morning bitter 🌅
morning bitter 🌅
port 14
کم کم در این خانواده رازهای برملا میشود که شاید مرزهای مهمی را از بین ببرد اما کسی که از این رازها خبر دارد معمولاً سکوت کرده و میگذارد همه چی آرام پیش برود یونجی میداند که باعث تمام این آشفتگیها یک چیز است اما گاهی این مشکلات ریشههای عمیقی در تاریخ دارند ه نمیتوان آنها را حل کرد.
ویو یونجی (خواهر بزرگ سریو):
چول سو هیچ علاقهای به من نداشت هرچند من هم چون دختر بزرگ خانواده بودم به بچههای کوچکتر از خودم تسلط و سلطه داشتم اما چول سو و سریو خیلی به هم علاقه داشتن توی هر کاری به هم کمک میکردند و کلاً همیشه و هرجا با هم بودن توی مدرسه توی بازی و......،فاصله سنیشون ۷ سال بود همین باعث میشد خیلی صمیمیتر باهم نسبت به من باشن .
اما یک شب بالاخره همه چیز تغییر کرد زمانی که بالاخره من به عنوان اولین نفر توی ۲۳ سالگیم ازدواج کردم با یکی از فامیلهای مادرم و واقعاً دوسش داشتم اما پدر میگفت که سریو باید امسال ازدواج کنه همه مخالف بودن اما پدرم کار خودشو کرد.
سریال فقط ۱۵ سالش بود که ازدواج کرد با دوجین البته خواهر مین دوجین صمیمیترین دوست سریو بود و از اینکه میتونست تمام وقت پیش دوستش باشه ذت میبرد و من میدونستم که اون روی دوجین کراش داشت البته این رو به هیچکس نمیگفت حتی به من ،بالاخره رضایت داد البته اگه نمیداد فرقی برای پدر نمیکرد ؛ دوجین با اینکه فقط ۲۰ سالش بود ولی آدم موفقی بود داخل اون زمان هم خانوادهاش از لحاظ طبقاتی از ما بالاتر بودند فقط سه تا بچه بودن و پدرش اموال زیادی داشت و اینطور شد که یک ماه بعد از ازدواج من سریو هم ازدواج کرد و توی سن کم زندگی خوبی رو شروع کرد!
اما بزر حسادت رو داخل قلب چول سو کاشت کسی که تا قبل ازدواج سریو مرکز توجه اون بود اما به عرض یه ماه دوجین خودشو داخل دل سریو و جا کرد و شد همه چیز سریو به طوری که سریو کمتر میتونست به چول سو توجه کنم البته خود سریال متوجه این موضوع نمیشد چون عاشق شده بود!
اما طولی نکشید که در عرض دو ماه چول سو که کاملا مخالف ازدواج بود ازدواج کنه و بچهدار شه هرچند همیشه به زندگی که سریو داشت حسادت میکرد
«گفت و گویی بین یونگی و سریو»
یونگی : مامان آیین قرار برای یک ماه بره خونه اون -وو بعد بیاد پیش ما سئول اما اگه میتونی میشه این ی ماه آیین پیش خودت بمونه !
سریو :خودت می دونی داییت قبول نمی کنه که آیین لاما زندگی کنه.
یونگی : من نگفتم برای همیشه با شما باشه فقط تا زمانی که مدرسه اش تموم شده !
ادامه داره ....
port 14
کم کم در این خانواده رازهای برملا میشود که شاید مرزهای مهمی را از بین ببرد اما کسی که از این رازها خبر دارد معمولاً سکوت کرده و میگذارد همه چی آرام پیش برود یونجی میداند که باعث تمام این آشفتگیها یک چیز است اما گاهی این مشکلات ریشههای عمیقی در تاریخ دارند ه نمیتوان آنها را حل کرد.
ویو یونجی (خواهر بزرگ سریو):
چول سو هیچ علاقهای به من نداشت هرچند من هم چون دختر بزرگ خانواده بودم به بچههای کوچکتر از خودم تسلط و سلطه داشتم اما چول سو و سریو خیلی به هم علاقه داشتن توی هر کاری به هم کمک میکردند و کلاً همیشه و هرجا با هم بودن توی مدرسه توی بازی و......،فاصله سنیشون ۷ سال بود همین باعث میشد خیلی صمیمیتر باهم نسبت به من باشن .
اما یک شب بالاخره همه چیز تغییر کرد زمانی که بالاخره من به عنوان اولین نفر توی ۲۳ سالگیم ازدواج کردم با یکی از فامیلهای مادرم و واقعاً دوسش داشتم اما پدر میگفت که سریو باید امسال ازدواج کنه همه مخالف بودن اما پدرم کار خودشو کرد.
سریال فقط ۱۵ سالش بود که ازدواج کرد با دوجین البته خواهر مین دوجین صمیمیترین دوست سریو بود و از اینکه میتونست تمام وقت پیش دوستش باشه ذت میبرد و من میدونستم که اون روی دوجین کراش داشت البته این رو به هیچکس نمیگفت حتی به من ،بالاخره رضایت داد البته اگه نمیداد فرقی برای پدر نمیکرد ؛ دوجین با اینکه فقط ۲۰ سالش بود ولی آدم موفقی بود داخل اون زمان هم خانوادهاش از لحاظ طبقاتی از ما بالاتر بودند فقط سه تا بچه بودن و پدرش اموال زیادی داشت و اینطور شد که یک ماه بعد از ازدواج من سریو هم ازدواج کرد و توی سن کم زندگی خوبی رو شروع کرد!
اما بزر حسادت رو داخل قلب چول سو کاشت کسی که تا قبل ازدواج سریو مرکز توجه اون بود اما به عرض یه ماه دوجین خودشو داخل دل سریو و جا کرد و شد همه چیز سریو به طوری که سریو کمتر میتونست به چول سو توجه کنم البته خود سریال متوجه این موضوع نمیشد چون عاشق شده بود!
اما طولی نکشید که در عرض دو ماه چول سو که کاملا مخالف ازدواج بود ازدواج کنه و بچهدار شه هرچند همیشه به زندگی که سریو داشت حسادت میکرد
«گفت و گویی بین یونگی و سریو»
یونگی : مامان آیین قرار برای یک ماه بره خونه اون -وو بعد بیاد پیش ما سئول اما اگه میتونی میشه این ی ماه آیین پیش خودت بمونه !
سریو :خودت می دونی داییت قبول نمی کنه که آیین لاما زندگی کنه.
یونگی : من نگفتم برای همیشه با شما باشه فقط تا زمانی که مدرسه اش تموم شده !
ادامه داره ....
- ۴۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط