دیروز بارون اومد و توی بارون بازی کردی و اصلا یادت نبود ک
دیروز بارون اومد و توی بارون بازی کردی و اصلا یادت نبود که مریض میشی جیمینم رفته بود سرکار وگرنه اجازه نمیداد فرداش جیمین اومد و تو گلوت درد میکرد اما نمیخواستی قبول کنی که مریض شدی
جیمین: سلاممممم موچی کوچولو
ات: سلام...جیمین جذابم
جیمین: اوووووووووو...بلخره شما یه تعریفی از من کردی
ات خندش گرفت و میخواست بخنده که گلوش درد کرد
جیمین: چیزی شده؟
ات: نه نه چیزی نشده....برو لباساتو عوض کن تا تو بیای منم غذا رو میچینم
جیمین: چشم مادمازل
ات همش حالت تهوع داشت هیچیم نخورده بود و همش سیع میکرد خودشو کنترل کنه تا جیمین نفهمه و اگه میفهمید خیلی عصبانی میشود
جیمین: ا..این غذای مورد علاقه منه؟؟؟
ات: اوهوم
جیمین: وایییی ات عاشقتممممممممم
ات: منم دوست دارم جیمینی
جیمین با اشتهای زیادی داشت غذا میخورد برعکس ات که سیع میکرد خیلی کم بخوره
جیمین: ات..چرا انقدر غذا کم میخوری؟؟؟؟
ات: اش..اشتها ندارم( لکنت)
جیمین: داری دروغ میگی من تو رو میشناسم یه چیزی شده
ات: ن..ن.ن..نه چیزی ن.نشده( لکنت و ترسیده)
جیمین: ات یا راستشو میگی یا خودم میفهمم
ات: خ..خب م..من مریض شدم
جیمین: چیییی؟؟ ببینم خوبی؟؟ درد نداری؟؟ جایت درد نمیکنه؟؟ تب نداری؟؟؟
برعکس تصور ات جیمین خیلی نگران بود و اتو براید استایل بغل کرد و گذاشت رو مبل
جیمین: همینجا بمون الان میام
۱ ساعت بعد
جیمین با یه کاسه سوپ برگشت
جیمین: ات بیا برات سوپ درست کردم
ات: واییی نه نمیخورم..من از سوپ متنفرم
جیمین: موچی کوچولو باید بخوری تا خوب شی
ات: نه ( بغض)
جیمین: اگه بخوری بهت موچی میدم
ات: باش
ات تا آخر سوپ رو خورد که دوباره رفت سمته دستشویی و بالا اورد
جیمین: ا..ات خوبی؟
ات: نه ( گریه)
جیمین اتو بغل کرد
جیمین: هی موچی گریه نکن میریم بیمارستان
باهم رفتن بیمارستان
دکتر: هومم با توجه به علائمتون بله شما مریضین و باید بهتون تبریک بگم
ات و جیمین: چرا؟
دکتر: خانم ات شما ۱ ماهه که باردارید
جیمین و ات از خوشحالی بال دراوردن و جیمین خیلی کم میرفت سرکار و مواظب ات و بچش بود و بعد از ۹ ماه صاحب یه دختر و پسر شودن و با خوبی و خوشحالی زندگی کردن
.....پایان.....
جیمین: سلاممممم موچی کوچولو
ات: سلام...جیمین جذابم
جیمین: اوووووووووو...بلخره شما یه تعریفی از من کردی
ات خندش گرفت و میخواست بخنده که گلوش درد کرد
جیمین: چیزی شده؟
ات: نه نه چیزی نشده....برو لباساتو عوض کن تا تو بیای منم غذا رو میچینم
جیمین: چشم مادمازل
ات همش حالت تهوع داشت هیچیم نخورده بود و همش سیع میکرد خودشو کنترل کنه تا جیمین نفهمه و اگه میفهمید خیلی عصبانی میشود
جیمین: ا..این غذای مورد علاقه منه؟؟؟
ات: اوهوم
جیمین: وایییی ات عاشقتممممممممم
ات: منم دوست دارم جیمینی
جیمین با اشتهای زیادی داشت غذا میخورد برعکس ات که سیع میکرد خیلی کم بخوره
جیمین: ات..چرا انقدر غذا کم میخوری؟؟؟؟
ات: اش..اشتها ندارم( لکنت)
جیمین: داری دروغ میگی من تو رو میشناسم یه چیزی شده
ات: ن..ن.ن..نه چیزی ن.نشده( لکنت و ترسیده)
جیمین: ات یا راستشو میگی یا خودم میفهمم
ات: خ..خب م..من مریض شدم
جیمین: چیییی؟؟ ببینم خوبی؟؟ درد نداری؟؟ جایت درد نمیکنه؟؟ تب نداری؟؟؟
برعکس تصور ات جیمین خیلی نگران بود و اتو براید استایل بغل کرد و گذاشت رو مبل
جیمین: همینجا بمون الان میام
۱ ساعت بعد
جیمین با یه کاسه سوپ برگشت
جیمین: ات بیا برات سوپ درست کردم
ات: واییی نه نمیخورم..من از سوپ متنفرم
جیمین: موچی کوچولو باید بخوری تا خوب شی
ات: نه ( بغض)
جیمین: اگه بخوری بهت موچی میدم
ات: باش
ات تا آخر سوپ رو خورد که دوباره رفت سمته دستشویی و بالا اورد
جیمین: ا..ات خوبی؟
ات: نه ( گریه)
جیمین اتو بغل کرد
جیمین: هی موچی گریه نکن میریم بیمارستان
باهم رفتن بیمارستان
دکتر: هومم با توجه به علائمتون بله شما مریضین و باید بهتون تبریک بگم
ات و جیمین: چرا؟
دکتر: خانم ات شما ۱ ماهه که باردارید
جیمین و ات از خوشحالی بال دراوردن و جیمین خیلی کم میرفت سرکار و مواظب ات و بچش بود و بعد از ۹ ماه صاحب یه دختر و پسر شودن و با خوبی و خوشحالی زندگی کردن
.....پایان.....
- ۴.۴k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط