پارت
پارت ۱۲
چند ثانیه…
هیچکس نفس نمیکشید.
آن مرد (یا شاید پسر؟) یک قدم جلو آمد. نور ضعیف چراغ خیابان بالاخره بخشی از صورتش را روشن کرد.
چهرهاش آشنا نبود…
اما نگاهش—
نگاهش طوری بود که انگار مدتهاست آنها را زیر نظر دارد.
رائون ناخودآگاه بیشتر به تهیونگ نزدیک شد. دستش هنوز در دست او بود، و این تنها چیزی بود که کمی آرامش میداد.
جونگکوک جلوتر رفت، کاملاً جلوی یونا ایستاد.
«گفتم… تو کی هستی؟»
پسر لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما آن لبخند… حس خوبی نداشت.
«بالاخره… پیداتون کردم.»
رائون زیر لب گفت:
«چی…؟»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
پسر نگاهش را مستقیم روی رائون قفل کرد.
«تو… رائون، درسته؟»
قلب رائون یک لحظه ایستاد.
«از کجا اسممو میدونی…؟»
یونا دست رائون را محکم گرفت.
«رائون… من ازش خوشم نمیاد…»
جونگکوک جدیتر شد.
«بهتره واضح حرف بزنی.»
پسر آهی کشید، انگار از این همه سوال خسته شده.
«من فقط… یه پیام آوردم.»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. فاصلهاش با آن پسر خیلی کم شد.
نگاهش سرد و محافظتکننده بود.
«چه پیامی؟»
پسر کمی سرش را کج کرد.
«برای اون دختری که فکر میکنه زندگی آرومیه…»
نگاهش دوباره روی رائون ثابت شد.
«ولی نمیدونه قراره همه چیز تغییر کنه.»
سکوت.
سنگینتر از قبل.
رائون حس کرد نفسش بالا نمیاد.
«داری چرت و پرت میگی…»
اما صدایش آنقدر که میخواست محکم نبود.
پسر خندید… این بار واضحتر.
«نه. فقط زود میفهمی.»
و ناگهان—
چرخید.
و شروع کرد به دویدن.
«هی! وایسا!» جونگکوک دنبالش رفت.
«جونگکوک نرو!» یونا داد زد، اما او رفته بود.
چند لحظه بعد…
جونگکوک برگشت.
نفسش کمی تند شده بود.
«گم شد… انگار از اینجا رو بلد بود.»
تهیونگ فکش را سفت کرد.
واضح بود که این موضوع را جدی گرفته.
«این تصادفی نبود.»
رائون آرام گفت:
«اون… اسم منو میدونست…»
و همین جمله… همه چیز را ترسناکتر کرد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ همه را به ماشین هدایت کرد.
«امشب تنهایی جایی نمیرید.»
لحنش طوری بود که جای بحث نمیگذاشت.
یونا کنار جونگکوک نشست، هنوز کمی ترسیده بود، اما حضورش کنارش آرامش میداد.
رائون هم کنار تهیونگ نشست.
ماشین حرکت کرد.
چند لحظه سکوت بود…
تا اینکه تهیونگ آرام گفت:
«میترسی؟»
رائون کمی مکث کرد.
«…آره.»
صادقانه.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
بعد… خیلی آرام، دستش را روی دست رائون گذاشت.
«من نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
قلب رائون تند زد.
نه فقط از ترس…
از این حس.
از این نزدیکی.
از این جمله.
اما چیزی که هیچکدامشان نمیدانستند—
این بود که آن پسر…
از دور، دوباره آنها را نگاه میکرد.
و زیر لب گفت:
«این تازه شروعشه…»
چند ثانیه…
هیچکس نفس نمیکشید.
آن مرد (یا شاید پسر؟) یک قدم جلو آمد. نور ضعیف چراغ خیابان بالاخره بخشی از صورتش را روشن کرد.
چهرهاش آشنا نبود…
اما نگاهش—
نگاهش طوری بود که انگار مدتهاست آنها را زیر نظر دارد.
رائون ناخودآگاه بیشتر به تهیونگ نزدیک شد. دستش هنوز در دست او بود، و این تنها چیزی بود که کمی آرامش میداد.
جونگکوک جلوتر رفت، کاملاً جلوی یونا ایستاد.
«گفتم… تو کی هستی؟»
پسر لبخند خیلی کمرنگی زد.
اما آن لبخند… حس خوبی نداشت.
«بالاخره… پیداتون کردم.»
رائون زیر لب گفت:
«چی…؟»
تهیونگ اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
پسر نگاهش را مستقیم روی رائون قفل کرد.
«تو… رائون، درسته؟»
قلب رائون یک لحظه ایستاد.
«از کجا اسممو میدونی…؟»
یونا دست رائون را محکم گرفت.
«رائون… من ازش خوشم نمیاد…»
جونگکوک جدیتر شد.
«بهتره واضح حرف بزنی.»
پسر آهی کشید، انگار از این همه سوال خسته شده.
«من فقط… یه پیام آوردم.»
تهیونگ یک قدم جلو آمد. فاصلهاش با آن پسر خیلی کم شد.
نگاهش سرد و محافظتکننده بود.
«چه پیامی؟»
پسر کمی سرش را کج کرد.
«برای اون دختری که فکر میکنه زندگی آرومیه…»
نگاهش دوباره روی رائون ثابت شد.
«ولی نمیدونه قراره همه چیز تغییر کنه.»
سکوت.
سنگینتر از قبل.
رائون حس کرد نفسش بالا نمیاد.
«داری چرت و پرت میگی…»
اما صدایش آنقدر که میخواست محکم نبود.
پسر خندید… این بار واضحتر.
«نه. فقط زود میفهمی.»
و ناگهان—
چرخید.
و شروع کرد به دویدن.
«هی! وایسا!» جونگکوک دنبالش رفت.
«جونگکوک نرو!» یونا داد زد، اما او رفته بود.
چند لحظه بعد…
جونگکوک برگشت.
نفسش کمی تند شده بود.
«گم شد… انگار از اینجا رو بلد بود.»
تهیونگ فکش را سفت کرد.
واضح بود که این موضوع را جدی گرفته.
«این تصادفی نبود.»
رائون آرام گفت:
«اون… اسم منو میدونست…»
و همین جمله… همه چیز را ترسناکتر کرد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ همه را به ماشین هدایت کرد.
«امشب تنهایی جایی نمیرید.»
لحنش طوری بود که جای بحث نمیگذاشت.
یونا کنار جونگکوک نشست، هنوز کمی ترسیده بود، اما حضورش کنارش آرامش میداد.
رائون هم کنار تهیونگ نشست.
ماشین حرکت کرد.
چند لحظه سکوت بود…
تا اینکه تهیونگ آرام گفت:
«میترسی؟»
رائون کمی مکث کرد.
«…آره.»
صادقانه.
تهیونگ نگاهی کوتاه به او انداخت.
بعد… خیلی آرام، دستش را روی دست رائون گذاشت.
«من نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
قلب رائون تند زد.
نه فقط از ترس…
از این حس.
از این نزدیکی.
از این جمله.
اما چیزی که هیچکدامشان نمیدانستند—
این بود که آن پسر…
از دور، دوباره آنها را نگاه میکرد.
و زیر لب گفت:
«این تازه شروعشه…»
- ۴.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط