No one
" تو واقعا میخوای به این کار ادامه بدی؟ "
و با شنیدن صدای زنی که روی زمین و روبروی پاهایش نشسته بود دست از تمیز کردن شمشیر خونی اش کشید و عاح از نهادش بلند شد ، خسته بود و خوب میدانستند ؛ همه میدانستند . خسته بود و تمام تن زخمی و چشمان بی فروغش این حقیقت بی انکار را فریاد میزد ؛ اما همیشه خسته بود ، حالا گاه طور دیگری ؛ گاهی از کشتن بی وقفه مردمی که خطری بودند برای منافعش و گاه از شنیدن حقیقت های تلخ او که همچون نیش زهر آگینی بودند بر روی قلب تپنده اش ، قلبی که حالا برای زندگی نمیتپید ؛ دیگر عضوی شده بود که همانند خودش حالا فقط وظیفه را میشناخت .
" بهت که گفته بودم ، این مسئولیت روی شونه های منه "
و تیغه اش را با صدای بدی که حاصل خراشیده شدن اهن بر روی زمین چوبی بود کنار زد و خود نیز از لبه پوسیده پنجره ی همان جنسی فاصله گرفت تا بلکه کمتر افتاب کمتر چشمانش را اذیت کند و بهتر بتواند اورا ببیند .
" و این مسئولیت تا وقتی که به هدفم نرسه تغییری نمیکنه "
" میتونی طور دیگه ای هم انجامش بدی . . . لطفا "
نفس عمیقی کشید و دوباره بازدم طولانی ای بیرون داد . . . حالا که به خیالش فکر میکرد تمام احساسات قلبش را کشته بود مغزش اورا به دیوانگی میکشاند ؛ کاش میشد حریفی قدر پیدا کند تا اورا به کام مرگ بکشاند و حداقل اسمش ماندگار شود و دیگر اینگونه مجبور به فکر کردن نباشد ، اما نمیشد چرا که هنوز هم باید وظایفش را به اتمام میرساند ؛ و شاید هم . . . میخواست در آینده ای که بلاخره رنگ صلح را میدید زندگی تازه ای شروع کند . با او .
" گاهی باید از بعضی چیزا بگذری ، دارم از خوشحالی خودم و خیلی آدمایی که میشناسم و نمیشناسم میگذرم تا نسل آینده دیگه چیزیو که من تجربه کردم تجربه نکنن "
و برای لحظاتی که در زیر نور آفتاب به چهره متقابلا بی روحش و لب های خشکیده اش دقت میکرد، زیبا تر به نظر میرسید ؛ یا حتی آن موهای زاغیه کوتاه که زیر نور آفتاب هم همچنان خشک به نظر می رسیدند ، ولی وقتی که با ان دستان پینه بسته خودش آن هارا نوازش میکرد تازه به نرمی آنها پی میبرد ؛ احمقانه بود اما شاید دلش میخواست برای لحظه ای هم که شده همانند انسان های عادی با او حرف بزند و به او نگاه کند . . . و در همان لحظه ها با خودش فکر کرد اگر آن همه به او نزدیک نبود باز هم در نظرش زیبا بود یا باز هم میخواست که برای شخصی انسان بشود ؟
" راهی که تو در پیش گرفتی در آخر برای همه یه جور غم به جا میذاره ؛ قربانی کردن چیزای کوچیک برای شادی بزرگ راه درست یه آرمان نباید باشه "
و بازهم برای بار هزارم به این نتیجه رسید که چرا نمیتوانست به آن چشمان ذغالیه کشیده نگاه کند ، یا حداقل همانند قبل از کنارشان رد بشود ؛ چشمانی که حقیقت افکار خودش را فریاد میزد و سیاهیه شب گونش همانند باتلاقی عمیق همیشه اورا در خود میبلعید ؛ کم در خیالاته مغزش دست و پا نمیزد و فرو نمیرفت که حالا ، درگیر آن دو گوی سیاه رنگ هم بشود. هر چند خیال خامی بود برای فریب وجدانی که وظیفه اش را هر لحظه یاداوری میکرد وگرنه که خود نیز با تمام وجود میدانست که چقدر درگیرش است ؛ حتی در این ثانیه هایی که زندگی اش با مرگ دیگران پیوند خورده بود .
و با شنیدن صدای زنی که روی زمین و روبروی پاهایش نشسته بود دست از تمیز کردن شمشیر خونی اش کشید و عاح از نهادش بلند شد ، خسته بود و خوب میدانستند ؛ همه میدانستند . خسته بود و تمام تن زخمی و چشمان بی فروغش این حقیقت بی انکار را فریاد میزد ؛ اما همیشه خسته بود ، حالا گاه طور دیگری ؛ گاهی از کشتن بی وقفه مردمی که خطری بودند برای منافعش و گاه از شنیدن حقیقت های تلخ او که همچون نیش زهر آگینی بودند بر روی قلب تپنده اش ، قلبی که حالا برای زندگی نمیتپید ؛ دیگر عضوی شده بود که همانند خودش حالا فقط وظیفه را میشناخت .
" بهت که گفته بودم ، این مسئولیت روی شونه های منه "
و تیغه اش را با صدای بدی که حاصل خراشیده شدن اهن بر روی زمین چوبی بود کنار زد و خود نیز از لبه پوسیده پنجره ی همان جنسی فاصله گرفت تا بلکه کمتر افتاب کمتر چشمانش را اذیت کند و بهتر بتواند اورا ببیند .
" و این مسئولیت تا وقتی که به هدفم نرسه تغییری نمیکنه "
" میتونی طور دیگه ای هم انجامش بدی . . . لطفا "
نفس عمیقی کشید و دوباره بازدم طولانی ای بیرون داد . . . حالا که به خیالش فکر میکرد تمام احساسات قلبش را کشته بود مغزش اورا به دیوانگی میکشاند ؛ کاش میشد حریفی قدر پیدا کند تا اورا به کام مرگ بکشاند و حداقل اسمش ماندگار شود و دیگر اینگونه مجبور به فکر کردن نباشد ، اما نمیشد چرا که هنوز هم باید وظایفش را به اتمام میرساند ؛ و شاید هم . . . میخواست در آینده ای که بلاخره رنگ صلح را میدید زندگی تازه ای شروع کند . با او .
" گاهی باید از بعضی چیزا بگذری ، دارم از خوشحالی خودم و خیلی آدمایی که میشناسم و نمیشناسم میگذرم تا نسل آینده دیگه چیزیو که من تجربه کردم تجربه نکنن "
و برای لحظاتی که در زیر نور آفتاب به چهره متقابلا بی روحش و لب های خشکیده اش دقت میکرد، زیبا تر به نظر میرسید ؛ یا حتی آن موهای زاغیه کوتاه که زیر نور آفتاب هم همچنان خشک به نظر می رسیدند ، ولی وقتی که با ان دستان پینه بسته خودش آن هارا نوازش میکرد تازه به نرمی آنها پی میبرد ؛ احمقانه بود اما شاید دلش میخواست برای لحظه ای هم که شده همانند انسان های عادی با او حرف بزند و به او نگاه کند . . . و در همان لحظه ها با خودش فکر کرد اگر آن همه به او نزدیک نبود باز هم در نظرش زیبا بود یا باز هم میخواست که برای شخصی انسان بشود ؟
" راهی که تو در پیش گرفتی در آخر برای همه یه جور غم به جا میذاره ؛ قربانی کردن چیزای کوچیک برای شادی بزرگ راه درست یه آرمان نباید باشه "
و بازهم برای بار هزارم به این نتیجه رسید که چرا نمیتوانست به آن چشمان ذغالیه کشیده نگاه کند ، یا حداقل همانند قبل از کنارشان رد بشود ؛ چشمانی که حقیقت افکار خودش را فریاد میزد و سیاهیه شب گونش همانند باتلاقی عمیق همیشه اورا در خود میبلعید ؛ کم در خیالاته مغزش دست و پا نمیزد و فرو نمیرفت که حالا ، درگیر آن دو گوی سیاه رنگ هم بشود. هر چند خیال خامی بود برای فریب وجدانی که وظیفه اش را هر لحظه یاداوری میکرد وگرنه که خود نیز با تمام وجود میدانست که چقدر درگیرش است ؛ حتی در این ثانیه هایی که زندگی اش با مرگ دیگران پیوند خورده بود .
- ۹.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط