{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگیِ من آرام می گذشت.

زندگیِ من آرام می گذشت.


اتفاقی نمی افتاد..!


تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد!


بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید!


آری سکوت!


سکوتی که مشحونِ تحمل هاست..


سکوتی که از دنیا بریده است!


کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند.


آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی!


نمی خواهم.. محبت نمی خواهم!


آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی.


تماشای تو وقت می خواست


گوشِ من پاسخی ندید


دلم می خواهد صدایت را بشنوم...


همین!
دیدگاه ها (۱۴)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت ف...

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها...

اتوبوس در حرکت بود, یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل س...

پسری متوجه شد که ۵ دقیقه دیگر میمیرد؛ این پیام را نوشت:”من م...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط