{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²⁵

جونکوک حتی یک خط هم به صورتش نیفتاد. آخرین جرعه‌ی قهوه‌ی تلخش رو سر کشید، فنجون کریستالی رو با یه صدای آروم گذاشت روی میز.

قدِ بلندش رو راست کرد، کت مشکی‌ش رو مرتب کرد و در حالی که دست‌هاش رو می‌کرد توی جیب شلوارش، از بالا زل زد به آلیس.

نگاهش رفت روی کراپ سفید، دامن کوتاه چین‌دار و اون چشمان خاکستریِ پر از کل‌کل. با همون صدای بم، آروم و خشکش گفت:
«باشه... خودت بیا. ولی اگه حتی یک دقیقه دیرتر از من برسی به شرکت، از برج بیرونت می‌ندازم، بچه.»

این رو گفت، چرخید و با قدم‌های محکم و سنگینش از سالن غذاخوری رفت بیرون.

آلیس حرصی دندون‌هاش رو کوبید روی هم، توت‌فرنگی توی دستش رو جوری فشرد که آبش چکید روی بشقاب! زیر لب غرید: «بیرونم بندازی؟ هه! عمراً بذارم چنین غلطی بکنی پسره‌ی مغرور!»

سوهوی پوزخند حرص‌درآری زد و ناخن‌های بلندش رو کشید روی میز:
«دیدی دختره یتیم‌خونه‌ای؟ جونکوک اصلاً تو رو آدم حساب نمی‌کنه. فکر کردی با این دامنِ کوتاه می‌تونی خامش کنی؟ اون مدیر کل این امپراتوریه، نه رفیقِ کل‌کل‌های بچگانه‌ت!»

آلیس سریع دستمال برداشت، دستش رو پاک کرد، بلند شد و رفت درست کنار صندلی سوهوی. خم شد سمتش، دست‌هاش رو زد به دسته‌ی صندلی سوهوی و با یه پوزخند شیک و چشم‌های درخشانش زل زد توی صورتش:
«سوهوی‌خانم... شما زیادی نگرانِ دامنِ من و توجهِ جونکوک هستی! نکنه خودت سال‌هاست منتظر یه نگاهش بودی و بهت محل نذاشته که الان این‌طوری داری می‌سوزی؟»

سوهوی رنگش مثل گچ سفید شد! دهنش باز موند تا جواب بده که آلیس چرخید، دستی برای آینا تکون داد و گفت: «فعلاً آینا کوچولو!» و با قدم‌های سریع روانه‌ی راهرو شد.

توی سالن اصلی، نینا منتظرش بود. نینا تا آلیس رو دید با خنده دوید جلو:
«آلیس! جدی‌جدی می‌خوای تنها بری؟ جونکوک الان با راننده و دو تا ماشین بادیگارد راه افتاد ها! خیابون‌های این شهر برای تو امن نیست، یادته دیشب چه بلایی سرت می‌آمد؟»

آلیس موهای مشکی و لختش رو داد پشت گوشش، سوییچِ یه موتورِ مشکیِ اسپرت که توی پارکینگ دیده بود رو از روی میز ورودی برداشت و گفت:
«نینا... من توی یتیم‌خونه با موتورهای کهنه لابلای کوچه‌ها ویراژ می‌دادم. ماشین و بادیگارد مالِ سوسول‌هاست! آدرس شرکت رو برام بفرست.»

نینا چشم‌هاش گرد شد: «تو دیوونه‌ای آلیس! اگه بابا ببینه...»

«بابات خودش گفت باید مستقل باشم!» آلیس چشمک زد و پرید سمت پارکینگ.

ده دقیقه بعد، جلوی برجِ شیشه‌ای و هشتاد طبقه‌ی «امپراتوری جئون»، غوغا بود. خبرنگارها و کارمندها با کت‌وشلوارهای اتوکشیده رفت‌وآمد می‌کردند.

یک‌دفعه صدای مهیب و وحشیِ گاز دادنِ یه موتورِ مشکی توی خیابون پیچید!

موتور با لغزشِ تمیزی درست جلوی درِ اصلیِ برج ایستاد. آلیس کلاه کاسکتِ مشکی رو از سرش برداشت. موهای لختش توی باد پخش شد. از روی موتور پرید پایین، کراپ سفیدش رو صاف کرد و دامن چین‌دارش توی باد تکون خورد.

دقیقاً همون لحظه، درِ رولزویسِ مشکیِ جونکوک باز شد. جونکوک پیاده شد.

آلیس نگاهی به ساعتش انداخت. گوشه‌ی لبش رفت بالا. با همون غرور و لجبازی، دو قدم رفت جلو، درست روبروی جونکوک ایستاد، زل زد توی چشم‌های مشکی و غافلگیرشده‌ی جونکوک.

آلیس پوزخند زد و با لحن شیطونش گفت:
«دقیقاً دو دقیقه زودتر از تو رسیدم آقای کوه یخ! حالا بگو ببینم... کی قرار بود کی رو از برج بندازه بیرون؟»

ادامه دارد...

#شرط_ها _ ۳۰ لایک _ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۵۰)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁶جونکو...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁷سکوت ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²⁴آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²³آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²¹فردا ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹⁵آلیس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط