عشقممنوعه
#عشق_ممنوعه
#پارت_۴۷
اخماش توی هم رفت و گفت:
_برای چی انقدر شایان شایان میکنی دم بریده؟
منو ببین نبینم به پسر خالت دل خوش کنی ها؟
هول شده گفتم:
_نه مامان چه دل خوشی
فقط کار مهمی باهاش دارم
_چه کاری؟
_ماااامااااننن
_یااااااماااااانننن
کم جلو خالت و شوهر خالت شایان شایان بکن اونا خودشون نمیخوان بچشونو ببین این جلو جلو داوطلب میشه پرو پرو میگه شایان رو میشه ببینم
_مامان لطفا ضروریه
_خیل خوب باشه ولی زود بیای خودم یه بهونه ای برات جور میکنم
_واییییی عاشقتمممم ماماننمممم
لپاشو بوس کردم
_خیل خوب برو دیگه لوس نشو
چشمی گفتم و از کنارش رد شدم و رفتم پیش شایان
بیهوش رو تخت بیمارستان بود و من با دیدنش دلم کباب شد
نشستم صندلی کناریش و دستشو گرفتم و های های گریه کردم و دستشو زدم به پیشونیم و سرم خم بود و همینجور پشت سر هم اشک میریختم که یهو صدای شایان منو به خودم اورد...
#پارت_۴۷
اخماش توی هم رفت و گفت:
_برای چی انقدر شایان شایان میکنی دم بریده؟
منو ببین نبینم به پسر خالت دل خوش کنی ها؟
هول شده گفتم:
_نه مامان چه دل خوشی
فقط کار مهمی باهاش دارم
_چه کاری؟
_ماااامااااننن
_یااااااماااااانننن
کم جلو خالت و شوهر خالت شایان شایان بکن اونا خودشون نمیخوان بچشونو ببین این جلو جلو داوطلب میشه پرو پرو میگه شایان رو میشه ببینم
_مامان لطفا ضروریه
_خیل خوب باشه ولی زود بیای خودم یه بهونه ای برات جور میکنم
_واییییی عاشقتمممم ماماننمممم
لپاشو بوس کردم
_خیل خوب برو دیگه لوس نشو
چشمی گفتم و از کنارش رد شدم و رفتم پیش شایان
بیهوش رو تخت بیمارستان بود و من با دیدنش دلم کباب شد
نشستم صندلی کناریش و دستشو گرفتم و های های گریه کردم و دستشو زدم به پیشونیم و سرم خم بود و همینجور پشت سر هم اشک میریختم که یهو صدای شایان منو به خودم اورد...
- ۴.۳k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط