از او پرسیدند:

از او پرسیدند:
«بزرگ که شدی، می‌خواهی چه‌کاره شوی؟»
لبخند زد و گفت:
«می‌خواهم زندگی کنم.»
همه خندیدند…
اما کسی نفهمید که او زودتر از همه فهمیده بود؛
فهمیده بود زندگی، شغلی برای فردا نیست.
او می‌دانست باید لحظه‌ها را نفس کشید،
خاطره ساخت،
زمین خورد،
بلند شد،
و از تجربه‌ها زنده‌تر شد.
او نمی‌خواست روزی برسد
که با صدایی پر از حسرت فریاد بزند:
«ای کاش…»
.

.
.
لذت زندگی همین لحظه ست نه فردا نه دیروز 🫀
.
دیدگاه ها (۰)

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

بسم الله الرحمن الرحیم بی‌هدفی از زبان چوپان پیر :عده‌ای هدف...

پروانه جان

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

𝖕𝖆𝖗𝖙21جیمین شیشه را در دستش فشرد و از پله‌های خدمتکارها پایی...

‏🐿[۲۱:۰۷ ~ ۲۱:۰۸ به وقت آرژانتین]سلام، من هان جیسونگ، صاحب ت...

پیام هانیییی

007-پنهان در مه - پارت ۹۳

•~رمان «عشق زیر نور استیج»~•[رمان تهیونگ]Part 1🧡:همنوایی در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط