{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 55

از زبان جونگکوک:

صدای قفل شدن در باعث شد عصبی مشتمو به دیوار بکوبم.

جونگکوک:«لعنتی!»

ات که روی زمین نشسته بود آروم دستشو روی گونه‌ش گذاشت. هنوز جای سیلی نامجون روی صورتش مونده بود.

ات:«جونگکوک... آروم باش.»
برگشتم سمتش..
جونگکوک:«آروم باشم؟! اون عوضی تو رو دزدیده، زندانیمون کرده، بعد میگی آروم باشم؟!»

ات چند ثانیه ساکت نگام کرد..

ات:«حداقل الان باهمیم...»

حرفش باعث شد ساکت بشم و واقعا باهم تنها بودیم آهی کشیدم و کنارش نشستم.

جونگکوک:«حالت خوبه؟»
ات لبخند کوچیکی زد...
ات:«اگر بگم خوبم دروغ گفتم... ولی الان بهترم.»

چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد ات آروم گفت..

ات:«هنوزم ازم ناراحتی؟»
نگاه ازش گرفتم..
جونگکوک:«یه مدت فکر میکردم ازت متنفرم.»
ات سرشو پایین انداخت.

ات:«حق داری...»
جونگکوک:«ولی نتونستم.»

ات آروم سرشو بالا آورد..
جونگکوک:«هرچقدر تلاش کردم فراموشت کنم نشد... حتی وقتی آمریکا بودم.»

چشم های ات کم کم پر اشک شد.
ات:«منم هر روز دنبالت میگشتم...»

سریع گفتم..
جونگکوک:«گریه نکن.»
ات خندید.
ات:«تو هنوزم همون استاد بی اعصابی.»
پوزخند زدم..
جونگکوک:«و تو هنوزم همون دردسر همیشگی.»

ات آروم خندید اما ناگهان صدای قدم هایی از پشت در اومد سریع هردومون ساکت شدیم صدای نامجون..

نامجون:«امیدوارم خوش بگذرونین. تا چند ساعت دیگه هر دوتون میمیرین.»

صدای خنده چند نفر اومد و بعد دوباره سکوت... ات اخم کرد.

ات:«اون دیوونه شده.»
جونگکوک:«نه... از اولم دیوونه بود.»

بلند شدم و شروع کردم به گشتن اتاق یه تخت قدیمی، یه کمد شکسته و یه پنجره کوچیک ات هم بلند شد.

ات:«دنبال چی میگردی؟»
جونگکوک:«راه فرار.»

ات کنار پنجره رفت..
ات:«اینجا طبقه دومه... اگر پایین بپریم زنده نمیمونیم.»

همون لحظه چشمم افتاد به دریچه تهویه بالای دیوار.

جونگکوک:«صبر کن...»
ات سرشو بالا گرفت..
ات:«اون؟»
جونگکوک:«آره.»

ات با هیجان گفت..
ات:«ولی خیلی بالاست!»

نگاهی به تخت کردم..
جونگکوک:«کمکم کن تخت رو بیاریم.»

چند دقیقه بعد تخت رو زیر دریچه گذاشتیم روی تخت رفتم اما دریچه پیچ داشت.

جونگکوک:«لعنتی... پیچ گوشتی لازم دارم.»
ات یه سنجاق از موهاش درآورد..

ات:«این به درد میخوره؟»
با تعجب نگاهش کردم..
جونگکوک:«تو چرا همیشه وسایل عجیب همراهته؟»

ات شونه بالا انداخت.
ات:«جاسوس بودن همینه.»
خندم گرفت بعد از چند دقیقه بالاخره دریچه باز شد.

جونگکوک:«عالیه.»
ات ذوق زده گفت..

ات:«واقعا باز شد!»
در همون لحظه صدای تیر اومد هردومون خشکمون زد صدای فریاد یکی از افراد نامجون توی عمارت پیچید.

_«یکی اومده اینجاست!»
چشم های ات گرد شد..
ات:«پلیس؟!»

لبخند زدم...
جونگکوک:«فکر کنم جین دست به کار شده.»

ات سریع از تخت بالا رفت..
ات:«پس معطل نکن!»

من اول وارد کانال تهویه شدم و دستمو سمتش دراز کردم.

جونگکوک:«بیا.»
ات دستمو گرفت لحظه ای که دستش توی دستم قرار گرفت فقط به یه چیز فکر کردم...

این دفعه...دیگه نمیذارم ازم دور بشه.

ادامه دارد...))<<
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 54سر تکون دادم کوله‌...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 53از زبان جونگکوک:فق...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 22از زبان جونگکوک:بع...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 20تهیونگ:«چی شد؟»جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط