{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۳


ناروتو با شنیدن صدای در سنگین میله ای از خواب پرید، پرستار با قیافه وا رفته ای ایستاده بود جلوی در، همراه یک جفت دستبند.
N:"نصف شبی چه خبره؟"
پرستار چیزی نگفت، فقط رفت سمت ناروتو. به جفت مچ های او دستبند زد:"دستور دکتره. یه لحظه باید باهامون بیای."
N:"ساسکه؟ چشه ساعت ۱ شب؟"
ولی فکر نمیکرد چیز بدی باشد، پس با پرستار رفت تا ساسکه را ببیند. ولی چیزی مثل دلشوره افتاده بود به جانش، انگار از درون داشت او را میجوید. پرستار در دفتر را باز کرد و ناروتو را ارام هل داد داخل:"مریضتون رسیدن."

M:"به به، برای این نگران بودی؟ اینی که من میبینم قیافش داره داد میزنه زود وا نمیده."
اولین کسی که ناروتو دید، مادارا بود که جلوی میز ساسکه ایستاده بود. با چی، با یک امپول توی دستش. اولش نفهمید:"چتونه شماها؟ تو کی ای؟"
ساسکه حرفی نزد، نگاهش را از ناروتو گرفت. مادارا امد نزدیک تر:"چیزی نیست میخوایم با همدیگه یچیزی رو امتحان کنیم. ولی اولش باید تو رو از اسایشگاه ببریم. دوست نداری ازاد شی؟"
ناروتو دوست داشت ازاد شود، دوست داشت برود بیرون و تفریحات داشته باشد، ولی به عنوان یک ادم سالم. اهسته سرش را به معنی نه تکان داد:"ولی ساسکه هنوز...منو درمان نکرده."
کم کم حس تاریکی اطرافش، حس ششم اش، کوراما، داشت به او میگفت قرار است اتفاق بدی بیفتد. صدای کوراما پیچید:"ناروتو...این یارو ساسکه داره یچیزی رو مخفی میکنه."
چشم های ناروتو قفل ماندند روی ساسکه، مردمک هایش گشاد شدند:"اهای تو. این یارو کیه؟"
ساسکه سرش را بالا اورد و اولین چیزی که دید، همان برق آبی بود. همان برقی که وقتی ناروتو دیوانه میشد توی چشم هایش میدید. سعی کرد توضیح بدهد:"من...عا...این مادارا اوچیهاست، رئیس کل این اسایشگاه و ازمایشگاه بیرون شهر. اونا...یه چند روزی به تو نیاز دارن، که کمکشون کنی."
مادارا به دیوار تکیه داد:"داره جالب میشه."
ناروتو که این را شنید، عصبانیت و چیزی تاریک تر مثل نیزه فرو رفت توی بخش ناخوداگاهش:"تو الان چه زری زدی؟ گفتی تا وقتی خوب بشم درمانم میکنی، این چه وضع قول نگه داشتنه مرتیکه؟!"
چشم های همیشه خونسرد ساسکه گرد شدند:"قول دادم، ولی نگفتم دقیقا همینجا درمانت میکنم. منم...با تو میام ازمایشگاه."
ناروتو دیگر هیچی توی مخش نمیرفت، دست هایش را مخالف یکدیگر کشید. انقدر زیاد که زنجیر دستبند پاره شد(خر زوریو داری؟ نه جدی داری؟):"کوراما راست میگفت، تو یه دروغگوی مزخرفی."
ساسکه سریع از جایش بلند شد ولی دیر شده بود، ناروتو کلا از هم پاشید:"تو....بهم دروغ گفتییییی!! به منی که بهت اعتماد کرده بودم."
و حمله کرد به ساسکه، میخواست او را بزند. مثل همان شبی که با جارو توی راه پله دنبالش افتاد. ولی انگشتش هم به ساسکه نخورد، چون مادارا گرفتش. سوزن ارامبخش را فرو کرد توی پای ناروتو:"چیزی که باید میدیدمو دیدم. سوژه، انرژی عالی ای داره، منبع رو تامین میکنه."
ولی وقتی برگشت تا ناروتوی بی جان را با خودش ببرد، ناگهان چیزی ته دل ساسکه خالی شد. اینکه ناروتو را ببرند، ان ازمایشات خطرناک را رویش انجام دهند، از انرژی بیش از حد او برای اهداف منفی استفاده کنند، باعث شد چیزی توی وجود ساسکه تکان بخورد.
Sa:"صبر کن!"
مادارا ایستاد، ساسکه رفت سمتش. مچ مادارا را محکم گرفت:"خودم...ازمایشاتو روش انجام میدم."
دیدگاه ها (۲۹)

پارت ۱۲ (صبح کله سحر😂)ساسکه شیفتش را ۲۴ ساعته کرد. تصمیم گرف...

پارت ۱۱M:"هومم...اولین باره که میبینم ساسکه راجبش بهم خبر ند...

پارت ۸وقتی ساسکه از سلول ناروتو خارج شد و در میله ای را پشت ...

پارت ۶قلب ساسکه برای یک لحظه نزدیک بود بایستد. چهره ی ناروتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط