آنقدر باآتش دل ساختم تاسوختم
آنقدر باآتش دل ساختم تاسوختم
بی توای آرام جان یاساختم یاسوختم
سردمهری بین که کس برآتش آبی نزد
گرچو همچون برق ازگرمی سرتا پاسوختم
سوختم امانه چون شمع طرب دربین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
سوختم از آتش دل درمیان موج اشک
شوربختی بین که درآغوش دریاسوختم
شمع وگل هم هرکدام از شعله ای درآتشند
درمیان پاک بازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالم تاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
بی توای آرام جان یاساختم یاسوختم
سردمهری بین که کس برآتش آبی نزد
گرچو همچون برق ازگرمی سرتا پاسوختم
سوختم امانه چون شمع طرب دربین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
سوختم از آتش دل درمیان موج اشک
شوربختی بین که درآغوش دریاسوختم
شمع وگل هم هرکدام از شعله ای درآتشند
درمیان پاک بازان من نه تنها سوختم
جان پاک من رهی خورشید عالم تاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
- ۱.۶k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط