𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟯
[ویو تهیونگ]
دو ماه.
و هنوز هیچ خبری ازش نبود.
روی صندلی چرمی اتاقم نشسته بودم و به گزارش روی میز خیره شده بودم، اما حتی یه کلمه هم نمیفهمیدم.
صدای یکی از مدیرها توی اتاق جلسه میپیچید اما انگار از فاصلهی خیلی دور میاومد.
تمام این دو ماه همین بود.
جلسه.
قرارداد.
شرکت.
جلسه.
لبخندهای اجباری.
و شبهایی که خواب نداشتم.
گوشی روی میز لرزید.
سریع برداشتمش.
همون شماره.
همون آدمی که این مدت مسئول پیدا کردن ا.ت بود.
تهیونگ:پیداش کردین؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
مرد آهی کشید.
ـ نه قربان... هنوز هیچ رد مطمئنی پیدا نکردیم.
فکم قفل شد.
تهیونگ: باشه.
تماس رو قطع کردم.
حتی دیگه حوصلهی عصبانی شدن هم نداشتم.
فقط خسته بودم.
خستهتر از چیزی که خودم قبول میکردم.
---
وقتی از شرکت بیرون اومدم هوا کاملا تاریک شده بود.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
سوئیچ رو چرخوندم و ماشین آروم وارد خیابون شد.
چراغهای شهر یکی یکی از کنارم رد میشدن.
اما ذهنم هنوز جای دیگهای بود.
هوای شب سرد شده بود.
بدون مقصد رانندگی میکردم.
تا اینکه ناخواسته وارد خیابونی شدم که خیلی خوب میشناختمش.
پام از روی گاز برداشته شد.
سرعتم کم شد.
سرم رو بلند کردم.
و نفسم برای لحظهای بند اومد.
سالن اپرای سلطنتی لندن.
همون ساختمان عظیم و باشکوه.
جایی که همهچیز از اونجا شروع شده بود.
همون جایی که برای اولین بار دیدمش.
انگشتهام دور فرمون محکم شد.
نورهای طلایی ساختمان تو تاریکی شب میدرخشیدن.
چشمهام ناخودآگاه روی پلههای ورودی ثابت موند.
و خاطرات یکی یکی برگشتن.
دختری با موهای گوجهای.
صورت خسته.
چشمهایی که از رویاهاش محافظت میکرد.
و اون نگاه...
نگاهی که هنوز فراموشش نکرده بودم.
لبخند تلخی روی لبم نشست.
اون روز حتی اسمش رو هم نمیدونستم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز انقدر مهم بشه.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
خاطرات پشت سر هم هجوم آوردن.
دعواهامون.
لجبازیهاش.
اخمهاش.
اشکهاش.
و آخرین باری که توی آغوشم از سرما میلرزید.
چشمهام رو بستم.
برای چند ثانیه فقط صدای نفس خودم رو میشنیدم.
تهیونگ: احتمالا الان ازم متنفری...
زمزمهم تو سکوت ماشین گم شد.
نگاهم دوباره به ساختمان افتاد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
تهیونگ: فقط یه بار...
پلکهام رو بستم.
تهیونگ: فقط یه بار بذار مطمئن بشم حالت خوبه...
اما جوابی نیومد.
فقط نورهای خاموش شب بودن.
و سکوتی که هر روز سنگینتر از قبل میشد.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟯
[ویو تهیونگ]
دو ماه.
و هنوز هیچ خبری ازش نبود.
روی صندلی چرمی اتاقم نشسته بودم و به گزارش روی میز خیره شده بودم، اما حتی یه کلمه هم نمیفهمیدم.
صدای یکی از مدیرها توی اتاق جلسه میپیچید اما انگار از فاصلهی خیلی دور میاومد.
تمام این دو ماه همین بود.
جلسه.
قرارداد.
شرکت.
جلسه.
لبخندهای اجباری.
و شبهایی که خواب نداشتم.
گوشی روی میز لرزید.
سریع برداشتمش.
همون شماره.
همون آدمی که این مدت مسئول پیدا کردن ا.ت بود.
تهیونگ:پیداش کردین؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
مرد آهی کشید.
ـ نه قربان... هنوز هیچ رد مطمئنی پیدا نکردیم.
فکم قفل شد.
تهیونگ: باشه.
تماس رو قطع کردم.
حتی دیگه حوصلهی عصبانی شدن هم نداشتم.
فقط خسته بودم.
خستهتر از چیزی که خودم قبول میکردم.
---
وقتی از شرکت بیرون اومدم هوا کاملا تاریک شده بود.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
سوئیچ رو چرخوندم و ماشین آروم وارد خیابون شد.
چراغهای شهر یکی یکی از کنارم رد میشدن.
اما ذهنم هنوز جای دیگهای بود.
هوای شب سرد شده بود.
بدون مقصد رانندگی میکردم.
تا اینکه ناخواسته وارد خیابونی شدم که خیلی خوب میشناختمش.
پام از روی گاز برداشته شد.
سرعتم کم شد.
سرم رو بلند کردم.
و نفسم برای لحظهای بند اومد.
سالن اپرای سلطنتی لندن.
همون ساختمان عظیم و باشکوه.
جایی که همهچیز از اونجا شروع شده بود.
همون جایی که برای اولین بار دیدمش.
انگشتهام دور فرمون محکم شد.
نورهای طلایی ساختمان تو تاریکی شب میدرخشیدن.
چشمهام ناخودآگاه روی پلههای ورودی ثابت موند.
و خاطرات یکی یکی برگشتن.
دختری با موهای گوجهای.
صورت خسته.
چشمهایی که از رویاهاش محافظت میکرد.
و اون نگاه...
نگاهی که هنوز فراموشش نکرده بودم.
لبخند تلخی روی لبم نشست.
اون روز حتی اسمش رو هم نمیدونستم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز انقدر مهم بشه.
سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم.
خاطرات پشت سر هم هجوم آوردن.
دعواهامون.
لجبازیهاش.
اخمهاش.
اشکهاش.
و آخرین باری که توی آغوشم از سرما میلرزید.
چشمهام رو بستم.
برای چند ثانیه فقط صدای نفس خودم رو میشنیدم.
تهیونگ: احتمالا الان ازم متنفری...
زمزمهم تو سکوت ماشین گم شد.
نگاهم دوباره به ساختمان افتاد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
تهیونگ: فقط یه بار...
پلکهام رو بستم.
تهیونگ: فقط یه بار بذار مطمئن بشم حالت خوبه...
اما جوابی نیومد.
فقط نورهای خاموش شب بودن.
و سکوتی که هر روز سنگینتر از قبل میشد.
- ۳۹۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط