پارت
پارت ۱۳
ماشین در خیابانهای خیس و تاریک سئول میلغزید، چراغهای شهر روی آسفالت خیس میرقصیدند و انعکاس نورها روی صورت تهیونگ، مرموز و جدی بود. رائون هنوز دستش در دست او بود، اما هر بار نگاهش به پنجره میافتاد، اضطرابش بیشتر میشد.
«تهیونگ… اون پسر… دوباره پیداش میشه؟» رائون آرام پرسید، صدایش لرزان بود.
تهیونگ مکث کرد، بعد لبخند کمرنگ و آرامی زد، اما نگاهش هیچ گرمایی نداشت.
«نمیدونم… اما مطمئنم که تا وقتی زندهایم، نمیذاره راحت باشیم.»
رائون با ترس گفت:
«پس ما… چیکار کنیم؟»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت.
«فقط به من اعتماد کن. هیچ اتفاقی نمیافته… تا وقتی من اینجام.»
یونا کنار جونگکوک نشسته بود، هنوز کمی ساکت بود، اما هر از گاهی با نگاه به رائون، اضطراب خواهرش را حس میکرد.
«جونگکوک… تو مطمئنی که میتونی از ما محافظت کنی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«تا وقتی زندهم، هیچکس حتی جرأت نزدیک شدن به شما رو نداره.»
یونا کمی آرام شد، اما نگاهش به دور دستها میدوید. او هم حس میکرد که چیزی توی هوا سنگین و خطرناک است.
بعد از چند دقیقه سکوت، تهیونگ در حالی که به جاده خیس نگاه میکرد، آروم گفت:
«رائون… چیزی که بین ما شروع شده، جدیه. و حالا… این جدیت به چیزی تبدیل میشه که نمیتونی فرار کنی.»
رائون نفسش را حبس کرد.
«چی… یعنی چی؟»
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند، نگاهش عمیق شد و صدایش آرام، اما محکم بود:
«یعنی… من نمیخوام فقط حرف بزنیم. نمیخوام فقط حس کنیم. میخوام واردش بشیم… حتی اگر خطرناک باشه.»
قلب رائون از تپش ایستاد.
چند لحظه نگاه کردند… سکوت پر از معنی بود.
و درست همان لحظه، صدای زنگ تلفن تهیونگ، سکوت را شکست.
او گوشی را برداشت.
نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و لبخندش محو شد.
«اون پسر… دوباره پیدا شد.»
همه حس کردند که حالا دیگر این ماجرا فقط تهدید خیالی نیست.
نه… واقعی بود.
و تهدید آنها نزدیکتر شده بود.
رائون دست تهیونگ را محکمتر گرفت، نفسش بند آمده بود.
«ته… تهیونگ… من… نمیخوام چیزی برام اتفاق بیفته.»
تهیونگ نگاهش کرد، چشمهایش پر از عمق و تعهد بود.
«هیچ اتفاقی نمیافته. تا وقتی کنارمی، همه چیز تحت کنترل منه… اما…»
او مکث کرد، لبخند کمرنگ و مرموزی زد، «… بعضی چیزها… حتی من هم نمیتونم جلوشون رو بگیرم.»
رائون نمیتوانست چیزی بگوید.
تنها حس میکرد که وارد یک دنیای جدید و خطرناک شده است، دنیایی که با عشق و هیجان عجین شده بود، اما همزمان… ترسناک و پر از راز بود.
و همان لحظه، تهیونگ به رائون نگاه کرد، خیلی نزدیک، با صدای پایین و آرام گفت:
«رائون… آمادهای؟ چون وقتی واردش شدیم… راه برگشت نیست.»
ماشین در خیابانهای خیس و تاریک سئول میلغزید، چراغهای شهر روی آسفالت خیس میرقصیدند و انعکاس نورها روی صورت تهیونگ، مرموز و جدی بود. رائون هنوز دستش در دست او بود، اما هر بار نگاهش به پنجره میافتاد، اضطرابش بیشتر میشد.
«تهیونگ… اون پسر… دوباره پیداش میشه؟» رائون آرام پرسید، صدایش لرزان بود.
تهیونگ مکث کرد، بعد لبخند کمرنگ و آرامی زد، اما نگاهش هیچ گرمایی نداشت.
«نمیدونم… اما مطمئنم که تا وقتی زندهایم، نمیذاره راحت باشیم.»
رائون با ترس گفت:
«پس ما… چیکار کنیم؟»
تهیونگ دستش را محکمتر گرفت.
«فقط به من اعتماد کن. هیچ اتفاقی نمیافته… تا وقتی من اینجام.»
یونا کنار جونگکوک نشسته بود، هنوز کمی ساکت بود، اما هر از گاهی با نگاه به رائون، اضطراب خواهرش را حس میکرد.
«جونگکوک… تو مطمئنی که میتونی از ما محافظت کنی؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«تا وقتی زندهم، هیچکس حتی جرأت نزدیک شدن به شما رو نداره.»
یونا کمی آرام شد، اما نگاهش به دور دستها میدوید. او هم حس میکرد که چیزی توی هوا سنگین و خطرناک است.
بعد از چند دقیقه سکوت، تهیونگ در حالی که به جاده خیس نگاه میکرد، آروم گفت:
«رائون… چیزی که بین ما شروع شده، جدیه. و حالا… این جدیت به چیزی تبدیل میشه که نمیتونی فرار کنی.»
رائون نفسش را حبس کرد.
«چی… یعنی چی؟»
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند، نگاهش عمیق شد و صدایش آرام، اما محکم بود:
«یعنی… من نمیخوام فقط حرف بزنیم. نمیخوام فقط حس کنیم. میخوام واردش بشیم… حتی اگر خطرناک باشه.»
قلب رائون از تپش ایستاد.
چند لحظه نگاه کردند… سکوت پر از معنی بود.
و درست همان لحظه، صدای زنگ تلفن تهیونگ، سکوت را شکست.
او گوشی را برداشت.
نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و لبخندش محو شد.
«اون پسر… دوباره پیدا شد.»
همه حس کردند که حالا دیگر این ماجرا فقط تهدید خیالی نیست.
نه… واقعی بود.
و تهدید آنها نزدیکتر شده بود.
رائون دست تهیونگ را محکمتر گرفت، نفسش بند آمده بود.
«ته… تهیونگ… من… نمیخوام چیزی برام اتفاق بیفته.»
تهیونگ نگاهش کرد، چشمهایش پر از عمق و تعهد بود.
«هیچ اتفاقی نمیافته. تا وقتی کنارمی، همه چیز تحت کنترل منه… اما…»
او مکث کرد، لبخند کمرنگ و مرموزی زد، «… بعضی چیزها… حتی من هم نمیتونم جلوشون رو بگیرم.»
رائون نمیتوانست چیزی بگوید.
تنها حس میکرد که وارد یک دنیای جدید و خطرناک شده است، دنیایی که با عشق و هیجان عجین شده بود، اما همزمان… ترسناک و پر از راز بود.
و همان لحظه، تهیونگ به رائون نگاه کرد، خیلی نزدیک، با صدای پایین و آرام گفت:
«رائون… آمادهای؟ چون وقتی واردش شدیم… راه برگشت نیست.»
- ۳.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط