{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟭

سومین:چیییی؟!

مینجو:پاریس؟!

راشل:شوخی می‌کنین؟!

همه دور مربی‌ها جمع شدن.

سوال پشت سوال.

هیجان از چشمای همه می‌بارید.

خانم لی چند بار مجبور شد بگه آروم‌تر.

بعد آقای هان ادامه داد:

آقای هان:البته قرار نیست همه بیان.

همه ساکت شدن.

آقای هان:ما فقط نفرات برتر سالن رو می‌بریم.

خانم لی:کسایی که تو این مدت بهترین پیشرفت، نظم و عملکرد رو داشتن.

قلبم آروم آروم شروع به تپیدن کرد.

نمی‌دونستم چرا.

آقای هان به برگه نگاه کرد.

آقای هان:اسامی اولیه...

همه نفسشون رو حبس کردن.

اسم‌ها یکی یکی خونده شد.

سومین.

مینجو.

لیام.

راشل.

اسم چند نفر دیگه.

و بعد...

گو وون

برای چند لحظه فقط نگاهش کردم.

انگار مطمئن نبودم درست شنیدم یا نه.

خانم لی لبخند زد.

خانم لی:تبریک میگم گو وون...تو واقعا تو این دو ماه فوق‌العاده بودی.

صدای تشویق اطرافم بلند شد.

راشل دستم رو گرفت.

سومین جیغ کشید.

مینجو محکم به شونه‌ام زد.

مینجو:دیدی گفتم؟!

لبخند روی لبم نشست.

واقعاً خوشحال بودم.

پاریس...

شهر رویاهام.

شهری که همیشه تو عکس‌ها می‌دیدم.

شهری که صدها مدرسه و سالن معروف باله داشت.

اما...

همون لحظه لبخندم کم‌رنگ شد.

پدرم.

مادرم.

سوهون.

خونه.

اونا حتی نمی‌دونستن من اینجا تمرین می‌کنم.

چه برسه به اینکه بخوام از کشور خارج بشم.

انگار یه سطل آب یخ روی سرم خالی شد.

صداهای اطراف کم‌رنگ شدن.

آقای هان هنوز حرف می‌زد اما من دیگه چیزی نمی‌شنیدم.

نه...

غیرممکنه.

من نمی‌تونم برم.

حتی اگه بخوام.

تمرین تموم شد و کم‌کم همه مشغول حرف زدن شدن.

من کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده بودم و به بارون آرومی که بیرون می‌بارید نگاه می‌کردم.


راشل آروم کنارم اومد.

راشل تنها کسی بود که رازم رو می‌دونست.

تنها کسی که می‌دونست خانواده‌ام از باله خبر ندارن.

نگاهم کرد.

راشل:داری به خونه فکر می‌کنی؟

آهسته سر تکون دادم.

ا.ت:نمیتونم برم.

راشل:چرا؟

ا.ت:چون خانوادم هرگز اجازه نمیدن.

راشل چند ثانیه سکوت کرد.

بعد نزدیک‌تر اومد.

راشل:تو هنوز بهشون نگفتی؟

خندیدم.

یه خنده تلخ.

ا.ت:اگه می‌گفتم الان اینجا نبودم.

راشل به اطراف نگاه کرد که کسی نشنوه.

بعد آروم کنار گوشم گفت:

راشل:اگه فقط نگران خانواده‌تی...
یه راهی پیدا میشه.

متعجب نگاهش کردم.

ا.ت:چه راهی؟

راشل شونه بالا انداخت.

راشل:نمی‌دونم.اما همیشه یه راهی هست.
برای اولین بار نباید قبل از شروع تسلیم بشی.

ساکت موندم.

راشل ادامه داد:

راشل:فعلا فقط قبول کن.بگو باهامون میای. بزار بعدا براش راه پیدا کنیم.

نگاهش کردم.

راشل:گو وون این همون چیزیه که همیشه می‌خواستی...درسته؟

نگاهم ناخودآگاه به سالن افتاد.

به آینه‌ها.

به کف چوبی.

به رویایی که سال‌ها براش جنگیده بودم.

قلبم آروم فشرده شد.

شاید...

شاید حق با راشل بود.

شاید نباید قبل از شروع، شکست رو قبول می‌کردم.

نفس عمیقی کشیدم.

بعد برای اولین بار لبخند کوچیکی زدم.

ا.ت:باشه...

راشل: باشه یعنی چی؟

خندیدم.

ا.ت: باشه... میام.

راشل از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید.

راشل: می‌دونستم!
دیدگاه ها (۵)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟮ا.ت: فکر کن بهشون بگم می‌خ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟯[ویو تهیونگ]دو ماه.و هنوز ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟬[ویو ا.ت]دو ماه گذشته بود....

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟵خانم لی ابرویی بالا انداخت...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط