
جونکوک: ات چقدر تو خوشکلی *( که جونکوک یک اخ ریزی گفت)
ات: ممنونم وایسا تو اسم من رو از کجا میدونی؟؟؟
جونکوک: از روی کارتت که روی لباست هست خوندم نترس بابا( خنده)
ات: آها بله
جونکوک: ات آنقدر رسمی حرف نزن ( نه بزار جونکوک رسمی حرف بزنه دختر چشم سفید)
ات: بله چشم
جونکوک: پس به من از این به بعد بگو کوکی
تهیونگ: به منم بگو ته
ات: چشم
جونکوک: بازم رسمی حرف زدی کوچولو
ات : ببخشید کوکی
جونکوک: وای کوکی گفتنشو نگاه خداا ( کجاش قشنگ گفت دختره چشم سفید )
ویو ات: یک دفعه جونکوک یک آخ بلندی گفت متوجه شدم تهیونگ زد به پاش
ات: دعوا نکنید مرسی کوکی
جونکوک: وای خدا تهیونگ توروخدا نزن
تهیونگ: ات میشه باهم حرف بزنیم
ات: البته بیا بریم پشت مغازه
تهیونگ: بریم
جونکوک: وایستید ببینم من اینجا اضافی هستم
تهیونگ: بله
ویو $: ات و تهیونگ پشت مغازه میرند و..
بچه ها لایک یادتون نره دستم به ولا شکست دوستتون دارم تا پارت ۶ فعلا🥰🤚👋🏻
ویو ات:
نسکافه رو درست کردم و خواستم برم بعدم به تهیونگ که دیدم اعضا از سر میزشون بلند شدند
ات: ببخشید نسکافتون( رو به تهیونگ )
تهیونگ: آها بله ممنونم
ات: خواهش میکنم
ویو ات: داشت نسکافه رو از دستم میگرفت دستش به دستم خورد وای چه دستایی داره این عرررر وای چی میگی ات دیونه شدی ات تو فکر بود که با صدای جنی از فکر میاد بیرون
جنی : ات کجایی دوساعته دارم صدات میکنم
ات: هیچ جا بله چیکار داشتی
جنی : بیا برو کلی مشتری داریم
ات: باشه باش
ویو$ خودم رو میگم:( روز ها به سرعت میگذشت و از اون روزی که مغازه رو باز کردند ۳ هفته هست که میگذره و مامان جولی کارمند جدیدی استخدام کرد چون میدونست که ات و جنی به تنهایی اذیت میشند )
روز دوشنبه در کره :
جنی : ات بیا این سفارش رو ببر
لایلا: بده من میبرم
جنی: لازم نکرده تو ببری پرو( عصبی )
ات : جنی چرا باهاش اینجوری حرف میزنی
جنی: حقشه دختره پرو
لایلا( گریه)
ات : جنی تمومش کن بیا الان داره گریه میکنه
جنی : بدرک ( عصبی)
ات: لایلا ببخشید جنی اعصابش خورده یک چیزی همینجوری گفت؟
جنی : نه خیر من حقیقت رو گفتم
لایلا: مگه من چیکارت کردم
ات: راست میگه ج( جنی ات رو میبره انباری )
ات : چرا منو آوردی اینجا ..
جنی : بزار برات بگم چرا از لایلا خوشم نمیاد چون وقت هایی که نیستی اون تمام وسایل اشپز خونه صحن رو بهم میریزه مشتری هارو میزنه با خودش حرف میزنه اون اون اون
ات؛ اون چی
جنی: اون از تيمارستان فرار کرده
ات: چی واقعا من میترسم ازش
جنی: منم همینطور باید به مامان جولی بگیم تا راه کار بده
ات : آره بدو بیا بریم بهش بگیم
ویو $: تمام قضیه هارو به مامان جولی میگند
مامان جولی: واقعا باورم نمیشه راستش من یک نوه دارم که مسئول توی تيمارستان هست میتونم اونو بگم بیاد تا لایلا رو ببره
ات و جنی: بهترین کاره
مامان جولی: باشه پس بهش میگم
ات و جنی باشه ممنون
مامان جولی :( بعد از زنگ) گفت تا دوساعت دیگه میاد
ات : باشه
جنی : ممنون ات بیا بریم بدو
ات: باشه مامان جولی فعلا
مامان جولی: فعلا دخترا
ویو جنی : داشتیم با ات کار های مشتری هارو انجام میداد که متوجه اعضا شدم
جنی: ات نگاه کن اعضا اومدند
ات : آره ولی چرا سه نفرشون امدند( جونکوک و تهیونگ و شوگا)
جنی : نمی دونم ولی نگاه کن چقدر جذابه شوگا عررررررر
ات : کو ببینم ( ات در حال نگاه کردند بود که با تهیونگ چشم تو چشم شد )
جنی : ات نگاه تهیونگ میکنی کلک
ات: نه بابا یک دفعه آی شد
جنی : اره جون خودت
یک دفعه زنگ به صدا در آمد
جنی: من میرم ببینم کیه
ویو جنی : وقتی رفتم با قیافه هات شوگا مواجه شدم عرررررررر خدا این بشر چقدر کیوته
جنی: بله بفرماید
شوگا : سلام خوبی
جنی: سلام ممنونم من خوبم شما چطور خوبید
شوگا : ممنون
جنی : کاری داشتید
شوگا : راستش گفتم یکم باهم حرف بزنیم
جنی : چه عالی( در درون ایشون عروسی دارند😂🤣)
ویو ات: جنی و شوگا داشند باهم حرف میزدند که گفتم پس بزار برم و برای تهیونگ نسکافه درست کنم و برای جونکوک هم شیر موز ( درست کرد و برد سر میز)
ات: بفرماید
جونکوک و تهیونگ: ممنون
ات: خواهش میکنم
جونکوک: ات چقدر تو خوشکلی *( که جونکوک یک اخ ریزی گفت)
ات: ممنونم وایسا تو اسم من رو از کجا میدونی؟؟؟
جونکوک: از روی کارتت که روی لباست هست خوندم نترس بابا( خنده)
ات: آها بله
جونکوک: ات آنقدر رسمی حرف نزن ( نه بزار جونکوک رسمی حرف بزنه دختر چشم سفید)
ات: بله چشم
جونکوک: پس به من از این به بعد بگو کوکی
تهیونگ: به منم بگو ته
ات: چشم
جونکوک: بازم رسمی حرف زدی کوچولو
ات : ببخشید کوکی
جونکوک: وای کوکی گفتنشو نگاه خداا ( کجاش قشنگ گفت دختره چشم سفید )
ویو ات: یک دفعه جونکوک یک آخ بلندی گفت متوجه شدم تهیونگ زد به پاش
ات: دعوا نکنید مرسی کوکی
جونکوک: وای خدا تهیونگ توروخدا نزن
تهیونگ: ات میشه باهم حرف بزنیم
ات: البته بیا بریم پشت مغازه
تهیونگ: بریم
جونکوک: وایستید ببینم من اینجا اضافی هستم
تهیونگ: بله
ویو $: ات و تهیونگ پشت مغازه میرند و..
بچه ها لایک یادتون نره دستم به ولا شکست دوستتون دارم تا پارت ۶ فعلا🥰🤚👋🏻
- ۸۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط