تلافی
تلافی¹**
هوای آفتابی کافه، حالا جای خود را به ابری از دلخوری داده بود. تهیونگ و جونگکوک، که هنوز از حرفهای دیشبشان دلخور بودند، سعی میکردند عادی رفتار کنند، اما نگاههای خیره و سکوتهای سنگین، گویای همه چیز بود.
**تهکوک: طوفان در راه**
«تهیونگ…» جونگکوک با صدایی گرفته شروع کرد. «منظورم این نبود که…»
تهیونگ حرفش را قطع کرد. «میدونم چی گفتی. ولی تو همیشه همینطوری هستی. اولش میگی، بعدش فکر میکنی.»
«ولی من به خاطر تو این کارو کردم!»
«به خاطر من؟ یا به خاطر خودت؟»
حرفهایشان تلختر از قهوهای بود که روی میز ریخته بود. جر و بحث بالا گرفت و در نهایت، هر دو با قهر از هم دور شدند.
**یونمین: جرقه های خشم**
در طرف دیگر، یونگی و جیمین هم از دست هم دلخور بودند. یونگی احساس میکرد جیمین به اندازه کافی به او توجه نمیکند و جیمین هم از رفتار سرد یونگی کلافه شده بود.
«یونگی شی، یعنی واقعاً فکر میکنی من وقت ندارم؟» جیمین با دلخوری پرسید.
یونگی با اخم جواب داد: «فکر نمیکنم. مطمئنم. همیشه سرت شلوغه.»
«یعنی تقصیر منه که کار دارم؟»
«نه، تقصیر منه که دوستت دارم و دوست دارم بیشتر ببینمت!»
حرف یونگی، تلخ و پر از کنایه بود. جیمین سکوت کرد و نگاهش را به زمین دوخت.
**لایو نامجون و جرقه های تلافی**
در همین حین، نامجون که از جو متشنج بین دوستانش خبر نداشت، تصمیم گرفت یک لایو خودمانی برگزار کند. او با لبخندی شاد، جلوی دوربین نشست و شروع به صحبت کرد.
«سلام به همگی! چطورین؟ امروز اومدم که…»
اما حرفش با ورود اتفاقی جیمین نیمه کاره ماند. جیمین، که میخواست چیزی به تهیونگ بگوید، وارد اتاق شد و نامجون را در حال لایو دید. ناگهان، چشمش به تهیونگ افتاد که با چهرهای در هم، به سمت او میآمد. جیمین، که هنوز از دست یونگی دلخور بود و از طرفی هم ناراحتی تهیونگ را میدید، با شیطنت خاصی، آرنج تهیونگ را گرفت و با عشوه کنارش ایستاد.
«چی شده نامجون هیونگ؟ داری تنهایی حرف میزنی؟»
تهیونگ، با دیدن جیمین که اینقدر نزدیک به او ایستاده بود و با او رفتار صمیمی داشت، لبخندی زد. این لبخند، اما، از روی خوشحالی نبود، بلکه از روی **تلافی**.
در همین لحظه، یونگی وارد اتاق شد و با دیدن صحنه، اخم کرد. جیمین، که حالا متوجه حضور یونگی شده بود، لبخندش عمیقتر شد. او میدانست که یونگی از این نزدیکی به تهیونگ خوشش نمیآید.
جونگکوک هم با دیدن این صحنه، ابروهایش را بالا انداخت. تهیونگ، که حس میکرد نگاه جونگکوک روی اوست، بیشتر به جیمین نزدیک شد.
یونگی و جونگکوک، با دیدن رفتار تهیونگ و جیمین، ناخودآگاه لبخندی زدند. در ذهن هر دو، ایدهای شبیه به هم شکل گرفت: **تلافی**.
یونگی به جونگکوک نگاه کرد و با چشم، اشارهای کرد. انگار که پیمانی ناگفته بینشان بسته شد.
نامجون، که از این نمایش ناگهانی کمی گیج شده بود، اما از دیدن دوستانش خوشحال بود، دوباره جلوی دوربین برگشت.
«خب، انگار مهمان ویژه داریم! امروز قراره حسابی خوش بگذره!»
اما هیچکس خبر نداشت که این "خوش گذشتن"، قرار است به یک بازی تلافیجویانه بین دو زوج تبدیل شود.
--------------------------------------
ادمین: قشنگا خیلی ناراحت شدم از مسدودی پیج لطفاً دوباره با حمایتتون خوشحالم کنین 💜
هوای آفتابی کافه، حالا جای خود را به ابری از دلخوری داده بود. تهیونگ و جونگکوک، که هنوز از حرفهای دیشبشان دلخور بودند، سعی میکردند عادی رفتار کنند، اما نگاههای خیره و سکوتهای سنگین، گویای همه چیز بود.
**تهکوک: طوفان در راه**
«تهیونگ…» جونگکوک با صدایی گرفته شروع کرد. «منظورم این نبود که…»
تهیونگ حرفش را قطع کرد. «میدونم چی گفتی. ولی تو همیشه همینطوری هستی. اولش میگی، بعدش فکر میکنی.»
«ولی من به خاطر تو این کارو کردم!»
«به خاطر من؟ یا به خاطر خودت؟»
حرفهایشان تلختر از قهوهای بود که روی میز ریخته بود. جر و بحث بالا گرفت و در نهایت، هر دو با قهر از هم دور شدند.
**یونمین: جرقه های خشم**
در طرف دیگر، یونگی و جیمین هم از دست هم دلخور بودند. یونگی احساس میکرد جیمین به اندازه کافی به او توجه نمیکند و جیمین هم از رفتار سرد یونگی کلافه شده بود.
«یونگی شی، یعنی واقعاً فکر میکنی من وقت ندارم؟» جیمین با دلخوری پرسید.
یونگی با اخم جواب داد: «فکر نمیکنم. مطمئنم. همیشه سرت شلوغه.»
«یعنی تقصیر منه که کار دارم؟»
«نه، تقصیر منه که دوستت دارم و دوست دارم بیشتر ببینمت!»
حرف یونگی، تلخ و پر از کنایه بود. جیمین سکوت کرد و نگاهش را به زمین دوخت.
**لایو نامجون و جرقه های تلافی**
در همین حین، نامجون که از جو متشنج بین دوستانش خبر نداشت، تصمیم گرفت یک لایو خودمانی برگزار کند. او با لبخندی شاد، جلوی دوربین نشست و شروع به صحبت کرد.
«سلام به همگی! چطورین؟ امروز اومدم که…»
اما حرفش با ورود اتفاقی جیمین نیمه کاره ماند. جیمین، که میخواست چیزی به تهیونگ بگوید، وارد اتاق شد و نامجون را در حال لایو دید. ناگهان، چشمش به تهیونگ افتاد که با چهرهای در هم، به سمت او میآمد. جیمین، که هنوز از دست یونگی دلخور بود و از طرفی هم ناراحتی تهیونگ را میدید، با شیطنت خاصی، آرنج تهیونگ را گرفت و با عشوه کنارش ایستاد.
«چی شده نامجون هیونگ؟ داری تنهایی حرف میزنی؟»
تهیونگ، با دیدن جیمین که اینقدر نزدیک به او ایستاده بود و با او رفتار صمیمی داشت، لبخندی زد. این لبخند، اما، از روی خوشحالی نبود، بلکه از روی **تلافی**.
در همین لحظه، یونگی وارد اتاق شد و با دیدن صحنه، اخم کرد. جیمین، که حالا متوجه حضور یونگی شده بود، لبخندش عمیقتر شد. او میدانست که یونگی از این نزدیکی به تهیونگ خوشش نمیآید.
جونگکوک هم با دیدن این صحنه، ابروهایش را بالا انداخت. تهیونگ، که حس میکرد نگاه جونگکوک روی اوست، بیشتر به جیمین نزدیک شد.
یونگی و جونگکوک، با دیدن رفتار تهیونگ و جیمین، ناخودآگاه لبخندی زدند. در ذهن هر دو، ایدهای شبیه به هم شکل گرفت: **تلافی**.
یونگی به جونگکوک نگاه کرد و با چشم، اشارهای کرد. انگار که پیمانی ناگفته بینشان بسته شد.
نامجون، که از این نمایش ناگهانی کمی گیج شده بود، اما از دیدن دوستانش خوشحال بود، دوباره جلوی دوربین برگشت.
«خب، انگار مهمان ویژه داریم! امروز قراره حسابی خوش بگذره!»
اما هیچکس خبر نداشت که این "خوش گذشتن"، قرار است به یک بازی تلافیجویانه بین دو زوج تبدیل شود.
--------------------------------------
ادمین: قشنگا خیلی ناراحت شدم از مسدودی پیج لطفاً دوباره با حمایتتون خوشحالم کنین 💜
- ۵.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط