{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اری این واله منم

اری این واله منم

منم آن برگ خزان دیده ی پیر
که به دستان پر آوازی باد همچون زندانی سر گشته اسیر
منم آن برگ به زیبایی سبز
منم آن پیرهن قامت بید
ساز پائیز زد آواز فراغ
قعری مرگ شب و صبح سپید
گذر عمر چنان زردم کرد
چون خزان حکم روا شد بر باغ
همه شب اشک به بالین تا صبح
قصه شد ؛قصه شد ؛قصه ی دوری و فراغ
آخر از شاخ جدا افتادن
دگرم ؛دگرم طاقت برخواست نبود
رهگذر غافل در زیر پای تن خشکیده شکست و جان ستود
ناله ی سرد از این تن برخواست
که همین شکوه از این ماتم بود
آن صدای که کسی آن نشنید
آن صدا ؛ آن صدا زجده و آه من بود
آخرین لحظه ی مردن حرفی
نفسی خشکید بر روی لبم
خش خشم حادثه ی بی گنهیست
واز این فاجعه من در عجبم
در عجبم
دیدگاه ها (۷)

واسه این بلایی که با تو سر روزگارم آوردم همینکه الان خوبه حا...

واسه عمری که مفت دادم پای عاشقیه گرونتشکستم ولی باز مهم نیست...

سلامتے اون لامصبے ڪه از زندگیم رفت...اما❥❥●••●❥❥هنوز از این ...

‏شرافت یعنی اگه نمیتونید کسی رو دوس داشته باشید کسی رو هم به...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پارت ۱۲ (صبح کله سحر😂)ساسکه شیفتش را ۲۴ ساعته کرد. تصمیم گرف...

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط