{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترین ارزوی بچگیم این بود که بیفتم دستم بشکنه, لا مصب

بزرگترین ارزوی بچگیم این بود که بیفتم دستم بشکنه, لا مصب خیلی کلاس داشت
ولی هیچوقت نشکست, یه بارم خودمو از راه پله های مدرسه انداختم پایین موزاییک شکست دستم نه!! :))
دیدگاه ها (۱۱)

رمان دخت من

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌별과 달처럼 아름다운 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌┈┈┈┈┈💌┈┈┈┈┈ ‌ ‌‌ ...

وقتی بهت سیلی میزنه پارت ۱ با کوک رفته بودین مهمونی خانوادگی...

( لیا و ات تا شب باهم بودن تا لیا رفت و ات هم خوابید تا فردا...

رمان تو خود منی

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_9ویو میرااما درست وقتی خو...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط