{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۴
ماشین به آرامی در خیابان تاریک می‌لغزید، اما هر لحظه حس می‌شد که خطر نزدیک‌تر می‌شود. تهیونگ پشت فرمان، چشم‌هایش را از جاده برنمی‌داشت. نگاهش جدی و محافظت‌کننده بود، اما رائون حس می‌کرد چیزی در هوا سنگین و غیرقابل پیش‌بینی است.
«تهیونگ… واقعاً اون پسر خطرناکه؟»
صدای رائون لرزان بود، اما پر از اضطراب.
تهیونگ مکث کرد، نفس عمیقی کشید و بعد آرام گفت:
«بله… اما من کنارت هستم. هر کاری که لازمه می‌کنم تا هیچ اتفاقی برات نیفته.»
نگاهش به دست رائون افتاد و لبخند خیلی کم‌رنگی زد، اما نگاهش هنوز پر از جدیت بود.
رائون نفسش را حبس کرد و دستش را روی دست تهیونگ گذاشت. حس می‌کرد که فقط همین تماس کوچک، آرامشش می‌دهد.
یونا کنار جونگ‌کوک نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد.
«من هنوز حس بدی دارم…»
جونگ‌کوک دستش را روی دست یونا گذاشت و آرام گفت:
«هیچ‌کس حتی جرأت نزدیک شدن به شما را نداره، مطمئن باش.»
اما سکوت، فضا را سنگین‌تر می‌کرد. رائون می‌توانست حس کند که این ماجرا دیگر فقط یک تهدید ساده نیست.
در همین لحظه، تلفن تهیونگ دوباره زنگ خورد.
نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و فوراً اخم کرد.
«اون پسر دوباره پیدا شده…»
قلب رائون فرو ریخت.
چند لحظه سکوت سنگین همه را فرا گرفت.
«چی… چی می‌خواد؟» رائون نفسش را محکم بیرون داد.
تهیونگ سرش را کمی به سمت او چرخاند.
«نمی‌دونم… اما چیزی که می‌دونم اینه: تا وقتی زنده‌ایم، این ماجرا تموم نمی‌شه.»
رائون نمی‌توانست چیزی بگوید، فقط دستش را محکم‌تر گرفت.
تهیونگ ماشین را به سمت یک کوچه روشن و خلوت تغییر مسیر داد.
«اینجا امنه… فعلاً.»
اما وقتی پیاده شدند، حتی او هم نمی‌توانست تمام خطر را حس نکند.
رائون به اطراف نگاه کرد و با ترس گفت:
«تهیونگ… من… نمی‌خوام چیزی اتفاق بیفته.»
تهیونگ دستش را بالا آورد و آرام گفت:
«هیچ اتفاقی نمی‌افته. تا وقتی کنارمی… اما بعضی چیزها حتی من هم نمی‌تونم جلوشون رو بگیرم.»
رائون نفسش را حبس کرد. نگاهش به تهیونگ ثابت شد. قلبش سریع‌تر می‌زد، نه فقط از ترس… بلکه از این نزدیکی، از این حس… از این احساس شدید که نمی‌خواست فرار کند.
و درست همان لحظه، سایه‌ای از پشت یک ساختمان بلند به آرامی حرکت کرد.
همه جا سکوت شد.
حتی صدای نفس رائون به سختی شنیده می‌شد.
تهیونگ آروم گفت:
«رائون… آماده‌ای؟ چون وقتی واردش شدیم… راه برگشت نیست.»
رائون با نفس کوتاه سرش را تکان داد، چشم‌هاش پر از ترس و هیجان شد.
«آره… آماده‌م.»
تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد و دستش را روی شانه رائون گذاشت.
«پس بیا…»
و همان لحظه، سایه نزدیک‌تر شد…
نگاه رائون و تهیونگ قفل شد، قلبشان در سینه تند می‌زد، و حس کردند که این تازه شروع واقعی خطر و عشق است…
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵سایه‌ای که قبلاً فقط حس شده بود، حالا کاملاً مشخص شد....

پارت ۱۶شب، شهر سئول را در سکوت و نور چراغ‌ها فرو برده بود، ا...

پارت ۱۳ماشین در خیابان‌های خیس و تاریک سئول می‌لغزید، چراغ‌ه...

پارت ۱۲چند ثانیه…هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.آن مرد (یا شاید پسر؟) ی...

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

پارت ۲۳بعد از آن رویارویی پرتنش، شب کمی آرام شد.ماشین تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط