{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹

پارت ۲۹
همه‌چیز در چند ثانیه به آشوب کشیده شد.
پدرم مرا پشت خودش کشید.
اما ناگهان جونگکوک از تاریکی بیرون آمد.
_یونا!
پدرم اسلحه‌اش را سمت او گرفت.
_تو نباید اینجا باشی.
جونگکوک سرد جواب داد:
_من هر جایی که یونا باشه، هستم.
پدرم با خشم نگاهش کرد.
_تو قبلاً به من خیانت کردی.
_می‌دونم.
_و حالا دخترم رو می‌خوای؟
جونگکوک بدون مکث گفت:
_بیشتر از زندگی خودم.
برای چند ثانیه سکوت شد.
پدرم پایین آوردن اسلحه را انتخاب کرد.
_پس ثابتش کن.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰پدرم حقیقت آخر را گفت.خون من معمولی نبود.من نیمه‌انسا...

پارت ۲۶مردی با موهای تیره روی پشت‌بام ایستاده بود.چهره‌اش را...

پارت ۲۵یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.جونگکوک از پشت سر ب...

پارت ۱۶بعد از رفتن تهیونگ، با عصبانیت برگشتم سمت جونگکوک._پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط