{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟰

وقتی به خونه رسیدم، انتظار داشتم همه خواب باشن.

اما چراغ آشپزخونه روشن بود.

مادرم پشت میز نشسته بود.

یه فنجون مقابلش بود که بخارش هنوز بالا می‌رفت.

همین که منو دید، نگاهش روی صورتم موند.

می‌ران:بالاخره اومدی.

کتم رو روی صندلی انداختم.

تهیونگ: شما هنوز بیدارین؟

می‌ران: منتظرت بودم.

چند ثانیه سکوت بینمون نشست.

بعد آروم گفت:

می‌ران: دوباره شام نخوردی؟

تهیونگ: اشتها نداشتم.

می‌ران: دروغ میگی.

سرم رو بلند کردم.

نگاهش مهربون بود...

اما بیش از حد همه چیز رو می‌فهمید.

می‌ران: تو دو ماهه رنگت پریده.

مکث کرد.

می‌ران:کم خوابیدی..کم غذا خوردی...و حتی دیگه عصبانی هم نمیشی.

لبخند تلخی زدم.

تهیونگ: خسته‌ام فقط.

مادر آروم سرش رو تکون داد.

می‌ران: نه.

چشمام رو بست.

می‌ران: دلت شکسته.

اون جمله مستقیم وسط سینه‌م نشست.

برای چند لحظه هیچ جوابی نداشتم.

مادر آروم ادامه داد:

می‌ران: اون دختره بود، نه؟

اسمش رو نگفت.

اما هر دومون می‌دونستیم درباره‌ی کی حرف می‌زنه.

نگاهم به فنجون چای افتاد.

تهیونگ: هنوز پیداش نکردم.

صدای خودمم غریبه به نظر می‌رسید.

می‌ران: شاید نمی‌خواد پیدا بشه.

فکم منقبض شد.

تهیونگ: فقط می‌خوام بدونم حالش خوبه.
فقط همین.
فقط بدونم زنده‌ست.
داره می‌خنده.
داره به رویاش می‌رسه.
حتی اگه دیگه هیچ وقت منو نبینه.


مادرم لبخند غمگینی زد.

می‌ران:‌ اگر واقعا دوستش داری...بعضی وقت‌ها باید اجازه بدی خودش راهش رو پیدا کنه.

جوابی ندادم.

چون نمی‌دونستم می‌تونم یا نه.

---

فقط دو روز تا سفر پاریس باقی مونده بود.

ا.ت از صبح زود از خونه بیرون زده بود.

اول دانشگاه...

بعد مستقیم سالن تمرین.

امروز انقدر عجله داشت که اصلا متوجه نشده بود مهم‌ترین وسیله‌ش رو جا گذاشته.

پوان‌ها(کفش های باله)
---

وسط رختکن، وقتی کیفش رو باز کرد، رنگ از صورتش پرید.

ا.ت: لعنتی...

دوباره داخل کیف رو گشت.

دفتر.

جزوه.

بطری آب.

اما خبری از کفش‌ها نبود.

با استرس نفسش رو بیرون داد.

ا.ت: نه... نه... نه...

همون موقع خانم لی وارد رختکن شد.

خانم لی: چیزی شده؟

ا.ت با خجالت کف کیفش رو نشون داد.

ا.ت: پوان‌هام رو جا گذاشتم...فکر کنم توی اتاقم مونده.

خانم لی چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد شونه بالا انداخت.

خانم لی: امروز بدون پوان تمرین کن.

ا.ت: ولی...

خانم لی: دو روز مونده به مسابقه. نمی‌خوام برگردی خونه و دوباره بیای...امروز استثناست...زود بیا داخل سالن.

ا.ت با اکراه سر تکون داد.

اما خبر نداشت همون پوان‌های جا مونده قرار بود زندگیش رو زیر و رو کنن.


---

ساعت حدود سه بعدازظهر بود.

سوهون وارد خونه شد.

چند دقیقه دنبال شارژرش گشت.

اما پیداش نکرد.

زیر لب غر زد.

برادر: مطمئنم این دختر دوباره وسایلمو برده.

به سمت اتاق ا.ت رفت.

در رو باز کرد.

همه چیز مرتب بود.

اما موقع کنار زدن صندلی، چشمش به چیزی افتاد.

اخماش تو هم رفت.

خم شد.

و چیزی رو از زیر تخت بیرون کشید.

دو جفت کفش باله.



●شرط ها:
۷۰ لایک
۱۵۰ کامنت

-شرط‌ها زیاد شد،ببخشید.
دیدگاه ها (۲۰)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟯[ویو تهیونگ]دو ماه.و هنوز ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟮ا.ت: فکر کن بهشون بگم می‌خ...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط